دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

یادداشت های روزانه دنبالریا . . .
گاهی که گم می کنمت ؛ می بینم جایی در میان روز مرگی هایم ؛ خاک می خوری . . .

از روز هایتان بنویسید . . .

جزئیات گروه

شناسه 228
وضعیت فعال
- گروه عادی
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
ارسال 3691 پست
عضو 353 کاربر
طرفدار 40 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 78
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 62
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 29

کاربران گروه

(351 کاربر)

مدیران گروه

(2 مدیر)

برچسب‌های کاربری

روزنوشت
شناسه‌: 228 ·
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
الهه
الهه

ب مادرم می گم من تو تجارت اشین رو سرلوحه ی کار خودم گذاشتم جدی گاهی ب داستان زندگیش ک فک می کنم مثلن میبینم اتفاقن یه الگو بوده

... وَحیـــــد __
... وَحیـــــد __

بَعضی وقتا مَجازیا خیلی با معرفت تر از واقعیان : )

parnian
parnian

میخواستم ببینما اما بئجور حالمو گرفت منم اومدم پای سیستم

* °•.¸MαђdiΞ¸.•° *
* °•.¸MαђdiΞ¸.•° *

نهار دعوتم،برم دیگه

* °•.¸MαђdiΞ¸.•° *
* °•.¸MαђdiΞ¸.•° *

سلام.امروز دیگه کلا صدام درنمیاد

آناهیتا
آناهیتا
توسط موبایل در روزنوشت

قبلا از تو حیاط خونه مادربزرگم یه در بود که به یه خونه قدیمی می خورد؛یادم میاد هر وقت همه خونه مادربزرگم بودیم بدون استثنا با یه گچ یا زغال یادگاری اون روز رو دیوار اتاق هاش ثبت میکردیم.

parnian
parnian
توسط موبایل در روزنوشت

این جمعه ازاون یکی بدتر...

این ارسال را بازنشر کرده است.
گـلـپــری
گـلـپــری

خبر آمد فردا این موقع من یه خان داداش جان در منزل خواهم داشت

گـلـپــری
گـلـپــری

آقا من شکایت دارم چرا برنامه "جمعه ایرانی" امروز 18 دقیقه زودتر تموم شد؟ چرا بیست سوالی نداشتن؟ ای داد ای بی داد ای هوااااااار

گـلـپــری
گـلـپــری

من وقتی بر سر دو راهی قرار می گیرم که بین "پنگوئن های امپراطور" شبکه یک و برنامه رادیویی "جمعه ایرانی" مجبور به انتخاب بشم این چه وضعشه آخه؟

گـلـپــری
گـلـپــری

تو این یکی دو روزه به این نتیجه رسیدم که تک فرزند بودن رو دوست ندارم دلم یه خان داداش جان میخواد

این ارسال را بازنشر کرده است.
parnian
parnian
توسط موبایل در روزنوشت

امروز رسما پسردایی دار شدم...

آناهیتا
آناهیتا
توسط موبایل در روزنوشت

واسه دخترم شروع کردم به بافت سارافن؛با کاموای زرد؛اول با میل 3چند رج بافتم؛چون کاموا نازک هست خیلی خوب نشد؛گفتم جلو آقامون(سال ها بعد)زشته؛همش رو شکافتم و با میل2.5 شروع کردم به بافت؛

./  DoostDar  ./
./ DoostDar ./

امروز رفتم تو مغازه لوازم آرایش فروشی , از پد/شُت ـای رژ گونه هاش خوشم اومد , با کلی ذوق به مامانم گفتم بیا بخریم , قیمتشُ زده بود 1100 تومن , داشتم بر میداشتم , خالم گفت چقد قیمتش خوبه , واسه ما هم کهنه شده مام بخریم , خلاصه همینکه داشتم 3 تا برمیداشتم اقا ِ برگشت گفت خانوم اون 11000 تومن ِ .. من مامانم خالم / مامانمم خیلی ریلکس و با اعتماد بنفس گفت ول کن , داریم ی دونه , نمیخواد بخری من ( زیرپوستی ) /

°o.O پــاک30مــا O.o°
°o.O پــاک30مــا O.o°

حدود 4سال پیش ، یه روزخیلی معمولی با یکی از دوستام که دو ، سه سالی از من بزرگتره ! روی پله های دم در دانشکده نشسته بودیم و از هر دری حرف می زدیم ! حرفمون کشید به بچه دار شدن و اون گفت تصمیم داره قبل از سی سالگی دو تا بچه به دنیا بیاره .. و حالا امشب بهم زنگ زده با یه ذوقی گفت : "سیما من نی نی دارم ! اونم یه جفت (2قلو)و الان یه ماه ونیمه شدن!