مـهـرنـوش
آن بهاری که در کوچه دلتنگی من جاری بود و در آشفتگی بودن من ساکن شد چمدان اش را بست و در اندوه غریبی رفت با شهریور پشت دلشوره این پنجره باز بی کسی می خندد دستهایم خالی است خسته ام پای امروزم را کفش دیروز یدک می کشد و می لنگد من در این حجم حقیری که اتاق است نام اش عشق در گلدان دلم می کارم می خوابم می دانم که از هر روزنه خوابم باز وحشت کابوسی می روید صبح در آینه تکرار شدم بی کسی تکرار شد دل من می خواهد پرده پنجره را پس بزند جای دستهای تو اینجا خالی است... رضا رشیدپور
مـهـرنـوش
خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت از فکر اینکه قد نکشیدم دلم گرفت از فکر اینکه بال و پری داشتم ولی بالاتر از خودم نپریدم دلم گرفت از اینکه با تمام پس انداز عمر خود حتی ستاره ای نخریدم دلم گرفت کم کم به سطح آینه برف می نشست دستی بر آن سپید کشیدم دلم گرفت دنبال کودکی که در آن سوی برف بود رفتم ولی به او نرسیدم دلم گرفت نقاشی ام تمام شد و زنگ خانه خورد من هیچ خانه ای نکشیدم دلم گرفت شاعر در کنار جو گذر عمر دید و من خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت سید مهدی نقبایی
مـهـرنـوش
من قطاری دیدم که سیاست می برد و چه خالی می رفت... سهراب سپهری
مـهـرنـوش
قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟ از کجا وز که خبر آوردی؟ خوش خبر باشی، اما، اما گرد بام و در من بی ثمر می گردی انتظار خبری نیست مرا نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس برو آنجا که تو را منتظرند قاصدک در دل من همه کورند و کرند دست بردار از این در وطن خویش غریب قاصد تجربه های همه تلخ با دلم می گوید که دروغی تو، دروغ که فریبی تو، فریب قاصدک! هان، ولی... آخر... ای وای راستی آیا رفتی با باد؟ با توام، آی! کجا رفتی؟ آی راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟ مانده خاکستر گرمی، جایی؟ در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز؟ قاصدک ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند... مهدی اخوان ثالث
مـهـرنـوش
آشناترين صدای اين حدود پنجشنبه! کنار غربت راه و مسافران خيس چشم دارم به ابتدای سفر می روم به ابتدای هر چه در پيش رو می رسم گوش میکنی؟ میخواهم از کنار همين پنجشنبه حرفی بزنم حالا که دارم از ياد میروم دارم سکوت میشوم میخواهم آشناترين صدای اين حدود تازه شوم جهان را همينجا نگهدار من پياده میشوم... هیوا مسیح
مـهـرنـوش
وای باران
باران
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران
باران
پر مرغان نگاهم را شست...
حمید مصدق
مـهـرنـوش
یاد من باشد تنها هستم، ماه بالای سر تنهایی است...
سهراب سپهری
مـهـرنـوش
قصه ی غربت و سرگردونیامو برای پنجره ها زمزمه کردم هر نفس با شبای ابری و دلتنگ غصه هام و بی صدا زمزمه کردم دنبال یه نیمه ی گمشده بودم که با هم یه سیب کامل و بسازیم دنبال حریفی بودم که من و اون زندگی مون و به پای هم ببازیم گشتن و گشتن و تا همیشه گشتن به همه پنجره ها سرک کشیدن قصه ی من و تو مثل مهر و ماه جستجو حتی برای نرسیدن یه ستاره ام یه ستاره غریبه گوشه ی یه کهکشون بی نهایت راه و گم کردم و سرگردون و تنها وسط یه آسمون بی نهایت... سهیل محمودی
مـهـرنـوش
تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلود به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت... حمید مصدق
مـهـرنـوش
به کجا چنین شتابان؟ گون از نسیم پرسید دل من گرفته زینجا ، هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟ همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم ، به کجا چنین شتابان؟ به هر آن کجا که باشد بجز این سرا سرایم سفرت به خیر اما ، تو و دوستی خدا را چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را... محمد رضا شفیعی کدکنی
مـهـرنـوش
به سراغ من اگر می آید
پشت هیچستانم
پشت هیچستان جایی است
پشت هیچستان رگ های هوا، پر قاصدهایی است
که خبر می آرند، از گل وا شده ی دورترین بوته ی خاک
روی شن ها هم، نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سر تپه ی معراج شقایق رفتند
پشت هیچستان، چتر خواهش باز است
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود
زنگ باران به صدا می آید
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی، سایه ی نارونی تا ابدیت جاری است
به سراغ من اگر می آیید
نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من...
سهراب سپهری
O u ➌ Ph ¥
نذار امشبم با یه بغض سر بشه بزن زیر گریه چشات تر بشه بذار چشمات و خیلی آروم رو هم بزن زیر گریه سبک شی یه کم یه امشب غرور و بذارش کنار اگه ابری هستی با لذت ببار
مـهـرنـوش
شب افتاده است و من تنها و تاریکم. و در ایوان و در تالاب من دیری است در خوابند، پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی. بیا ای مهربان با من! بیا ای یاد مهتابی! « مهدی اخوان ثالث »