محمد
میخواهم شعری بگویم از ته دل / ولی کجاست دلبر این دل / میخواهم گریه کنم تا بمیرم / ولی نمی بینم یاوری از ته دل / میخواهم بگویم عشق من توی ای / ولی نمی بینم بر و روی دلبر دل ( قافیه و ردیف نداره دیگه ببخشید از خودم بود !)
دفـتـر ســُـرخ
زیر این سقف کبود// زیر این سلطه ی سنگین سکوت// اگه از یاد تود یادی نکنم// تک و تنها به خدا می شکنم...! اللهم عجل لولیک الفرج
محمد
قرار بود دل ها کمی قرار بیاد / قرار بود که اسباب پای کار بیاید / قرار بود نرجند دلی ز گفتن هرکی / قرار بود سر عقل روزگار بیاید / قرار بود سر بی گناه به دار نباشد / قرار بود فقط به پای بیاید
Morteza
معشوق من را میبرند ، ای دادِ بیداد عشق مرا خط میزنند ، ای وای ، فریاد/سنگ صبورش بودم و من را شکستند در سینهام خون کردهاند چون قلب فرهاد/شیرین من پرپر شده در دست آن ها من ضجههایم میرود همراهِ با باد/ای کاش جز من میشنید حرف دلش را دق دادهاند محبوب من را قوم جلّاد/در خانهاش زندانی و زنجیر گشته این ظلمشان را میسپارم تا ابد یاد/دردم جدایی نیست ، دردِ بی کسیهاست بین در قفس افتاده اینک مرغ آزاد/دستم به جایی ره ندارد تا که شاید او را رها سازم از آن ویران آباد/سوز صدایم را ، خدایا ، بشنو اینک معشوق من را میبرند ، ای دادِ بیداد (س.بهروزنیا)
محمد
روز یعنی روزگار در گذر / شب یعنی عمرهای رهگذر ***** ماه یعنی شب آمد در پی روز / خورشید یعنی طلوع کرد صبح امروز
سجّاد حسینی
یه شعر از سهراب اعتراف میکنم یکی از چیزایی است که خیلی رو نوشته هام تاثیر گذاشته؛ صبح که بیدار شدم انگار رنگ آسمون داشت اینو برام میخوند - نشانی
محمد
من هم آمدم شاید با شعرهای خوب / من هم آمدم اگر کنید بنده را قبول / من هم آمدم به دیار عشق و شعر / من هم امدم اگر باشم قابل این گروه
سجّاد حسینی
بر حَسَب پست قبلیم شعر معروف ارغوان استاد هوشنگ ابتهاج ملقب به ه.الف.سایه رو براتون میذارم تا صبحتون ارغوانی شه
کووو؟
15 سال و 7 ماه و 17 روز و 5 ساعت و 37 دقيقه قبلمنم زیبا

15 سال و 7 ماه و 17 روز و 5 ساعت و 37 دقيقه قبلکه زیبا بنده ام را دوست میدارم
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود
تو غیر از من چه میجویی؟
تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟
تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم
تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم
طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت
که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که
وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد
تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم
که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت
وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم
مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تورا از درگهم راندم؟
که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور؟!
آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را
این منم پروردگار مهربانت.خالقت. اینک صدایم کن مرا. با قطره ی اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟
بگو جز من کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن. بدان آغوش من باز است
قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسبهای خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من
قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد
برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان. رهایت من نخواهم کرد