shahrzad
در خامشی حضورم مرا بفهم یا برای عشق،زبانی تازه پیدا کن تا درد مشترک، زبان مشترکمان باشد
shahrzad
وقتي نيستي كه هيچ وقتي هستي دو وقت دلم مي گيرد يكي وقتي با "بله" جواب مي دهي يكي وقتي "شما" صدايم مي كني چگونه صدايت كنم كه با "جانم" جواب دهي؟ و "تو" صدايم كني؟ مي گويي:خودت هم هميشه "شما" صدا مي زني مرا!! مي گويم : وقتي مي گويم "شما" منظورم تويي و تمام خوبي هايت من كه غير از تو خوبي ندارم وقتي با مني بگويي "ما" يا "شما" فرقي نمي كند
یاس محمدی
نفس پنجره تنگ است از اين پرده ي ترديد که آويخته از سقف سکوت من باور دارم پشت هر پنجره اي مژده اي پنهان است. گرد شب را بتکان از در و ديوار هراس پيش از آغاز سحر ، نيت کن و به شور آمده ، بگشاي کتاب غزل پنجره را. دور دستي که به دنبالش بودي همه عمر در همين نزديکي کوره ي روح تو را شعله ور خواهد کرد. من باور دارم مژده اي پنهان است.
یاس محمدی
به کجا باید رفت؟.....ز که باید پرسید؟!!! واژه عشق و پرستیدن چیست؟ جان اگر هست چرا در من ...نیست؟ من که خود میدانم ..راه من راه فناست.. قصه عشق فقط یک رویاست.... اه ای راه سکوت... اه ای ظلمت شب.... من همان گمشده این خاکم... به خدا عاشق قلبی پاکم ...
یاس محمدی
نه زخم خورده نه بر دار مرده اند اينان... ز سمّ مهلک تکرار مرده اند اينان... اگر چه شهر پر است از تردد اشباح... به روزمرگي انگار مرده اند اينان... چه سالهاست به گفتار زنده اند ، ولي ...چه عمرهاست به افکار مرده اند اينان... اميد رستن از اين پيله تغافل نيست... ميان توده اي از تار مرده اند اينان ...خيال باطل اگر بعد از اين بهوش آيند... ز تازيانه ي هشدار ، مرده اند اينان... براي همدمي و همدلي و همراهي... بهيچوجه مکن اصرار ، مرده اند اينان...
سحر
پری بودی و با من راز کردی.. به ناز و عشوه عشق آغاز کردی/ مرا آواز دادی ، چون رسیدم.. کبوتر گشتی و پرواز کردی
سحر
سپیده سر زد و مرغ سحر خواند.. سپهر تیره دامان زرافشاند/ شبی گفتی به آغوش تو آیم.. چه شب ها رفت و آغوشم تهی ماند
سحر
به خوابی دیدمش غمگین نشسته ...گرفته در بغل چنگی گسسته/ من این چنگ حزین را می شناسم... دریغا عشق من ، عشق شکسته
یاس محمدی
به پایان رسیدیم اما نکردیم آغاز.. فرو ریخت پرها نکردیم پرواز ..ببخشای ای روشن عشق بر ما.. ببخشای ببخشای اگر صبح را ما به مهمانی کوچه دعوت نکردیم... ببخشای اگر روی پیراهن ما نشان عبور سحر نیست ...ببخشای ما را اگر از حضور فلق روی فرق صنوبر خبر نیست... نسیمی گیاه سحرگاه را در کمندی فکنده ست ....و تا دشت بیداری اش می کشاند.. و ما کمتر از آن نسیمیم... در آن سوی دیوار بیمیم ...ببخشای ای روشن عشق بر ما ...ببخشای به پایان رسیدیم اما نکردیم... آغاز فرو ریخت پر ها نکردیم پرواز ... شفیعی کدکنی
یاس محمدی
حرفها دارم اما ... بزنم یا نزنم؟ با توام، با تو، خدا را! .... بزنم یا نزنم؟ همۀ حرف دلم با تو همین است که دوست... چه کنم؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم؟ عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم؟ گفته بودم که به دریا نزنم دل اما کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟ از ازل تا به ابد پرسش آدم این است: دست بر میوه ی حوا بزنم یا نزنم ؟ به گناهی که تماشای گل روی تو بود خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم؟ دست بر دست همه عمر در این تردیدم: بزنم یا نزنم؟ ها؟ بزنم یا نزنم؟ مرحوم قیصر امین پور
محدّثه
یاد باد آنکه زما وقت سفر یاد نکرد***به وداعی دل غمدیده ی ما شاد نکرد***آن جوانبخت که میزد رقم خیر و قبول***بنده ی پیر ندانم ز چه آزاد نکرد (حافظ)
محدّثه
چو گلدان خالی لب پنجره، پُر از خاطرات ترک خورده ایم......... (قیصر امین پور)