امیرحسیــن :-)
داخل چادر ، همه بچهها جمع بودند ، می گفتند و میخنديدند هر كسی چيزی میگفت و به نحوی بچهها رو شاد میكرد فقط يكی از بچهها به قول معروف رفته بود تو لاك خودش! ساكت گوشهای به كوله پشتی اش تكيه داده بود و توی لاک خودش بود. بچه ها هم مدام بهش تیکه می انداختن و می خندیدن اما اون چیزی نمی گفت یهو دیدم رو کرد به جمع و گفت: ـ بسّه ديگه، شوخي بسّه! اگه خيلی حال دارين به سوال من جواب بدين همه جا خوردیم. از اون آدم ساكت اين نوع صحبت كردن بعيد بود. همه متوجه او شدند. ـ هر كی جواب درست بده بهش جايزه میدم با تعجب گفتم: «چه مسابقهای ميخوای بذاری» پرسید: آقايون افضل الساعات (بهترين ساعتها) چیه؟ پچ پچ بچهها بلند شد ، يكی گفت: ـ قبل از اذان، دل نيمه شب، برای نماز شب. ـ غلطه، آی غلطه، اشتباه فرمودين. ـ می بخشين، به نظر من اذان صبح وقت نماز و...! ......
امیرحسیــن :-)
اول كه رفته بوديم گفتند كسی حق ورزش كردن نداره يه روز يكي از بچه ها رفت ورزش كرد مامور عراقي تا ديد ، خودكار و كاغذ برداشت و اومد برا نوشتن اسم دوستمون گفت : ما اسمك؟ اسمت چيه؟ رفيقمون هم كه شوخ بود ، برگشت گفت : گچ پژ باور نمي كنيد تا چند دقيقه اون مامور عراقی هر كاری كرد اين اسم رو تلفظ كنه نتونست آخرشم ول كرد گذاشت و رفت ما هم همينطور می خنديديم...
mehran313
رفتی و هنوز اشک خون می بارد......چشمی که بجز ندیدنت هیچ ندید.....
امیرحسیــن :-)
از یک سو باید بمانیم تا شهید آینده شویم از یک سو باید شهید شویم تا آینده بماند هم باید امروز شهید شویم فردا بماند و هم باید بمانیم تا فردا شهید نشود عجب دردیچه میشد امروز شهید میشدیم و فردا زنده میشدیم و دوباره شهید میشدیم شهید مهدی رجب بیگی
امیرحسیــن :-)
خمپاره ۶۰ ............................... عزرائیل...... بسیجی .................................... آهنربا ........دوشکا ................................... بلبل خط ......کلاشینکف ....................... کلاغ کیش کن .........قاطر .................................... ترابری ویژه .......مین ضد نفر گوجه ای ..................... پابوس ...............نماز شب ................................ پا لگد کن .....آفتابه ......................................... تک لول........ مواد شیمیایی ........... شمر بن ذی الجوشن
امیرحسیــن :-)
صفه شب بود چشم چشم رو نمى ديد سوار تانك بودیم ، وسط دشت كنار برجك نشسته بودم ديدم يكى پياده میاد به تانك ها نزديك مىشد ، چند لحظه توقف می کرد ، می رفت سراغ بعدی سمت ما هم اومد دستش رو دو پايم حلقه كرد پايم رو بوسيد و گفت «به خدا سپردمتون.» گفتم «حاج حسين؟» گفت «هيس! اسم نيار.» رفت طرف تانك بعدى تازه فهمیدم پای رزمنده ها رو می بوسه گفت اسمشو نیارم که کسی نفهمه پابوسشون همون حاج حسین خرازی فرماندمونه خدائیش آسمونم در مقابل بزرگی چنین مردانی کم آورده بود...
امیرحسیــن :-)
چند تا بسیجی داخل جیپ بودند که یهو شیمیایی زدند همه ماسکهاشون رو در اوردند و زدند روی صورتاشون یکی از بچه ها ماسک نداشت همه ی بچه ها ماسکها رو در اوردند و انداختن روی زمین هیچکی حاضر نبود ماسک بزنه بالاخره یکی ، بقیه رو قانع کرد... ... لحظاتی بعد سرفه های شدیدش شروع شد دوستاش از زیر ماسک هاشون نگاش می کردند زار زار گریه می کردند و ناله سر می دادند ...
امیرحسیــن :-)
یه بسیجی تیر خورده و به شهادت رسیده بود به اتفاق حاج احمد کریمی رفتیم بالای سرش حاج احمد گفت: من دلم نمی خواد اینجوری شهید بشم من از خدا خواستم اگه قراره شهید بشم ، مث امام حسین ارباً اربا بشم دلم می خواد مثل مولام در راه خدا تیکه تیکه بشم دوست حاج احمد گفت: حاجی! نداشتیما!... ما قرار گذاشتیم با هم شهید بشیم ، یادت نرفته که؟! حاج احمد کریمی گفت: قرار داشتیم یا نداشتیم ، من دیگه می خوام برم... ... چند روز بعد حاج احمد کریمی به آرزوش رسید گلوله خمپاره بهش خورد و تیکه تیکه شد از تمام بدنش فقط یه گونی باقی موند پاره های بدنش رو جمع کردیم و گذاشتیم توی آمبولانس رفیق حاج احمد اومد و گفت: چی شده؟!! گفتم: حاج احمد کریمی شهید شد گفت: یعنی چی شهید شد؟ ما قرار داشتیم با هم شهید بشیم گفتم: قرار داشتین یا نداشتین ، حاج احمد شهید شد گفت: پیکرش کجاست؟ گفتم: تمام بدنش شده یه گونی ، گذاشتیم پشت آمبولانس رفت سمت آمبولانس تا تیکه های بدن حاج احمد رو ببینه همینطور که داشت می رفت سمت آمبولانس یه ترکش اومد و سرش رو قطع کرد به آرزو و قرارش با حاج احمد رسید انگاری خدا پای قول و قرارشون رو امضا کرده بود...
امیرحسیــن :-)
پول ها و طلاهاش رو داد و خداحافظی کرد داشت از در ستاد پشتیبانی جنگ می رفت بیرون که مسئول ستاد گفت: مادر! رسیدتون رو نمی گیرین؟ پیرزن لبخندی زد و گفت: من برای دادن شوهر و دوتا پسرم از کسی رسید نگرفتم اینا که دیگه چیزی نیست...
امیرحسیــن :-)
می نویسم تا یادم نرود تمام وجودم را از عروج شما دارم
بَهَ، اينم غلطه!!
13 سال و 11 ماه و 25 روز و 31 دقيقه قبلـ صلاة ظهر و عصر و...!
خلاصه هر كسی یه چیزی گفت و جواب ایشون همچنان " نه " بود
نيم ساعتي از شروع بحث گذشته بود، همه متحير با كميی دلخوريی گفتند:
«آقا حالگيري میكنيا، اصلاً ما نمی دونيم. خودت بگو»
او هم وقتی کلافه شدن بچه ها رو دید ، لبخند زد و گفت:
ـ از نظر بنده بهترين ساعتها ، ساعتی هستش كه ساخت وطن باشه
ساعتی که دستِكوارتز و سيتي زن و سيكو پنج رو از پشت ببنده...
بعدش با خنده از جا بلند شد و رفت تا خودش رو برای نماز ظهر آماده كنه