امیرحسیــن :-)
گردان پشت ميدون مين رسيده و زمين گير شده بود. چند نفر رفتند تا معبر رو باز كنند. او هم رفت، 15 ساله بود. چند قدم كه رفت، برگشت. يعني ترسيده؟! خب! ترس هم داشت! او ، پوتين هايش را به يكي از بچه ها داد و گفت؛ تازه از گردان گرفتم، حيفه! بيت الماله!... پابرهنه رفت.
امیرحسیــن :-)
خندید و به مادر گفت اینجا توی قمقمهها آب حیات میریزند جای خوراک اکسیر جوانی قسمت میکنند و درختها چهار فصل انار میدهند با طعم بهشت راست میگفت یک جرعه آب بیشتر از قمقمه کم نشد و مادر هنوز به جوانیای نگاه میکند که هیچ از آن کم نمیشود و هر جمعه
امیرحسیــن :-)
بدی کردیم، خوبی یادمان رفت / ز دلها لای روبی یادمان رفت به ویلای شمالی خو گرفتیم / شهیدان جنوبی یادمان رفت . . .
امیرحسیــن :-)
روزی سید حسن حسینی، یکی از بچه های گردان، رفته بود ته دره برای ما آب بیاورد. موقع برگشتن خمپاره خورده بود جلوی پایش، همه سراسیمه از سنگر آمدیم بیرون خبری از سید نبود، بغض گلویمان را گرفت. آماده شده بودیم بریم پایین که دیدیم حسن بلند شد و لباس هایش را تکاند، پرسیدیم : «چی شد» گفت: « آشنا در اومدیم، پسر خاله زن عموی باجناق خواهرزاده نانوای محلمان بود. خیلی شرمنده شد، فکر نمی کرد من باشم، وگرنه امکان نداشت بذارد من بیایم، هر طور بود مرا نگه می داشت!»
امیرحسیــن :-)
اتل متل یه بابا دلیر و زار و بیمار اتل متل یه مادر یه مادر فداكار اتل متل بچهها كه اونارو دوست دارن آخه غیر اون دوتا هیچ كسی رو ندارن مامان بابا رو میخواد بابا عاشق اونه به غیر بعضی وقتا بابا چه مهربونه وقتی كه از درد سر دست میذاره رو گیجگاش اون بابای مهربون فحش میده به بچههاش همون وقتی كه هرچی جلوش باشه میشكنه همون وقتی كه هرچی پیشش باشه میزنه غیر خدا و مادر هیچكسی رو نداره
mehran313
بارها مثل او از بازار رضا خریده ایم ما انگشتر عقیق را و او دل عقیق را...
mehran313
*ای مـــردمان ردشـــده از هـفـت شــهــر عــشــق ..... رحــمــی به ســاکــنیــن خــم کــوچــه هــا کنــیـد*
mehran313
يك جفت پوتين مانده با يك پيرهن تنها .... با خاطرات كهنة اين پيرزن تنها
بیگ لایک..........................
13 سال و 11 ماه و 14 روز و 20 ساعت و 49 دقيقه قبل