امیرحسیــن :-)
الـــلّـــه اڪبر بــــرادر ... چقدر براے پرڪشیدטּ به آسماטּ عجلہ داشتے ڪہ پاهایتــــ را جـا ڪَذاشتے ... !!!
امیرحسیــن :-)
خواهری داد میزد گریه میکرد می گفت: میخواهم صورت برادرم را ببوسم اجازه نمی دادند یکی می گفت: خواهرش است. مگر چه اشکالی دارد؟! بگذارید برادرش را ببوسد گفتند: شما اصرار نکنید؛ نمیشود ... این شهید سر ندارد.
امیرحسیــن :-)
گناهان یک روز شهید 16ساله
امیرحسیــن :-)
در جاده انقلاب روی یکی از تابلو ها نوشته شده بود ,جاده لغزنده است ,دشمنان مشغول کارند ,با احتیاط برانید,سبقت ممنوع ,دیر رسیدن به پست و مقام بهتر از هرگز نرسیدن به امام است ,حداکثر سرعت بیشتر از ولی فقیه نباشد,اگر پشتیبان ولایت فقیه نیستید لااقل کمربند دشمن را نبندید,با دنده لج حرکت نکنید ,با وضو وارد شوید این جاده مطهر به خون شهداست.
امیرحسیــن :-)
سرباز آمریكایی و سرباز ایرانی
امیرحسیــن :-)
من میخواهم وصیت کنم که پدر و مادرها بچه ی خود را لوس و ننر بار نیاورند - از بچه ها می خواهم امام را تنها نگذارند و خدارا فراموش نکنند-پدر و مادرها بچه ها را اهل جهاد بار بیاورند - همین من دیگر حرفی ندارم- وصیت شهید 13 ساله بهنام محمدی- روز جهانی کودک مبارک او کودک بود و ما...
امیرحسیــن :-)
قصه عشق را باید با غروب بود تا دانست و با هوای ابری پاییزان و با مرغی که به ناچار پشت میله های بی احساس قفس نغمه سرایی می کند. ماجرای غم انگیز ما را در محفل شمع و پروانه بایستی شنید و با لبخندهایی پیوند خورده با اشک و در آه سوزان شنهای داغ دیده ... باز دلم هوای شلمچه کرده است . باز از فرسنگها راه بوی عطر خاکریزهایش مستم می کند . باور کنید خودم هم دیگر خسته شده ام . همین که می آیم نفسی بگیرم و با شهر بسازم ، همین که می آیم آرام آرام با زندگی روزمره دست اخوت دهم ، نمی دانم چه می شود که درست هنگام هنگامه ، آنجا که می روم تا فتحی دیگر در بودنم را رقم بزنم ، به سراغم می آیند . خدایا چاره ای ... درمانی ... راهی ... خودم هم خوب می دانم که یک بیابان و چند خاکریز و یک غروب نمی تواند اینچنین هستی ام را به بازی بگیرد . که بیابان بسیار است و خاکریز مشتی خاک و غروب کالایی که همه جا یافت می شود ... آری !
امیرحسیــن :-)
خوشی های امروز را به مردان دیروز مدیونیم
امیرحسیــن :-)
" شهید مهدی زین الدین " (( نصف شب از شناسایی برگشته بود.وقتی دید بچه ها توی چادر خوابن بیرون چادر خوابید. یه بسیجی اومده بود نگهبان بعدی رو صدا بزنه که زین الدین رو نشناخت. شروع کرد با قنداق اسلحه به پهلوش زد.هی ام میگفت پاشو نوبت پستته، بالاخره مهدی اسلحه رو از دستش میگیره میره سر پست و تا صبح نگهبانی میده. صبح روز بعد نگهبان پست بعدی به اون بسیجی میگه: چرا دیشب منو صدا نزدی؟ بسیجی میگه: پس دیشبی که صدا کردم کی بود؟؟؟ ته توی قضیه رو که در میاره میفهمه دیشب فرمانده لشکر رو فرستاده سر پست.
امیرحسیــن :-)
باز دیشب دل هوای یار کرد آرزوی حجله سومار کرد خواب دیدم سجده را بر مهر دشت فتح فاو و ساقی والفجر هشت باز محورهای بوکان زنده شد برف و سرمای مریوان زنده شد از دوکوهه تا بلندای سهیل برنمیخیزد مناجات کمیل یاد کرخه رفت و بر ما رنج ماند قلب من در کربلای پنج ماند
امیرحسیــن :-)
شهيد احمدآقاخاني: با حجابتان كه مقدس تر از خون من است... خواهران عزيز حجابتان را حفظ كنيد و با حجابتان كه مقدس تر از خون من است،مشت محكمي بر دهان منافقان و بي حجابها بزنيد و مانند حضرت زينب صبر كنيد و سعي كنيد جلوي كسي گريه نكنيد. شهيد رمضانعلي اسفندياري: حجابتان سنگرتان باشد. اي خواهران،شما مثل حضرت زينب(س)صبور باشيد و حجابتان سنگرتان باشد و فرزندانتان را طوري تربيت كنيد كه در خدمت اسلام و مسلمين باشند. شهيد امير ممسني: و تو اي خواهرم... و تو اي خواهرم قبل از هر چيزي دشمن از سياهي چادر تو مي ترسد تا سرخي خون من اين چنين باش تا مريد زينب باشي. شمارو به خدا قسم آیا این پوشش و حجاب جواب حرمت خون شهدا و فداکاریهاشون به خاطر امنیت ماست ؟؟؟؟؟؟