yase kabud
به سیل اشک باید شست راه کاروان را/ هنوز از جبهه میآرند تابوت جوانها را /کدامین کاروان آهنگ یوسف با خودش دارد/ غم ابرو کمان ها مینوازد قد کمانها را /نه پیراهن به تن مانده نه بوی پیرهن مانده /امان از این چنین داغی که میبرد امانها را /به ما با چشم و ابرو گفته بودند از چنین روزی /ولی باور نمیکردیم این خط و نشانها را /به دنبال جوان خوش قد و بالای خود بودند /همانانی که با خود میبرند این استخوانها را /اگر دریا نمیگنجد به کوزه با چه اعجازی /میان چفیه پیچیدند جسم پهلوانها را /خبر دادند یوسفها به کنعان باز میگردند/ ندانستیم با تابوت میآرند آنها را /به روی شانه لرزان مردم یک به یک رفتند/ خدا از شانه مردم نگیرد این تکانها را ...
امیرحسیــن :-)
خواب را از من بگیرید، ای صاعقه ها که جبر زمانه، صدای چکاچک شمشیر را از من دریغ کرده است! بر من بشورید، ای امتحانهای طاقت فرسای جهاد اصغر؛ میخواهم از نگاه مادران پسر مرده، درس مردانگی بگیرم. بازی چوگان نفس را به تماشا نخواهم ایستاد؛ گوی سبقت از جهان باید ربود! یادم هست، هر وقت از سختی توبه، روی دلم زرد شد، به قاب عکس شهیدی نگاه کنم. فقط به نام شهید
امیرحسیــن :-)
گفتم: بچه الان چه وقت نماز خوندنه؟ گفت: از کجا معلوم دیگه وقت کنم. توی آن هیری بیری شروع کرد به نماز خواندن. السلام علیکم و رحمت الله و برکاته را که گفت یک خمپاره آمد و بردش مهمانی.
امیرحسیــن :-)
می خواست بره و بچه ها منتظرش بودن حس عجیبی داشت، انگار می دونست این دفعه برگشتنی نیست! اضطراب داشت که چجوری با مادر خداحافظی کنه... با خودش می گفت: «یعنی الان چی می خواد بگه؟ ، من که طاقت ندارم بشنوم...» فکر می کرد الان قراره بشنوه که پسرم زود برگرد! من رو تنها نذار و زود به زود بهم زنگ بزن و... بالاخره دلش رو زد به دریا و رفت جلو، دست مادر رو بوسید و از زیر قرآن ردش کرد... منتظر شنیدن شد که یه دفعه مادر گفت: «خداحافظ پسرم، سلام من رو به حضرت زهرا(س) برسون» یا حضرت زهرا(س)، مادر من هم در زمره ی مادر شهدا قرار ده...
امیرحسیــن :-)
به دنبال کیست...؟! وای مادر...