دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

شهدا در قهقهه مستانه شان و شادی وصول شان عند ربهم یرزقون اند...

جزئیات گروه

شناسه 226
وضعیت فعال
- گروه ویژه
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
ارسال 1536 پست
عضو 293 کاربر
طرفدار 25 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 108
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 148
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 69

کاربران گروه

(290 کاربر)

مدیران گروه

(1 مدیر)

برچسب‌های کاربری

دارالشهدا
شناسه‌: 226 ·
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
مسافر...
مسافر...

سلام به عاشقان....ببخشید که دستمون خالیه و همیشه با دست خالی میام دیدنتون

yase kabud
yase kabud

به سیل اشک باید شست راه کاروان را/ هنوز از جبهه می‌آرند تابوت جوان‌ها را /کدامین کاروان آهنگ یوسف با خودش دارد/ غم ابرو کمان ها می‌نوازد قد کمان‌ها را /نه پیراهن به تن مانده نه بوی پیرهن مانده /امان از این چنین داغی که می‌برد امان‌ها را /به ما با چشم و ابرو گفته بودند از چنین روزی /ولی باور نمی‌کردیم این خط و نشان‌ها را /به دنبال جوان خوش قد و بالای خود بودند /همانانی که با خود می‌برند این استخوان‌ها را /اگر دریا نمی‌گنجد به کوزه با چه اعجازی /میان چفیه پیچیدند جسم پهلوان‌ها را /خبر دادند یوسف‌ها به کنعان باز می‌گردند/ ندانستیم با تابوت می‌آرند آنها را /به روی شانه لرزان مردم یک به یک رفتند/ خدا از شانه مردم نگیرد این تکان‌ها را ...

نرگس
نرگس

کلافه بود.نگاهش را از رزمنده ها می دزدید.مجنون زیاد شهید گرفته بود،اما هنوز تشنه بود! بچه ها از شدت عطش،قمقمه هاشان را با آب لب هور که پر از جنازه بود پر می کردند. ابراهیم که این منظره را دید،رنگش پرید.هفت هشت تا قمقمه برداشت و زیر آن آتش رفت وسط هور.آن روزها خیلی ها گریه او را دیدند و دعایش را که از خدا می خواست ببردش،شنیدند..... شهید محمد ابراهیم همت

این ارسال را بازنشر کرده است.
yase kabud
yase kabud

یوسف گمگشته بازآید به کنعان .... پس از سالها به آغوش بازگشت ... ( ،تشییع پیکر پاک علی اکبر اینالو ...)

امیرحسیــن  :-)
امیرحسیــن :-)

با تو ام خودشیفته ! برادر شهیدم سینه اش را سپر کرد تا تو در امان باشی و تو سینه ات را مقابل دشمن برهنه کردی تا خون پاکش را لگد مال کنی .

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
motefavet
38317135975743758227.jpg motefavet

آنها چگونه میفهمند کلام آن بیسیمچی را که در آخرین لحظات زندگیش پشت بیسیم گفت: عراقی ها خاکریز را گرفته اند تیر خلاصی میزنند باید موج بیسیم را تغییر دهم ولی سلام ما را به امام برسانید بگویید از ما راضی باشد...هر کاری از دستمان برمی آمد کردیم... کدام یک از ما میتوانیم این جمله را درک کنیم؟

این ارسال را بازنشر کرده است.
امیرحسیــن  :-)
0.31167200 1270284569mbaker13.jpg امیرحسیــن :-)

آقا اجازه ! آب ، نان ، آباد ، بابا آقا اجازه ! غصه ، غم ، فریاد ، بابا آقا اجازه ! سین گمانم مثل سارا سارا یکی از هفت سین آزاد ، بابا آقا اجازه ! دست ، پا ، سر ، بی سر و پا دارا و خاک و خون او در باد ، بابا آقا اجازه ! درس ، دفتر ، مشق ، خودکار در امتحان خرداد ، بابا آقا اجازه ! کودک همسایه می گفت ما را کمیته بابت امداد ... بابا آقا اجازه ! درد ، دارو ، داد ، بیداد مادر کنار کوچه مان افتاد ، بابا آقا اجازه ! شین مثل شیمیایی یا زخم های سینه اش همزاد ، بابا آقا اجازه ! درس باران ، درس آن مرد پس کو نشان وعده ی میعاد بابا ؟! آقا اجازه ! خواستم رازی بگویم این بار ، بار آخری ، جان داد بابا با این همه آقا اجا .... بابا اجازه بابای من باش هر چه بادا باد بابا ... شادی روح شهدا صلوات....

این ارسال را بازنشر کرده است.
امیرحسیــن  :-)
1333830995886511_large.jpg امیرحسیــن :-)

خواب را از من بگیرید، ای صاعقه‏ ها که جبر زمانه، صدای چکاچک شمشیر را از من دریغ کرده است! بر من بشورید، ای امتحان‏های طاقت‏ فرسای جهاد اصغر؛ می‏خواهم از نگاه مادران پسر مرده، درس مردانگی بگیرم. بازی چوگان نفس را به تماشا نخواهم ایستاد؛ گوی سبقت از جهان باید ربود! یادم هست، هر وقت از سختی توبه، روی دلم زرد شد، به قاب عکس شهیدی نگاه کنم. فقط به نام شهید

امیرحسیــن  :-)
a (63).jpg امیرحسیــن :-)

یه رفیق داشتم اسمش عباس بود خیلی بی تابی می کرد منتظر دستور حمله بود دیدم پشت پیرهنش با خط قرمز نوشته: یا کربلا ، یا شهادت. یا حسین علیه السلام ما داریم می آییم دستور حمله صادر شد زدیم به دل دشمن همون اوایل عملیات بود که عباس شهید شد اونقدر آتیش دشمن شدید بود که مجبور شدیم عقب نشینی کنیم نتونستیم پیکر پاک عباس رو برگردونیم چهل روز بدن مطهرش زیر آفتاب داغ و آتیش دشمن موند بعد از چهل روز ، درست روز عاشورا بود که آوردیمش عقب اونجا بود که معنی نوشته های پشت پیرهنش رو فهمیدم

این ارسال را بازنشر کرده است.
امیرحسیــن  :-)
nf00093648-1.jpg امیرحسیــن :-)

تصویری ناب از عروسی خوبان

این ارسال را بازنشر کرده است.
امیرحسیــن  :-)
27.JPG امیرحسیــن :-)

گفتم: بچه الان چه وقت نماز خوندنه؟ گفت: از کجا معلوم دیگه وقت کنم. توی آن هیری بیری شروع کرد به نماز خواندن. السلام علیکم و رحمت الله و برکاته را که گفت یک خمپاره آمد و بردش مهمانی.

امیرحسیــن  :-)
1336723434659514_large.jpg امیرحسیــن :-)

می خواست بره و بچه ها منتظرش بودن حس عجیبی داشت، انگار می دونست این دفعه برگشتنی نیست! اضطراب داشت که چجوری با مادر خداحافظی کنه... با خودش می گفت: «یعنی الان چی می خواد بگه؟ ، من که طاقت ندارم بشنوم...» فکر می کرد الان قراره بشنوه که پسرم زود برگرد! من رو تنها نذار و زود به زود بهم زنگ بزن و... بالاخره دلش رو زد به دریا و رفت جلو، دست مادر رو بوسید و از زیر قرآن ردش کرد... منتظر شنیدن شد که یه دفعه مادر گفت: «خداحافظ پسرم، سلام من رو به حضرت زهرا(س) برسون» یا حضرت زهرا(س)، مادر من هم در زمره ی مادر شهدا قرار ده...

امیرحسیــن  :-)
14605_575.jpg امیرحسیــن :-)

به دنبال کیست...؟! وای مادر...

•٠·˙علی . Áli . 7  •٠·˙
•٠·˙علی . Áli . 7 •٠·˙

در عالـم رازی اسـت کـه جـز بـه بهـای فـاش نمـی شـود . . .