امیرحسیــن :-)
مادر گرانقدر شهید ابن یامین رمضان نژاد فریدونکناری تعریف می کند: «همیشه آرزویم این بود که پسرم را داماد ببینم. وقتی جنازه ی ابن یامین را آوردند، گفتم سفره ی عقد بچینند. آن روز احساس کردم که حوریان بهشتی در اتاق عقد حضور دارند و برای پسرم که با یکی از آنها وصلت کرده از خوشحالی دف می زنند. زمانی که داشتم به دست و پای ابن یامین حنا می بستم انگار کسی به من گفت: حوریان، حنا را از دست و پای داماد می ربایند.»
امیرحسیــن :-)
گفتم: بچه الان چه وقت نماز خوندنه؟ گفت: از کجا معلوم دیگه وقت کنم. توی آن هیری بیری شروع کرد به نماز خواندن. السلام علیکم و رحمت الله و برکاته را که گفت یک خمپاره آمد و بردش مهمانی.
امیرحسیــن :-)
پسر اول گفت:مادر جون برم جبهه؟ گفت: برو عزیزم . . . رفت و والفجر مقدماتی شهید شد. پسر دوم گفت:مادر، داداش که رفت من هم برم؟ گفت: برو عزیزم . . . رفت و خیبر شهید شد. پدر گفت: حاج خانم بچه ها رفتند. ما هم بریم تفنگ بچه ها روی زمین نمونه،رفت و کربلای پنج شهید شد. مادر به خدا گفت:همه دنیام رو قبول کردی. خودم هم قبول کن.رفت و حج خونین شهید شد.
امیرحسیــن :-)
خاطره یک بازیگر از خبر شهادت پسرش
امیرحسیــن :-)
قحطی امروز که در این روزگاران آن را به وضوح لمس می کنیم : قحطى ایمان است ... قحطی اخلاق است...قحطی عشق و محبت است .....قحطی انسانیت است .....
امیرحسیــن :-)
بــابــا نازي، نازي نازي ........
امیرحسیــن :-)
قربون همه بسیجیان مخلص و با صفا ...
امیرحسیــن :-)
سر مزار امیر نشسته بودم که یه جوون اومد و گفت: شما با این شهید نسبتی دارین؟ گفتم: بله! من برادرش هستم گفت: راستش من مسلمون نبودم بنا به دلایلی به زور مسلمون شدم اما قلباً اسلام نیاوردم... ... یه روز اتفاقی عکس برادرتون رو دیدم حالت عجیبی بهم دست داد انگار عکسش باهام حرف میزد با دیدنش عاشق اسلام شدم قلباً ایمان آوردم...
امیرحسیــن :-)
می نویسم تا یادم نرود تمام وجودم را از عروج شما دارم