دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

داستان کوتاه، جالب و پندآموز

جزئیات گروه

شناسه 50
وضعیت فعال
- گروه ویژه
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
موضوع کتاب و مقالات
ارسال 944 پست
عضو 439 کاربر
طرفدار 10 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 52
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 329
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 109

کاربران گروه

(433 کاربر)

مدیران گروه

(2 مدیر)

برچسب‌های کاربری

داستان کوتاه
شناسه‌: 50 · کتاب و مقالات
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
علی
علی

به شاهزاده ای خبر دادند که جوان فقیری در شهر هست که بسیار به تو شباهت دارد دستور داد و جوان را به حضورش آوردند شاهزاده بر روی تخت نشسته بود ، بادی به غبغب انداخت و در حضور درباریان گفت: - از سر و وضع فقیرانه ات که بگذریم ، بسیار به ما شباهت داری ، بگو ببینم مادرت قبلا در دربار خدمت نمی کرده است ؟ درباریان خنده تمسخر آمیزی کردند و به جوان با تحقیر نگریستند. جوان لبخندی زد و گفت: - اعلا حضرتا ، مادر من فلج مادر زاد است ، اما پدرم چندی باغبان شاه بوده است !!!

علی
علی

حاکمی به مردمش گفت:صادقانه مشکلات را بگویید حسن نزد حاکم رفت و گفت:گندم و شیر که گفتی چه شد؟مسکن چه شد؟کار چه شد؟ حاکم گفت:ممنونم که من را آگاه کردی همه چیز درست میشود. یک سال گذشت حاکم گفت:صادقانه مشکلات را بگویید.کسی چیزی نگفت.کسی نگفت گندم و شیر چه شد؟کار چه شد؟ تنها از میان جمع کسی گفت:حسن چه شد...

نیما صابری
نیما صابری

جوانی خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی موأدبانه گفت: ببخشید آقا! من می تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟ مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری ... خجالت نمی کشی؟ ... جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد عصبی شود و عکس العملی نشان دهد، همانطور موأدبانه و متین ادامه داد خیلی عذر می خوام فکر نمی کردم این همه عصبی و غیرتی شین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت می برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم ... حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم. مرد خشکش زد ... همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد ...

این ارسال را بازنشر کرده است.
faafaa
faafaa

سه تا مرد داشتند در مورد امور تصادفی صحبت می کردند....... اولی : زنم داشت داستان دو شهر را می خواند که دو قلو زایید.......... دومی : خیلی جالبه زن من هم سه تفنگدار را می خواند که سه قلو زایید....... سومی فریادی زد و گفت :خدای من ,من باید زود بروم خانه....... وقتی از او پرسیدند که چه اتفاقی افتاده گفت : وقتی داشتم از خانه می آمدم بیرون زنم علی بابا و چهل دزد را می خواند.........

faafaa
faafaa

توی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد ...........دیدگاه

faafaa
faafaa

دو تا پيرمرد با هم قدم مي زدن و 20 قدم جلوتر همسرهاشون کنار هم به آرومي در حال قدم زدن بودن....... پيرمرد اول: «من و زنم ديروز به يه رستوران رفتيم که هم خيلي شيک و تر تميز و با کلاس بود، هم کيفيت غذاش خيلي خوب بود و هم قيمت غذاش مناسب بود.» .........پيرمرد دوم: «اِ... چه جالب. پس لازم شد ما هم يه شب بريم اونجا... اسم رستوران چي بود؟»..... پيرمرد اول کلي فکر کرد و به خودش فشار آورد، اما چيزي يادش نيومد....... بعد پرسيد: «ببين، يه حشره اي هست، پرهاي بزرگ و خوشگلي داره، خشکش مي کنن تو خونه به عنوان تابلو نگه مي دارن، اسمش چيه؟»...... پيرمرد دوم: «پروانه؟» .....پيرمرد اول: «آره!»...... بعد با فرياد رو به پيرزنها: «پروانه! پروانه! اون رستوراني که ديروز رفتيم اسمش چي بود؟ .............

faafaa
faafaa

شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند... فرشته پری به شاعر داد و شاعر شعری به فرشته... شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی اسمان گرفت... فرشته شعر را زمزمه کرد و دعایش مزه عشق گرفت... خدا گفت:"زندگی برای هردوتان دشوار می شود... زیرا شاعر را که بوی اسمان را بشنود زمین برایش کوچک است... و فرشته ای که مزه عشق را بچشد اسمان برایش تنگ!!! ................

faafaa
faafaa

خونه مشغول کاربودم که دخترم بدو بدو اومد و پرسید .......................دیدگاه

faafaa
faafaa

جنگ بر علیه مسایل خاصی که با گذر زمان حل می‌شود فقط نیروی شما را به هدر می‌دهد......... یک داستان چینی بسیار کوتاه .........، این موضوع را به تصویر می‌کشد............... ناگهان در میان دشتی باران گرفت.......... مردم به دنبال سرپناه می‌دویدند......، به جز مردی که همان‌طور آرام به راه خود ادامه می‌داد.......... کسی پرسید: «چرا نمی‌دوی؟»........ مرد پاسخ داد: «چون جلو من هم باران می‌بارد» ............

faafaa
faafaa

پیرزن با تقوایی در خواب خدا را دید و به او گفت:« خدایا، من خیلی تنها هستم، آیا مهمان خانه من می شوی؟» ...........دیدگاه

faafaa
faafaa

کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت......................دیدگاه

گـلـپــری
گـلـپــری
توسط موبایل در داستان کوتاه

دو نفر با هم شب را تو بيابون چادر ميزنن، نصف شب یکیشون به اون یکی ميگه: به آسمون نگاه كن چي ميبيني؟ طرف ميگه: يه عالمه ستاره! اولی ميگه: چي مي فهمي؟ طرف ميگ: از چه نظر ديدگاهمو بگم؟ ستاره شناسي ؟ الهيات يا فلسفي ؟ . . . . اولی ميزنه تو سرش ميگه : احمق چادرمونو دزديدن !!!

faafaa
faafaa

راز خوشبختی در زندگی مشترک .........دیدگاه

این ارسال را بازنشر کرده است.
faafaa
faafaa

تاکسی نشسته بودم،دو تا آقای مسن هم عقب نشسته بودن...... نزدیک پیاده شدنشون یکی به اون یکی گفت:..... به خدا اگه بزارم دست تو جیبت بکنی! من حساب میکنم....... ... بعد از راننده پرسید : ببخشید چقدر شد؟...... راننده: هزار تومن !..... ... ... یهو یارو برگشت به راننده گفت: آدمــــــی ؟؟!!!......... راننده گفت : جـــان ؟...... مرد : گفتم آدمی یا نه؟......... راننده گفت : حرف دهنتو بفهم درست صحبت کن!....... یارو دوباره گفت: نه.. آدمی؟؟!.......... راننده هم با عصبانیت ترمز کرد برگشت عقب گفت : نــــــــه ... فقط تو آدمی!....... یارو گفت : یعنی چی؟....... من میگم آدمی هزار تومن؛یا دوتاییمون باهم هزار تومن!!..........

این ارسال را بازنشر کرده است.
Rule  The  World
Rule The World

روزامتحان: روزی که درآن خورشید طلوع نمی کند.زمانی برای جفتک زدن اسب ها،لحظه ای که درآن دانشجومی خواهد سر به تن عالم آدم نباشد.روز شغال.روزی که درآن نگاه ها عمیق می شوند.روزلبخندهای استراتژیک.روزی که در آن دوست ودشمن با هم ودر کنار هم به قربانگاه می روند