علی
به شاهزاده ای خبر دادند که جوان فقیری در شهر هست که بسیار به تو شباهت دارد دستور داد و جوان را به حضورش آوردند شاهزاده بر روی تخت نشسته بود ، بادی به غبغب انداخت و در حضور درباریان گفت: - از سر و وضع فقیرانه ات که بگذریم ، بسیار به ما شباهت داری ، بگو ببینم مادرت قبلا در دربار خدمت نمی کرده است ؟ درباریان خنده تمسخر آمیزی کردند و به جوان با تحقیر نگریستند. جوان لبخندی زد و گفت: - اعلا حضرتا ، مادر من فلج مادر زاد است ، اما پدرم چندی باغبان شاه بوده است !!!
faafaa
سه تا مرد داشتند در مورد امور تصادفی صحبت می کردند....... اولی : زنم داشت داستان دو شهر را می خواند که دو قلو زایید.......... دومی : خیلی جالبه زن من هم سه تفنگدار را می خواند که سه قلو زایید....... سومی فریادی زد و گفت :خدای من ,من باید زود بروم خانه....... وقتی از او پرسیدند که چه اتفاقی افتاده گفت : وقتی داشتم از خانه می آمدم بیرون زنم علی بابا و چهل دزد را می خواند.........
faafaa
توی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد ...........دیدگاه
faafaa
دو تا پيرمرد با هم قدم مي زدن و 20 قدم جلوتر همسرهاشون کنار هم به آرومي در حال قدم زدن بودن....... پيرمرد اول: «من و زنم ديروز به يه رستوران رفتيم که هم خيلي شيک و تر تميز و با کلاس بود، هم کيفيت غذاش خيلي خوب بود و هم قيمت غذاش مناسب بود.» .........پيرمرد دوم: «اِ... چه جالب. پس لازم شد ما هم يه شب بريم اونجا... اسم رستوران چي بود؟»..... پيرمرد اول کلي فکر کرد و به خودش فشار آورد، اما چيزي يادش نيومد....... بعد پرسيد: «ببين، يه حشره اي هست، پرهاي بزرگ و خوشگلي داره، خشکش مي کنن تو خونه به عنوان تابلو نگه مي دارن، اسمش چيه؟»...... پيرمرد دوم: «پروانه؟» .....پيرمرد اول: «آره!»...... بعد با فرياد رو به پيرزنها: «پروانه! پروانه! اون رستوراني که ديروز رفتيم اسمش چي بود؟ .............
faafaa
شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند... فرشته پری به شاعر داد و شاعر شعری به فرشته... شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی اسمان گرفت... فرشته شعر را زمزمه کرد و دعایش مزه عشق گرفت... خدا گفت:"زندگی برای هردوتان دشوار می شود... زیرا شاعر را که بوی اسمان را بشنود زمین برایش کوچک است... و فرشته ای که مزه عشق را بچشد اسمان برایش تنگ!!! ................
faafaa
خونه مشغول کاربودم که دخترم بدو بدو اومد و پرسید .......................دیدگاه
faafaa
جنگ بر علیه مسایل خاصی که با گذر زمان حل میشود فقط نیروی شما را به هدر میدهد......... یک داستان چینی بسیار کوتاه .........، این موضوع را به تصویر میکشد............... ناگهان در میان دشتی باران گرفت.......... مردم به دنبال سرپناه میدویدند......، به جز مردی که همانطور آرام به راه خود ادامه میداد.......... کسی پرسید: «چرا نمیدوی؟»........ مرد پاسخ داد: «چون جلو من هم باران میبارد» ............
faafaa
پیرزن با تقوایی در خواب خدا را دید و به او گفت:« خدایا، من خیلی تنها هستم، آیا مهمان خانه من می شوی؟» ...........دیدگاه
faafaa
کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت......................دیدگاه
گـلـپــری
توسط موبایل در
داستان کوتاه
دو نفر با هم شب را تو بيابون چادر ميزنن، نصف شب یکیشون به اون یکی ميگه: به آسمون نگاه كن چي ميبيني؟ طرف ميگه: يه عالمه ستاره! اولی ميگه: چي مي فهمي؟ طرف ميگ: از چه نظر ديدگاهمو بگم؟ ستاره شناسي ؟ الهيات يا فلسفي ؟ . . . . اولی ميزنه تو سرش ميگه : احمق چادرمونو دزديدن !!!
Rule The World
روزامتحان: روزی که درآن خورشید طلوع نمی کند.زمانی برای جفتک زدن اسب ها،لحظه ای که درآن دانشجومی خواهد سر به تن عالم آدم نباشد.روز شغال.روزی که درآن نگاه ها عمیق می شوند.روزلبخندهای استراتژیک.روزی که در آن دوست ودشمن با هم ودر کنار هم به قربانگاه می روند