دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

داستان کوتاه، جالب و پندآموز

جزئیات گروه

شناسه 50
وضعیت فعال
- گروه ویژه
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
موضوع کتاب و مقالات
ارسال 944 پست
عضو 439 کاربر
طرفدار 10 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 52
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 329
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 109

کاربران گروه

(433 کاربر)

مدیران گروه

(2 مدیر)

برچسب‌های کاربری

داستان کوتاه
شناسه‌: 50 · کتاب و مقالات
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿

دختر کوچولو و پدرش از رو پلی میگذشتن. پدره یه جورایی می ترسید، واسه همین به دخترش گفت: «عزیزم، لطفا دست منو بگیر تا نیوفتی تو رودخونه.» دختر کوچیک گفت: «نه بابا، تو دستِ منو بگیر..» پدر که گیج شده بود با تعجب پرسید:چه فرقی میکنه؟!!؟ ... دخترک جواب داد: < اگه من دستت را بگیرم و اتفاقی واسه م بیوفته، امکانش هست که ... من دستت را ول کنم. اما اگه تو دست منو بگیری، من، با اطمینان، میدونم هر اتفاقی هم که بیفته، هیچ وقت دست منو ول نمی کنی >

گـلـپــری
گـلـپــری

عشق بدون قید و شرط ..........سرباز قبل از اینکه به خانه برسد با پدر و مادر خود تماس گرفت و گفت: ((پدر و مادر عزیزم جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه برگردم؛ولی خواهشی از شما دارم. رفیقی دارم که می خواهم او را با خود به خانه بیاورم.)) پدر و مادر او در پاسخ گفتند: ((ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم.)) پسر ادامه داد : ((ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید؛ او در جنگ بسیار آسیب دیده و در اثر برخورد با مین یک دست و یک پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد و من می خواهم اجازه دهید او با ما زندگی کند.)) پدرش گفت: ((ما متاسفیم که این مشکل برای دوست تو به وجود آمده است. ما کمک می کنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند.)) پسر گفت: ((نه؛ من می خواهم که او در خانه ما زندگی کند.)) آنها در جواب گفتند: ((نه؛ فردی با این شرایط مو جب دردسر ما خواهد بود.ما فقط مسئوول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را بر هم بزند. بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش کنی.)) :::> ادامه در دیدگاه

گـلـپــری
گـلـپــری

يه روز بهم گفت: «مي‌خوام باهات دوست باشم؛ آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلی تنهام». يه روز ديگه بهم گفت: «مي‌خوام تا ابد باهات بمونم؛ آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلي تنهام». يه روز ديگه گفت: «مي‌خوام برم يه جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام». يه روز تو نامه‌ش نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلی تنهام». يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام». حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلی خوشحالم و چيزی که بيشتر خوشحالم می کنه اينه که نمی دونه من هنوز هم خيلي تنهام ..

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
گـلـپــری
گـلـپــری
توسط موبایل در داستان کوتاه

یک ایرانی در فرانسه مشغول رانندگی در اتوبان بوده و ناگهان متوجه میشه که خروجی مورد نظرش رو رد کرده… لذا به عادت دیرینه ی بعضی ایرانی ها، میزنه رو ترمز و با دنده عقب،شروع میکنه به برگشتن به عقب! اما در همین حال با یه ماشین دیگه تصادف میکنه!… پلیس میاد و اول با راننده ی فرانسوی صحبت میکنه و بعد میاد سراغ ایرانیه و بهش میگه: خیلی ببخشید ما باید این آقا رو بازداشت کنیم، ایشون اونقدر مسته که فکر میکنه شما داشتی دنده عقب میرفتی!!!

این ارسال را بازنشر کرده است.
sizou_h
sizou_h

داستان شماره چهار از مکتوب در

گـلـپــری
گـلـپــری
توسط موبایل در داستان کوتاه

::::> ديدگاه

این ارسال را بازنشر کرده است.
sizou_h
sizou_h

داستان شماره سه از مکتوب در دیدگاه

sizou_h
sizou_h

داستان شماره دو از مکتوب در دیدگاه

علی
علی

زنی با صورت کبود رفت سراغ دکتر- دکتر پرسید: چی شده؟ زن گفت: دکتر، هر وقت شوهرم مست می یاد خونه، منو زیر مشت و لگد می گیره .... دکتر گفت: هر وقت شوهرت مست اومد خونه ... یه فنجون چای سبز بردار و شروع کن به قرقره کردن و این کار رو ادامه بده................. دو هفته بعد، زن با ظاهری سالم و سرزنده پیش دکتر برگشت زن گفت: دکتر، قرقره چای سبز فوق العاده بود هر بار شوهرم مست اومد خونه من شروع کردم به قرقره کردن چای سبز وشوهرم دیگه به من کاری نداشت و الان رابطمون خيلی بهتر شده حتی اون كمتر مشروب می خوره دکتر گفت می بینی؟ اگه جلوی زبونت رو بگیری، خیلی چیزا حل می شن

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
Glee
Glee

يارو لكنت زبون داشته...

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
sizou_h
sizou_h

داستان شماره یک از مکتوب در دیدگاه

Glee
Glee

اصا استاد تو منطق سرت ميشه؟؟؟!!!

faafaa
faafaa

پس از مرگ یک میلیونر آمریکایی،…… معلوم شد که او تمام اموالش را به سه زن مسن که با او هیچ نسبتی نداشتند بخشیده است….. در وصیتنامه مرد میلیونر آمده بود:…. ” من در جوانی، به خواستگاری این سه خانم رفتم اما هیچ کدام درخواست ازدواجم را نپذیرفتند…….. بنابراین به کسب و کارم چسبیدم و میلیونر شدم،…. حال آن که اگر ازدواج کرده بودم نمی توانستم به این ثروت دست پیدا کنم…… در واقع، من موفقیتم را مدیون این سه خانم هستم!........

این ارسال را بازنشر کرده است.
faafaa
faafaa

من یك آدم كاملاً تازه شده ام …. به من گفتند:…… "چشمانت را عوض كن، …… گوشهایت را عوض كن…… قلبت را هم عوض كن"…….. حالا یك آدم نو هستم…… فقط مشكل كوچك اینجاست كه اصلاً نمیدانم كه هستم؟!......... سیلوراستاین ………….

faafaa
faafaa

جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی ، تمام دنیا رو گرفته بود……خیلی زیباست.........از دستش ندید.......دیدگاه