جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿
دختر کوچولو و پدرش از رو پلی میگذشتن. پدره یه جورایی می ترسید، واسه همین به دخترش گفت: «عزیزم، لطفا دست منو بگیر تا نیوفتی تو رودخونه.» دختر کوچیک گفت: «نه بابا، تو دستِ منو بگیر..» پدر که گیج شده بود با تعجب پرسید:چه فرقی میکنه؟!!؟ ... دخترک جواب داد: < اگه من دستت را بگیرم و اتفاقی واسه م بیوفته، امکانش هست که ... من دستت را ول کنم. اما اگه تو دست منو بگیری، من، با اطمینان، میدونم هر اتفاقی هم که بیفته، هیچ وقت دست منو ول نمی کنی >
گـلـپــری
عشق بدون قید و شرط ..........سرباز قبل از اینکه به خانه برسد با پدر و مادر خود تماس گرفت و گفت: ((پدر و مادر عزیزم جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه برگردم؛ولی خواهشی از شما دارم. رفیقی دارم که می خواهم او را با خود به خانه بیاورم.)) پدر و مادر او در پاسخ گفتند: ((ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم.)) پسر ادامه داد : ((ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید؛ او در جنگ بسیار آسیب دیده و در اثر برخورد با مین یک دست و یک پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد و من می خواهم اجازه دهید او با ما زندگی کند.)) پدرش گفت: ((ما متاسفیم که این مشکل برای دوست تو به وجود آمده است. ما کمک می کنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند.)) پسر گفت: ((نه؛ من می خواهم که او در خانه ما زندگی کند.)) آنها در جواب گفتند: ((نه؛ فردی با این شرایط مو جب دردسر ما خواهد بود.ما فقط مسئوول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را بر هم بزند. بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش کنی.)) :::> ادامه در دیدگاه
sizou_h
داستان شماره سه از مکتوب در دیدگاه
sizou_h
داستان شماره دو از مکتوب در دیدگاه
sizou_h
داستان شماره یک از مکتوب در دیدگاه
faafaa
من یك آدم كاملاً تازه شده ام …. به من گفتند:…… "چشمانت را عوض كن، …… گوشهایت را عوض كن…… قلبت را هم عوض كن"…….. حالا یك آدم نو هستم…… فقط مشكل كوچك اینجاست كه اصلاً نمیدانم كه هستم؟!......... سیلوراستاین ………….
faafaa
جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی ، تمام دنیا رو گرفته بود……خیلی زیباست.........از دستش ندید.......دیدگاه