دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

داستان کوتاه، جالب و پندآموز

جزئیات گروه

شناسه 50
وضعیت فعال
- گروه ویژه
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
موضوع کتاب و مقالات
ارسال 944 پست
عضو 439 کاربر
طرفدار 10 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 52
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 329
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 109

کاربران گروه

(433 کاربر)

مدیران گروه

(2 مدیر)

برچسب‌های کاربری

داستان کوتاه
شناسه‌: 50 · کتاب و مقالات
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
ღ جـــــواد ღ
ღ جـــــواد ღ

عشق واقعی! این یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده است ! شخصی دیوار خانه اش را براي نوسازي خراب می کرد(خانه هاي ژاپنی داراي فضایی خالی بین دیوارهاي چوبی هستند.) این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن ، مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش کوفته شده است . دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد ! وقتی میخ را بررسی کرد تعجب کرد این میخ ده سال پیش هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود! چه اتفاقی افتاده؟ مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مانده ! در یک قسمت تاریک بدون حرکت ، چنین چیزي امکان ندارد و غیر قابل تصور است !! متحیر از این مساله ، کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد. تو این مدت چکار می کرده ؟ چگونه و چی می خورده؟ همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر با غذایی در دهانش ظاهر شد ! مرد شدیداً منقلب شد ... ده سال مراقبت !!! چه عشقی ! چه عشق قشنگی ! اگر موجود به این کوچکی بتواند عشق به این بزرگی داشته باشد ، پس تصور کنید ما تا چه حدي می توانیم عاشق شویم ... اگر سعی کنی ...

ღ جـــــواد ღ
ღ جـــــواد ღ

کارمند تازه وارد! مردي به استخدام یک شرکت بزرگ چند ملیتی درآمد. در اولین روز کار خود ،با کافه تریا تماس گرفت و فریاد زد » :یک فنجان قهوه براي من بیاورید ". صدایی از آن طرف پاسخ داد " » : شماره داخلی را اشتباه گرفته اي . می دانی تو با کی داري حرف می زنی؟" کارمند تازه وارد گفت :"نه " صداي آن طرف گفت :"من مدیر اجرایی شرکت هستم ، احمق " مرد تازه وارد ، با لحن حق به جانب گفت" » : و تو میدانی با کی حرف می زنی ، بیچاره ؟ "مدیر اجرایی گفت:"نه " کارمند تازه وارد گفت:« " خوبه! و سریع گوشی را گذاشت"» همه ي قدرت شما بستگی به این دارد که از این قدرت آگاهی داشته باشید .چارلز هانل

ღ جـــــواد ღ
ღ جـــــواد ღ

زور نزن، فکر کن! مردي قوي هیکل ، در چوب بري استخدام شد و تصمیم گرفت خوب کار کند . روز اول ، درخت برید ، رئیسش به او تبریک گفت و او را به ادامه کار تشویق کرد. روز بعد با انگیزه بیشتري کار کرد ، ولی 15درخت برید . روز سوم بیشتر کار کرد، اما فقط 10 درخت برید. به نظرش آمد که ضعیف شده است . پیش رئیسش رفت ، غذر خواست و گفت : نمی دانم چرا هر چه بیشتر تلاش می کنم ، درخت کمتري می برم! رئیس پرسید :آخرین بار کی تبرت را تیز کردي؟ او گفت : براي این کار وقت نداشتم . تمام مدت مشغول بریدن درختان بودم ! نتیجه :براي این که در دنیاي رقابتی امروز، همیشه حرفی براي گفتن داشته باشی، بایدبراي به روزکردن خودت،وقت بذاري ! وگرنه ...

جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿
1284903237882991.png.jpg جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿

معلم، شاگرد را صدا زد تا انشاء‌اش را درباره علم بهتر است یا ثروت بخواند. پسر با صدایی لرزان گفت: ننوشتیم آقا..! پس از تنبیه شدن با خط کش چوبی، او در گوشه کلاس ایستاده بود و در حالی که دست‌های قرمز و باد کرده‌اش را به هم می‌مالید، زیر لب می‌گفت: آری! ثروت بهتر است چون می‌توانستم دفتری بخرم و بنویسم.

گـلـپــری
گـلـپــری

قصه ای به زیبایی نان

گـلـپــری
گـلـپــری

دانه ای که سپیدار بود

گـلـپــری
گـلـپــری

دانه می کارم تا صبوری بیاموزم

امیر کریمی
images555.jpeg امیر کریمی

در آینه نگاه می کرد دید چشم هایش گود رفته ، صورتش چین خورده و رنگش پریده است، با خود گفت: معلوم می شود دیگر مثل قبلاً نمی سازند...

امیر کریمی
images000.jpeg امیر کریمی

یادش آمد که چقدر دوست داشت فرزندشان باشد. درب اتاق زایمان باز شد. پرستار بود. - مژده بدهید : یک پسر کاکل زری *** حالا هم در بیمارستان بود در باز شد. - پسرم اومده؟ - «نه بابا جان داداش نیست، پرستاره» این را گفت و پدرش را نوازش کرد ...

MoZhgan
MoZhgan

کشاورزي الاغ پيري داشت که يک روز اتفاقي به درون يک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعي کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بيرون بياورد. براي اينکه حيوان بيچاره زياد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصميم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بميرد و زياد زجر نکشد. ... مردم با سطل روي سر الاغ هر بار خاک مي ريختند اما الاغ هر بار خاکهاي روي بدنش را مي تکاند وزير پايش ميريخت و وقتي خاک زير پايش بالا مي آمد سعي مي کرد روي خاک ها بايستد. روستايي ها همينطور به زنده به گور کردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا آمدن ادامه داد تا اينکه به لبه چاه رسيد و بيرون آمد. **نکته:* *مشکلات، مانند تلي از خاک بر سر ما مي ريزند و ما همواره دو انتخاب داريم:* *اول: اينکه اجازه بدهيم مشکلات ما را زنده به گور کنند.* *دوم: اينکه از مشکلات سکويي بسازيم براي صعود.* 90.12.05 مژگان

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
باران بهاری
گل کتاب.jpg باران بهاری

به خانه می رفت ... با کیف و با کلاهی که بر هوا بود ؛ چیزی دزدیدی ؟ مادرش پرسید ؛ دعوا کردی باز؟ پدرش گفت ؛ و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد به دنبال آن چیز که در دل پنهان کرده بود ... تنها مادربزرگش دید گل سرخی را در دست فشردۀ کتاب هندسه اش و خندیده بود ...

*اشکان*
*اشکان*

ادامه داستان>>>>>>>>>هیچکس رو بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم. به خانوادهء ما خوش اومدی !!! نتیجه اخلاقی : همیشه سعی کنید کیف پولتون رو توی ماشینتون جا بذارید شاید براتون شانس بیاره !

گـلـپــری
گـلـپــری
توسط موبایل در داستان کوتاه

ارزشش را داشت...

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
گـلـپــری
گـلـپــری

تحليل داستان :::>دیدگاه

گـلـپــری
گـلـپــری
توسط موبایل در داستان کوتاه

روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد . بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد ،تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و … محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم . زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد و گفت :چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید؟ تولستوی در جواب گفت : شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید..