ღ جـــــواد ღ
کارمند تازه وارد! مردي به استخدام یک شرکت بزرگ چند ملیتی درآمد. در اولین روز کار خود ،با کافه تریا تماس گرفت و فریاد زد » :یک فنجان قهوه براي من بیاورید ". صدایی از آن طرف پاسخ داد " » : شماره داخلی را اشتباه گرفته اي . می دانی تو با کی داري حرف می زنی؟" کارمند تازه وارد گفت :"نه " صداي آن طرف گفت :"من مدیر اجرایی شرکت هستم ، احمق " مرد تازه وارد ، با لحن حق به جانب گفت" » : و تو میدانی با کی حرف می زنی ، بیچاره ؟ "مدیر اجرایی گفت:"نه " کارمند تازه وارد گفت:« " خوبه! و سریع گوشی را گذاشت"» همه ي قدرت شما بستگی به این دارد که از این قدرت آگاهی داشته باشید .چارلز هانل
ღ جـــــواد ღ
زور نزن، فکر کن! مردي قوي هیکل ، در چوب بري استخدام شد و تصمیم گرفت خوب کار کند . روز اول ، درخت برید ، رئیسش به او تبریک گفت و او را به ادامه کار تشویق کرد. روز بعد با انگیزه بیشتري کار کرد ، ولی 15درخت برید . روز سوم بیشتر کار کرد، اما فقط 10 درخت برید. به نظرش آمد که ضعیف شده است . پیش رئیسش رفت ، غذر خواست و گفت : نمی دانم چرا هر چه بیشتر تلاش می کنم ، درخت کمتري می برم! رئیس پرسید :آخرین بار کی تبرت را تیز کردي؟ او گفت : براي این کار وقت نداشتم . تمام مدت مشغول بریدن درختان بودم ! نتیجه :براي این که در دنیاي رقابتی امروز، همیشه حرفی براي گفتن داشته باشی، بایدبراي به روزکردن خودت،وقت بذاري ! وگرنه ...
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿
معلم، شاگرد را صدا زد تا انشاءاش را درباره علم بهتر است یا ثروت بخواند. پسر با صدایی لرزان گفت: ننوشتیم آقا..! پس از تنبیه شدن با خط کش چوبی، او در گوشه کلاس ایستاده بود و در حالی که دستهای قرمز و باد کردهاش را به هم میمالید، زیر لب میگفت: آری! ثروت بهتر است چون میتوانستم دفتری بخرم و بنویسم.
باران بهاری
به خانه می رفت ... با کیف و با کلاهی که بر هوا بود ؛ چیزی دزدیدی ؟ مادرش پرسید ؛ دعوا کردی باز؟ پدرش گفت ؛ و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد به دنبال آن چیز که در دل پنهان کرده بود ... تنها مادربزرگش دید گل سرخی را در دست فشردۀ کتاب هندسه اش و خندیده بود ...
*اشکان*
ادامه داستان>>>>>>>>>هیچکس رو بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم. به خانوادهء ما خوش اومدی !!! نتیجه اخلاقی : همیشه سعی کنید کیف پولتون رو توی ماشینتون جا بذارید شاید براتون شانس بیاره !
گـلـپــری
توسط موبایل در
داستان کوتاه
روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد . بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد ،تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و … محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم . زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد و گفت :چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید؟ تولستوی در جواب گفت : شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید..

14 سال و 5 ماه و 18 روز و 17 ساعت و 19 دقيقه قبلIn cherto perta ro bavar nakonid,baw,bebkhshid ,asan
14 سال و 5 ماه و 18 روز و 17 ساعت و 17 دقيقه قبل توسط موبایلomre ye marm0olake kho0negi 2ta 3 sale.faqat ye marm0olak ha b name igoana k omresh nazdike 10 sale unam 20 ta 30 cm e va faqat to biyabo0n zendegi mikone
14 سال و 5 ماه و 18 روز و 17 ساعت و 7 دقيقه قبل توسط موبایلمارمولک مگه حضرت نوحه؟
14 سال و 3 ماه و 25 روز و 4 ساعت و 55 دقيقه قبلاینارو باش
14 سال و 3 ماه و 20 روز و 10 ساعت و 44 دقيقه قبل