دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

داستان کوتاه، جالب و پندآموز

جزئیات گروه

شناسه 50
وضعیت فعال
- گروه ویژه
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
موضوع کتاب و مقالات
ارسال 944 پست
عضو 439 کاربر
طرفدار 10 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 52
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 329
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 109

کاربران گروه

(433 کاربر)

مدیران گروه

(2 مدیر)

برچسب‌های کاربری

داستان کوتاه
شناسه‌: 50 · کتاب و مقالات
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
faafaa
faafaa

آبجی کوچیکه گفت زودی یه آرزو کن زودی….. آبجی بزرگه چشماشو بست و آرزو کرد…. آبجی کوچیکه گفت چپ یا راست….. آبجی بزرگه گفت م م راست……. آبجی کوچیکه گفت درسته آرزوت برآورده میشه هورا……. بعد دستشو دراز کرد و از زیر چشم چپ آبجی مژه رو برداشت…. آبجی بزرگه گفت تو که از زیر چشم چپ ورداشتی که…… آبجی کوچیکه چپ و راست رو مرور کرد و گفت خوب اشکال نداره… دستشو دراز کرد و یه مژه دیگه از زیر چشم راست آبجی برداشت…… دیدی؟ …..آرزوت می خواد برآورده شه دیدی حالا چی آرزو کردی… آبجی بزرگه گفت آرزو کردم دیگه مژه هام نریزه…. بعد سه تایی زدن زیر خنده…. آبجی کوچیکه آبجی بزرگه و پرستار بخش شیمی درمانی……… با آرزوی سلامتی برای همه ی بیماران علی الخصوص کودکان سرطانی……

این ارسال را بازنشر کرده است.
faafaa
faafaa

چند راهکار جدید برای آنکه با کلاس تر شوید ...........دیدگاه

faafaa
faafaa

كارمند تازه وارد مردی به استخدام یك شركت بزرگ درآمد. در اولین روز كار خود، با كافه تریا تماس گرفت و فریاد زد: «یك فنجان قهوه برای من بیاورید.» صدایی از آن طرف پاسخ داد: «شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی تو با كی داری حرف می زنی؟» كارمند تازه وارد گفت: «نه» صدای آن طرف گفت: «من مدیر اجرایی شركت هستم، احمق.» مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت: «و تو میدانی با كی حرف میزنی، بیچاره.» مدیر اجرایی گفت: «نه» كارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سریع گوشی را گذاشت…………….

این ارسال را بازنشر کرده است.
faafaa
faafaa

از جان میلتون نویسنده انگلیسی سوال می کنند:<< چرا ولیعهد انگلستان می تواند در 12 سالگی ولیعهد انگلستان شود ولی تا 18 سالگی نمی تواند زن بگیرد؟ >>……….. جان میلتون پاسخ می دهد:<< برای آنکه اداره یک مملکت آسان تر از اداره یک زن است! >>…………..

امیر کریمی
امیر کریمی

روزی مردی ثروتمند پسر کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد که مردم چقدر فقیرند.در راه بازگشت و در پایان سفر مرد اژ پسر پرسید: نظرات راجع به سفرمان چه بود؟ پسر گفت: عالی بود. پدر گفت: از زندگی آنها چه یاد گرفتی؟ پسر کمی اندیشید و به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه های بی نهایت دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ های آنها بی انتهاست. ... ما در حیاطمان فانوسهای تزئینی داریم و آنها ستارگان را دارند. پسر در حالیکه زبان پدر بند آمده بود افزود: متشکرم پدر که به من نشان دادی که ما واقعا چقدر فقیر هستیم...

جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿
art.jpg جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿

مردی مقابل گل فروشی ایستاد. او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود. وقتی از گل فروشی خارج شد٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه می کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می کنی ؟ دختر گفت: می خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است. مرد لبخندی زد و گفت :با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می خرم تا آن را به مادرت بدهی. وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت. مرد به دختر گفت : می خواهی تو را برسانم؟ دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نیست! مرد دیگرنمی توانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست. طاقت نیاورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد.

Glee
Glee

روزی شیخ از بازار گذر کردی ، گوسفند مذبوحی را دید در قصابی آویزان و مردمان هیچ یک توان و یارای خرید نداشت. شیخ فرمود : عمر این گوسفند بعد از مرگ درازتر است از عمرش قبل مرگ.و مریدان مدهوش گشتند و نعره ها زدند.

Glee
Glee

شیخ به پاره ای از مریدانش دستور همی داد تا برای رسیدن به صبر، چهل روز معتکف شدندی، مریدان شوریده حال گشته و از شیخ پرسیدند که یا شیخ، راه دیگری هم برای به دست آوردن صبر موجود باشد؟ شیخ فرمود آری یک ساعت استفاده از اینترنت پر سرعت ایران مریدان همی نعره ای برکشیدند و راه بیابان پیش گرفتند

faafaa
faafaa

پروژه بسيار جالب و عجیب يک دانشجو.......................دیدگاه

علی
علی

میگه استادی بوده که همیشه به دخترای کلاس متلک مینداخته و ضایشون میکرده یه روز دخترا تصمیم میگیرن اگه این بارم بهشون چیزی گفت همشون کلاس رو به نشانه ی اعتراض ترک کنن. از پسرا اینو میرن به استاده میگن. استاد که میدونسته قضیه از چه قراره اون جلسه کمی دیر کلاس میاد. میاد میگه ببخشید دیر شد خیابون انقلاب به شدت شلوغ بود پیاده شدم رفتم ببینم چرا شلوغه؟ دیدم دخترا کارت دانشجویی به دست تو صفن پرسیدم صف چیه؟ گفتن صف شوهره دخترا که اینو شنیدن همشون کیفاشون رو برداشتن که برن دم در استاده بهشون میگه: شما دیگه نرین مهلتش تموم شد تا ساعت 10 بود پ.ن: این طولانی تر از این حرفا بود چکیدش رو نوشتم

faafaa
faafaa

کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. ...........ادامه................دیدگاه

faafaa
faafaa

پیرمرد به همسرش گفت بیا به یاد گذشته های دور، به محل قرارمان در جوانی برویم…….. من میروم تو کافه منتظرت می مانم و تو بیا سر قرار. …..بعد بنشینیم و حرفای عاشقانه بزنیم……. پیرزن قبول کرد……. فردا پیرمرد به کافه رفت،……. دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیامد!.......... وقتی به خانه برگشت دید پیرزن توی اتاق نشسته و گریه می کند…….. ازش پرسید چرا گریه میکنی؟……. پیرزن اشکهایش را پاک کرد و گفت:…….. بابام نذاشت بیام………..

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
faafaa
faafaa

داستان پند آموز: ................................دیدگاه

faafaa
faafaa

یه خانومی گربه ای داشت که هووی شوهرش شده بود. ...آقاهه برای اینکه از شر گربه راحت بشه، یه روز گربه رو میزنه زیر بغلش و 4 تا خیابون اونطرف تر ولش می کنه.... وقتی خونه میرسه میبینه گربه هه از اون زودتر اومده خونه.... این کارا رو چند بار دیگه تکرار می کنه، اما نتیجه ای نمیگیره.... یک روز گربه رو بر میداره میذاره تو ماشین.... بعد از گشتن از چند تا بلوار و پل و رودخانه و. . . خلاصه گربه رو پرت میکنه بیرون. یک ساعت بعد، زنگ میزنه خونه. زنش گوشی رو برمیداره.... مرده میپرسه: " اون گربه کره خر خونس؟" زنش می گه آره... مرده میگه گوشی رو بده بهش،.... من گم شدم !!!...

faafaa
faafaa

سیاه پوشیده بود ،.... به جنگل آمد ........ استوار بودم و تنومند !......... من را انتخاب کرد......... ...دستی به تنه ام کشید تبرش را در آورد و زد.... .. زد........ .. محکم و محکم تر .........به خود میبالیدم ........، دیگر نمی خواستم درخت باشم ،.......... آینده ی خوبی در انتظارم بود !.........سوزش تبر هایش بیشتر می شد که ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد ، ......او تنومند تر بود .......... مرا رها کرد با زخم هایم ،..... او را برد ........ و من که نه دیگر درخت بودم ،..... نه تخته سیاه مدرسه ای ،.... نه عصای پیر مردی .......خشک شدم ...........بازی با احساسات مثل داستان تبر و درخت می مونه ...........ای تبر به دست ......، تا مطمئن نشدی تبر نزن !........ای انسان ، .........تا مطمئن نشدی ،....... احساس نریز ........ زخمی می شود .......... در آرزوی تخته سیاه شدن ،....... خشک می شود.........

این ارسال را بازنشر کرده است.