faafaa
از جان میلتون نویسنده انگلیسی سوال می کنند:<< چرا ولیعهد انگلستان می تواند در 12 سالگی ولیعهد انگلستان شود ولی تا 18 سالگی نمی تواند زن بگیرد؟ >>……….. جان میلتون پاسخ می دهد:<< برای آنکه اداره یک مملکت آسان تر از اداره یک زن است! >>…………..
امیر کریمی
روزی مردی ثروتمند پسر کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد که مردم چقدر فقیرند.در راه بازگشت و در پایان سفر مرد اژ پسر پرسید: نظرات راجع به سفرمان چه بود؟ پسر گفت: عالی بود. پدر گفت: از زندگی آنها چه یاد گرفتی؟ پسر کمی اندیشید و به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه های بی نهایت دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ های آنها بی انتهاست. ... ما در حیاطمان فانوسهای تزئینی داریم و آنها ستارگان را دارند. پسر در حالیکه زبان پدر بند آمده بود افزود: متشکرم پدر که به من نشان دادی که ما واقعا چقدر فقیر هستیم...
جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿
مردی مقابل گل فروشی ایستاد. او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود. وقتی از گل فروشی خارج شد٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه می کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می کنی ؟ دختر گفت: می خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است. مرد لبخندی زد و گفت :با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می خرم تا آن را به مادرت بدهی. وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت. مرد به دختر گفت : می خواهی تو را برسانم؟ دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نیست! مرد دیگرنمی توانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست. طاقت نیاورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد.
faafaa
پروژه بسيار جالب و عجیب يک دانشجو.......................دیدگاه
faafaa
کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. ...........ادامه................دیدگاه
faafaa
داستان پند آموز: ................................دیدگاه
faafaa
یه خانومی گربه ای داشت که هووی شوهرش شده بود. ...آقاهه برای اینکه از شر گربه راحت بشه، یه روز گربه رو میزنه زیر بغلش و 4 تا خیابون اونطرف تر ولش می کنه.... وقتی خونه میرسه میبینه گربه هه از اون زودتر اومده خونه.... این کارا رو چند بار دیگه تکرار می کنه، اما نتیجه ای نمیگیره.... یک روز گربه رو بر میداره میذاره تو ماشین.... بعد از گشتن از چند تا بلوار و پل و رودخانه و. . . خلاصه گربه رو پرت میکنه بیرون. یک ساعت بعد، زنگ میزنه خونه. زنش گوشی رو برمیداره.... مرده میپرسه: " اون گربه کره خر خونس؟" زنش می گه آره... مرده میگه گوشی رو بده بهش،.... من گم شدم !!!...
چرا عزیزم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
14 سال و 9 ماه و 2 روز و 5 ساعت و 32 دقيقه قبلباهاشون زیاد گشتم





14 سال و 9 ماه و 2 روز و 5 ساعت و 24 دقيقه قبلیکیشون که هرشب پیشش بودم...
خیلی همو دوس داشتیم..البته این آخرا اون دیگه نداشت
آخرش تموم شد این دوستیمون
و جوجوییم که همین روزا باهاش در ازتباطم -رسول 15 ساله-
حالش از 6ماه پیش خیلی بدتر شده
جدا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کارت در این مورده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

14 سال و 9 ماه و 2 روز و 5 ساعت و 22 دقيقه قبلنه



14 سال و 9 ماه و 2 روز و 5 ساعت و 18 دقيقه قبلنمیدونم
خدا سر رام گذاشتشون
یا شاید برعکس
الهی.............سخته..خیلی..................
14 سال و 9 ماه و 2 روز و 5 ساعت و 16 دقيقه قبل