دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

داستان کوتاه، جالب و پندآموز

جزئیات گروه

شناسه 50
وضعیت فعال
- گروه ویژه
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
موضوع کتاب و مقالات
ارسال 944 پست
عضو 439 کاربر
طرفدار 10 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 52
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 329
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 109

کاربران گروه

(433 کاربر)

مدیران گروه

(2 مدیر)

برچسب‌های کاربری

داستان کوتاه
شناسه‌: 50 · کتاب و مقالات
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
یاس
021-225x300.jpg یاس

. . مثل (دیدگاه)

این ارسال را بازنشر کرده است.
باران بهاری
مسافر.jpg باران بهاری

این ارسال را بازنشر کرده است.
باران بهاری
چخوف.jpg باران بهاری

@سجاد - اثری از

این ارسال را بازنشر کرده است.
mehdi
mehdi

زن وشوهری بیش از 60 سال بایکدیگر زندگی مشترک داشتند. آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در مورد همه چیز باهم صحبت می کردند وهیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز : یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکندووو(دیدگاه....)

این ارسال را بازنشر کرده است.
paul
paul

دور باطل/ داستان در دیدگاه

گـلـپــری
گـلـپــری

ღ جـــــواد ღ
ღ جـــــواد ღ

داستان کوتاه « من یک سنت پیدا کردم! » در دیدگاه

سامان
سامان

ماجرای بسیار زیبا "شن و سنگ" حکایت اینگونه آغاز میشود که :

mehdi
mehdi

فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی. پیرمرد از دختر پرسید: - غمگینی؟ - نه. - مطمئنی؟ - نه. - چرا گریه می کنی؟ - دوستام منو دوست ندارن. - چرا؟ - چون قشنگ نیستم . - قبلاً اینو به تو گفتن؟ - نه. - ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم. - راست می گی؟ - از ته قلبم آره! دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد. چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت...

meysam
meysam

علم بهتر است یا ثروت؟ معلم پسرک را صدا زد تا انشایش را با موضوع علم بهتر است یا ثروت را بخواند،پسرک با صدای لرزان گفت:ننوشته ام! معلم با خط کش چوبی پسرک را تنبیه کردو او را پایین کلاس پا در هوا نگه داشت،پسرک در حالی که دستهای قرمز و باد کرده اش را به هم می مالید زیر لب گفت:آری ثروت بهتر است چون اگر داشتم دفتری میخریدم و انشایم را می نوشتم!!!

mehdi
mehdi

چگونه خودمان را بسازیم پدر روزنامه می خواند،اما پسر کوچکش مدام مزاحم او می شد.حوصله پدر سر رفت و صفحه ای از روزنامه که نقشه دنیا را نشان می داد جدا کرد و قطعه قطعه کرد و به پسرش داد. بیا کاربی برایت دارم...یک نقشه دنیا به تو می دهم.ببینم می توانی آنرا همان طور که هست بچینی؟و دوباره سراغ روزنامه اش رفت.می دانست که پسر کل روز را گرفتار این کار است.اما یک ربع بعد پسرک با نقشه کامل آمد. پدر با تعجب پرسید:مادرت به تو جغرافی یاد داده؟ پسر جواد داد:جغرافی دیگر چیست؟پدر پرسید؟ پس چگونه تونستی نقشه جهان را به این زودی بچینی؟ پسر گفت:پشت همین صفحه تصویری از یک آدم بود؛وقنتی آن آدم را دوباره بسازم دنیا را هم دوباره ساختم

جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿
25570160c7536b99dc955afc018ee49b-300.jpg جوجـ ه فِنچِ متفکر✿◕ ‿◕✿

گرسنه اش است، به طرف یخچال می رود، در را باز می کند... عرق شرم بر پیشانی پدر می نشیند پسرک این را می داند، دست می برد بطری آب را بر می دارد کمی آب در لیوان می ریزد... صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه ام بودم " .... این را می داند پسر کوچولویش چقدر بزرگ شده است....

علی
علی

یک دانشجویی عاشق سینه چاک دختر همکلاسیش بود,.. .. بالاخره یک روزی به خودش جرات داد و به دختر راز دلش رو گفت و از دختره خواستگاری کرد... اما دختر خانوم داستان ما عصبانی شد و درخواست پسر رو رد کرد. بعدم پسر رو تهدید کرد که اگر دوباره براش مزاحمت ایجاد کنه، به حراست میگه روزها ازپی هم گذشت و دختره واسه امتحان از پسر داستان ما یک جزوه قرض گرفت و داخلش نوشت " من هم تو رو دوست دارم، من رو ببخش اگر اون روز رنجوندمت اگر منو بخشیدی بیا و باهام صحبت کن و دیگه ترکم نکن. ولی پسر دانشجو هیچوقت دیگه باهاش حرف نزد. چهار سال آزگار کذشت و هر دو فارغ التحصیل شدند. اما پسر دیگه طرف دختره نرفت.!! نتیجه اخلاقی این ماجرا : پسرا هیچ وقت لای کتاب و جزوه رو باز نمیکنن

meysam
meysam

یه دختر كوری تو این دنیای نامرد زندگی میكرد .این دختره یه دوست پسری داشت كه عاشقه اون بود.دختره همیشه می گفت اگه من چشمامو داشتم و بینا بودم همیشه با اون می موندم یه روز یكی پیدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتی كه دختره بینا شد دید كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من دیگه تو رو نمی خوام برو. پسره با ناراحتی رفت و یه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشمای من باش

این ارسال را بازنشر کرده است.