رها
مجنون با انگشت روی خاک مینوشت ؛ لیلی ...... لیلی ....... پرسیدند چه میکنی...!!؟؟ گفت : چون میسر نیست من را کام او.... عشق بازی میکنم با نام او ...
رها
چند وقتیست هر چه می گردم... حرفی بهتر از سکوت پیدا نمی کنم نگاهم اما.. حرف می زندگاهی فریاد می کشد... همیشه به دنبال کسی می گردم که بفهمد... یک نگاه خسته چه می خواد...
رها
ﻣـَטּ عاشق ﻧﯿﺴﺘـَم ! ﻓﻘـَﻂ ﮔﺎهے ﺣـَﺮﻑ #ﺗـﻮ ﮐـﮧ مے ﺷـَﻮﺩ ﺩﻟـَم مثل ﺍﯾﻨﮑـﮧ ﺗـَﺐ ﮐﻨـَﺪ ﮔﺮم ﻭ ﺳـَﺮﺩ مے ﺷـَﻮﺩ ﺗﻮے ﺳﯿﻨـﮧ ﺍم ﭼـَﻨﮓ مے ﺯنَد ﺁآب مے ﺷـَﻮﺩ تَنـﮓ مے ﺷـَﻮﺩ . . .
بُغضم شکست ..
13 سال و 1 ماه و 25 روز و 13 ساعت و 38 دقيقه قبل