آدم یه وقتایی به سکوت می رسه ، دلش نمی خواد با کسی حرف بزنه ، نه که مورد خارجی باعث شده باشه این جوری بشه ، نه اصلا ، یهو تو درونش حس می کنه دلش نمی خواد یه مدتی با کسی حرف بزنه ، می خواد تک و تنها باشه ، جمع براش عذاب آور شده ، این کار باعث میشه یه مدت تو خودش باشه آروم بشه و بعد دوباره حرف بزنه ، حرف بزنه ، حرف ...
من با اون خانومه كه الان تو پارك داشت با هزارتا پسر حرف ميزد و پسرا بهش ميگفتن حداقل اينجا وانستا گشت ميگيردت كار ندارم ! و اينكه خيلي تابلو واسه چه كاري اومده بود ، من با اون بچه طفل معصوممش ، اون دختر بچه 6-7 سالش كار دارم كه نميدونه مامان بيشعورش داره چه كاري ميكنه ، آدم بره راهرو رو با زبونش ليس بزنه تي بكشه اينكارارو نكنه
#دو نفر اگر كنار هم باشند و رنج هايشان را #تقسيم كنند ، بار آن بسيار سبک خواهد شد . اما در #تنهايی، آدم خودش تجزيه و تحليل ميكند ، دنيای ِ #خاص ِ خود ميسازد ، دنيای ِمُنحصر به فرد و #بسته . دور آن را #ديواری ميكشد ، ديواری از #تنهايی و انزوا . كم كم يک پرده ی #سكوت روی ديوار و سپس روی خود ِ آدم را ميپوشاند . خودت ميشوی #مُشاور ِ روانی ِخودت .
تقديم به رها: از پس يك حادثه ، آن مدعي خنديد و رفت ///// عشق را از دل زار ، بي تمنا دزديد و رفت /// پاي او بود دائم بر گلوي قاصدك /// ژاژ ميگفت ، قاصك را كر ديد و رفت/// التماس ها ميكرد اين دل پر خاطره با اشك و آه //// زاري ها و ندبه اش را ، نشنيد و رفت ////سنگ در سينه حمل ميكرد جاي دل /// خاك غربت بر ضمير اين دلم پاشيد و رفت /// كاش داند بي نفس خواهد ماند ، تا صبح اميد /// او كه با جورش ، اشك از چشم ترسيد و رفت /// حافظ و مفتي و ساقي و شراب و شور عشق //// پشت پا زد بر همه ، بي وداع خنديد و رفت //// گر چه شايد او نشنود آواز اين گمنام دل // مينويسم تا بداند ، دل از خدا ببريد و رفت ..... گمنام ...
بُغضم شکست ..
13 سال و 1 ماه و 27 روز و 2 ساعت و 13 دقيقه قبل