دست از دستت که می کشم
حسرت همین روزهای کذایی
در دلم تاب می خورند
آینده چیزی نیست
که بشود پنهان اش کرد !
باید از همین جا شعر را
قیچی بزنم
هفته ها و ماه ها و سالها را رد کنم
بدوزم به یک سطر مانده به آخر ..
من حالم برای تاب آوردن خوب نیست .
از پنجرهای که نیست نگاهام را پرت میکنم کف خیابانی که اگر بود حافظ ِ راز ِ قدمهای ما میشد .. قدمهایی که نیست .. انتظار طعم دو دلی میدهد ؛ حس ِ مهبم ِ حضوری که نیامده رفته است ..
فدات کنج لبات
14 سال و 19 روز و 17 ساعت و 18 دقيقه قبل
ممنون،آخه بابا اینطوری نگو خجالت میکشم...

14 سال و 19 روز و 17 ساعت و 15 دقيقه قبلسلام خانم
14 سال و 18 روز و 11 ساعت و 57 دقيقه قبل توسط آندرویدسلام عزیزم
14 سال و 18 روز و 11 ساعت و 30 دقيقه قبل توسط آندرویدسلام به روی ماهت
14 سال و 18 روز و 11 ساعت و 25 دقيقه قبل