رضارنج بران
نگاه تــــــو.. مــرا عاشق تر از پیـــــش می کند.. چه معجــــــــونی می شود.. زندگــــــی.. با لمس دستانِ تـــــــو.. با حسِ عشــــــــــــــــــقِ تـــــــو..
رضارنج بران
زمانه بی عزیزان سخت و تلخ است
دل بی عزیزش ٬پر ز درد است
خوشا با عزیزان یکجا نشستن
که دنیا بی عزیزان مثل قبر است
رضارنج بران
عابری در گذر از کوچه نزدیک دلم میپرسد: این چه عطری است که از کوچه بن بست دلت میگذرد؟؟؟؟ تازه من میفهمم خاطرات تو چقدر خوش بویند...
رضارنج بران
چه فرقی دارد ، شهر ما خانه ی ما باشد یا نباشد ؟ وقتی تو نه در شهر ما هستی و نه در خانه
رضارنج بران
راهی برای رفتن
نفسی برای بریدن
کوله بارم بر دوش
مسافر میشوم گاهی
رضارنج بران
من هر روز و هر لحظه نگرانت می شوم که چه می کنی !؟ پنجره ی اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم تنهاییت برای من … غصه هایت برای من … همه بغضها و اشکهایت برای من .. بخند برایم بخند آنقدر بلند تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را… صدای همیشه خوب بودنت را دلم برایت تنگ شده دوستت دارم
رضارنج بران
در این ثانیه ها که معکوس می شمارند می توان نمرد اما نمی توان زندگی کرد....
رضارنج بران
نقاشی اش خوب نبود اما راهش را خوب کشید و ... رفت.
رضارنج بران
خدایا! خیلی ها دلمو شکستن شب بیا با هم بریم سراغشون من نشونت میدم تو ببخششون ..
رضارنج بران
گاهی دلم می خواهد وقتی بغض می کنم خدا از آسمان به زمین بیاید ! اشک هایم را پاک کند ، دستانم را بگیرد و آرام بگوید : اینجا آدم ها اذیتت می کنند ؟!! بیـــــــا بـــــــــــرویم !
رضارنج بران
در نگـ ـاهت چيزيست که نميدانم چيست ! مثل آرامش بعد از يک غمـــ.. مثل پيدا شدن يک لبـ ـخنـد.. مثل بوي نم بعد از بـ ـاران.. در نگــاهت چيزيست که نميدانم چيست ! مــن به آن محتاجمــــ ...
رضارنج بران
کـــاش یکیــــ پیـــدا می شــــد که وقتــــی می دیــــد گلــــوتـــــ ، ابـــــر داره و چشـمـاتـــــ ، بــــارون... جـــای اینکـــه بپــرســـه : چـــته ؟ چـــی شــده ؟ چـــرا ؟ بغــــلتـــــ می کـــــــرد و می گفــــــت : گـریـــه کــــن .