مونا
در كافه .. کنج ديوار .. روبروي هم !! و چه خوب.. ...قهوه را نخورديم ..! حرف هايمان .. به اندازه کافي .. تلخ بود
مونا
چاپلین برای دخترش نوشت: تا وقتی قلب عریان کسی را ندیدی بدنت را عریان نکن. هرگز چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد گریان مکن. قلبت را خالی نگاه دار و اگر روزی خواستی کسی را در قلبت جای دهی سعی کن فقط یک نفر باشد و به او بگو تو را کمتر از خدا و بیشتر از خودم دوست دارم.
مونا
تو.. یک حس کشنده ی لذت بخشی و داغ مثل لیسیدن عسل از لبه ی شکسته ی لیوان.. با کامی تلخ ...از جویدن هزار بسته ته سیگار... بیا آخرین پک را به من بزن من هم دود میشوم همین روزها.............!
مونا
اگر دروغ رنگ داشت ؛ هر روز شاید ؛ ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه می بست و بیرنگی کمیاب ترین چیزها بود..
مونا
زندگی پینه دست پدر است... زندگی مثل زمان در گذر است... قربون دستای مهربونت برم پدر عزیزم پیشاپیش روزت مبارك
مونا
یکی در آرزوی دیدن توست ، یکی درحسرت بوسیدن توست ، ولی من ساده و بی ادعایم ، تمام هستی ام خندیدن توست
مونا
این روزها یا به تو می اندیشم یا به این می اندیشم که چرا ؟ به تو می اندیشم !
مونا
مرد زندانی می خندید شاید به زندانی بودن خویش ، شاید هم به آزاد بودن ما راستی زندان کدام سوی میله هاست ؟
مونا
همیشه فکر می کردم پشت دیوارهای بلند آدمهای بزرگ زندگی می کنند، ولی حالا می دانم که بلندی دیوارها به خاطر کوچکی آدمهاست . . . .
مونا
در آسانی ها خدا را بخوان تا در سختی ها صدایت برایش نا آشنا نباشد . . .