سالومه( دوست عشق خاندان)
به ما گذشت نیک و بد، اما تو روزگار !!فکری به حال خویش کن، این روزگار نیست....!!!!!!!!!
سالومه( دوست عشق خاندان)
بگذار اعتراف کنم که بدجور دلم برایت تنگ شده فکر نکن بی وفا هستم ، دلم از سنگ نشده... اعتراف میکنم اینک در حسرت روزهای شیرین با تو بودنم باور نمیکنم اینک بی توام کاش میشد دوباره بیایی و یک لحظه دستهایم را بگیری کاش میشد دوباره بیایی و لحظه ای مرا ببینی تا دوباره به چشمهایت خیره شوم ، تا بر همه غم و غصه های بی تو بودن چیره شوم... کاش میشد دوباره بیایی و لحظه ای نگاهت کنم ، با چشمهایم نازت کنم در حسرت چشمهایت هستم ،چشمهایی که همیشه با دیدنش دنیایم عاشقانه میشد بگذار اعتراف کنم که بدجور دلم هوایت را کرده در حسرت گرمی دستهایت ، تا کی باید خیره شوم به عکسهایت ، هنوز هم عاشقم ، عاشق آن بهانه هایت...
سالومه( دوست عشق خاندان)
هیچ وقت کار امروز رو به فردا ننداز… فردا یه عالمه کار داری، قشنگ بندازش واسه دو سه هفته دیگه که خیالــــــــــــــتم راحت باشه!!!!!!!!
سالومه( دوست عشق خاندان)
زندگی میکنم ... حتی اگر بهترین هایم را از دست بدهم!!! چون این زندگی کردن است که بهترین های دیگر را برایم میسازد بگذار هر چه از دست میرود برود؛ من آن را میخواهم که به التماس آلوده نباشد، حتی زندگی را ...
سالومه( دوست عشق خاندان)
این اتفاقات نیستند که زندگی ما را می سازند بلکه عکس العمل ما نسبت به آن اتفاقات است که زندگی ما را شکل می دهد...
سالومه( دوست عشق خاندان)
فرق آنچه من می گویم با تو این است که در برهوت ذهن من آب می کارم و درخت روان می سازم .من نمی ترسم اگر باران بتابد و خورشید ببارد من در دشت قایق می رانم و در برکه اسب می دوانم من جنگلی آبی میکشم مملو از رودهای سبز و آرزو می کنم؛ آرزو می کنم که خدا کند دگر کسی آزادی بادبادک را برای دقیقهای سرخوشی به سرِ انگشتِ بازی گره نزند!!!!
سالومه( دوست عشق خاندان)
بگذار هرچه نمی خواهیم بگویند بگذار هرچه نمی خواهند بگوییم باران که بیاید از دست چترها کاری ساخته نیست...!!!!
سالومه( دوست عشق خاندان)
آری معصومیت کودکیهایم گم شده است، اما من هنوز هم همان کودک عاشقم و ساده دل! و همچنان در انتظار.... در انتظار ظهور آن لحظه رویایی ... من اینجا تنها ماندم! خدایا مرا به بغضی که از تو میشکند بسپار...