مصطفی
دردت را بگو ، من که بهانه ای ندارم ، مدتهاست تو را دارم ولی به درد تنهایی دچارم ، یار وفاداری ندارم.
مصطفی
کاش میدانست که نگاهم همیشه به ثانیه هاست ، تا حتی لحظه ای از دور هم او را ببینم ، تا دوباره جان بگیرم ، میخواهم تا ابد تنها با نگاه به او زندگی کنم و آخر سر نیز بمیرم.
مصطفی
این گونه زندگی کنیم :شاد اما دلسوز ساده اما زیبا مصمم اما بی خیال متواضع اما سر بلند مهربان اما جدی سبز اما بی ریا عاشق اما عاقل
مصطفی
خدایا ! رحمتی کن تا درلحظه مرگ بر بیهودگی لحظه ای که به نام زندگی تلف کرده ام سوگوار نباشم . آمین
مصطفی
تو را هیچگاه نمی توانم از زندگی ام پاک کنم چون تو پاک هستی می توانم تو را خط خطی کنم که آن وقت در زندان خط هایم برای همیشه ماندگار میشوی و وقتی که نیستی بی رنگی روزهایم را با مداد رنگی های یادت رنگ می زنم
مصطفی
چشمها منتظر طلوعی دیگر نشسته اند.. کاش هیچگاه سایه ی ابری، زیبایی طلوع را از ما دریغ نکند.. روزهای زندگیت آفتابی .. آسمان دلت بی لکه ایی از ابر... و طلوع شادیهایت پاینده باد..
مصطفی
بگذار هر روز برایت رویایی باشد در دست نه دوردست، عشقی باشد در دل نه در سر، و دلیلی باشد برای زندگی نه روزمرگی....
مصطفی
زندگی مثل دوچرخه سواری می مونه ..واسه حفظ تعادلت همیشه باید در حرکت باشی ….
مصطفی
زندگی به موسیقی نزدیک تر است تا به ریاضیات ؛ ریاضیات وابسته به ذهن اند و زندگی در ضربان قلبت ابراز وجود می کند.
مصطفی
وقتی که زندگی برات خیلی سخت شد، یادت باشه که دریای آروم، ناخدای قهرمان نمیسازه.
مصطفی
باز باران٬ با ترانه میخورد بر بام خانه» خانه ام کو؟ خانه ات کو؟ آن دل دیوانه ات کو؟ روزهای کودکی کو؟ فصل خوب سادگی کو؟ ... ... ... ... یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین؟ پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟ خاطرات خوب و رنگین در پس آن کوی بن بست در دل تو٬ آرزو هست؟ * * * کودک خوشحال دیروز غرق در غمهای امروز یاد باران رفته از یاد آرزوها رفته بر باد * * * باز باران٬ باز باران میخورد بر بام خانه بی ترانه ٬ بی بهانه شایدم٬ گم کرده خانه !
مصطفی
مرغ عشق فخر نفروش .. معشوق تو هم به لطف قفس است که وفا دار مانده . ...