مصطفی
براش بنويس دوستت دارم آخه مي دوني آدما گاهي اوقات خيلي زود حرفاشونو از ياد مي برن ولي يه نوشته , به اين سادگيا پاک شدني نيست . گرچه پاره کردن يک کاغذ از شکستن يک قلب هم ساده تره ولي تو بنويس .. تو ... بنويس
مصطفی
خدایا ! میوه ی کدام درخت باغت را گاز بزنم که از زمین رانده شوم ؟
مصطفی
صدایت در گوشم زمزمه میشود و نگاهت در ذهنم مجسم ولی... من تو را میخواهم نه خیالت را...!!!
مصطفی
توراارزو نخواهم کردهیچوقت!تورالحظه ای خواهم پذیرفت که خودت بیایی بادل خود نه باارزوی من
مصطفی
اینم از قویترین مردان.مقایسه کنید اینا تو بازی زندگی قوی تر هستن یا کسای دیگه
مصطفی
چه سکوتی دنیا را فرا می گرفت هر کسی اندازه عمکردش حرف می کرد
مصطفی
چتر باز کردم دیگه شونه هام تحمل قطره های بارونم ندارن
مصطفی
باز هم ثانیه ها نام تو را جار زدند و دقایق همه امشب به تو تکرار زدند و سکوتی که در این عقربه ها می چرخید نکند در دل تو نام مرا دار زدند
مصطفی
بمانیم تا كاری كنیم ٬ نه كاری كنیم تا بمانیم .
مصطفی
قلمی از قلمدان قاضی افتاد. شخصی که آنجا حضور داشت گفت: جناب قاضی کلنگ خود را بردارید. قاضی خشمگین پاسخ داد: مردک این قلم است نه کلنگ تو هنوز کلنگ و قلم را از هم باز نشناسی؟ مرد گفت: هر چه هست باشد، تو خانه مرا با آن ویران کردی
مصطفی
زندگی بافتن یک قالیست... نه همان نقش و نگاری که خودت میخواهی! نقشه را اوست که تعیین کرده، تو در این بین فقط میبافی... نقشه را خوب ببین! نکند آخر کار، قالی زندگیت را نخرند