***رسم زمونه***وحید***v.s***عجب رسمیه رسم زمونه قصه برگ و باد خزونه می رن آدما از اونا فقط خاطره هاشون به جا میمونه کجاس اون کوچه آدماش کجان خدا میدونه بوته یاسه باباجون هنوز گوشه باغچه توی گلدونه عطرش پیچیده تا هفتا خونه خودش کجاهاس خدا میدونه می رن آدما از اونا فقط خاطره هاشون به جا می مونه تسبیح و مهره بی بی جون هنوز گوشه تاقچه توی ایوونه خودش کجاهاس خدا میدونه پرسید زیر لب یکی با حسرت که از ما بعدها چه یادگاری به جا میمونه خدا میدونه میرن آدما از اونا فقط خاطره هاشون به جا میمونه خدا میدونه فقط خدا میدونه
ღببخش اگر هر دفعه من تو آشتی پیش قدم میشمღ ღمغرورم اما پیش تو تازه خود خودم میشمღ ღاز سر شوق عشق من اشکی که روی گونمهღ ღببخش که میلرزه دلم وقتی سرت رو شونمهღ
تو رفتی و بعده تو دلم چقدر تنها شد تو رفتی و بعده تو غمم دو صد چندان شد تو رفتی و این دنیا یه جا سرم خراب شد تو رفتی و تمام تشنگی هام سراب شد حالا تو این تنهایی بیاده تو نوشتم شاید یه روز بیایی هستی سرنوشتم تو رفتی و عشقمون واسه همیشه مردو تو رفتی و تنهایی با من همیشه موندو تو رفتی و این دردو بی درمون گذاشتی تو رفتی و این جسمو زنده به گور گذاشتی حالا بدونه تو من زیره بارون نشستم دارم می میرم بی تو یه قایق شکستم... ***V.S***
***دلتنگی های یه زن از زبان خودش ***پیاده از کنارت گذشتم، گفتی:" قیمتت چنده خوشگله؟" سواره از کنارت گذشتم، گفتی:" برو پشت ماشین لباسشویی بنشین!" در صف نان، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود زیرباران منتظر تاکسی بودم، مرا هل دادی و خودت سوار شدی در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ وزنت را بیندازی روی من در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید و تو پشت سر من بلند گفتی:"زهرمار!" در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت، فحش خواهر و مادر بود در پارک، به خاطرحضور تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم نتوانستم به استادیوم بیایم، چون تو شعارهای آب نکشیده میدادی من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی! تو ازدواج نكردي و به من گفتي زن گرفتن حماقت است من ازدواج نكردم و به من گفتي ترشيده ام عاشق که شدی مرا به زنجیر انحصارطلبی کشیدی عاشق که شدم گفتی مادرت باید مرا بپسندد من باید لباس هایت را بشویم و اطو بزنم ...***V.S***وحید***
تا به تو بگویند خوش تیپ
من باید غذا بپزم و به بچه ها برسم تا به تو بگویند آقای دکتر
وقتی گفتم پوشک بچه را عوض کن، گفتی بچه مال مادر است
وقتی خواستی طلاقم بدهی، گفتی بچه مال پدر است
***آرزوهای دیروزم و حسرتهای امروزم***نمیدانم چرا مینویسم.شاید دیگر حرف زدن را فراموش کرده ام شاید صدای خودم را هم فراموش کرده ام.شاید در مقابل سکوت وحسرت زنانه ام ،انگشتانم راوی قصه پر غصه ام شده اند.شاید.... من خوب نیستم .نه .دیگر نمی توانم به دروغ بگویم حالم خوب است.من اصلا خوب نیستم. این سردرد ها و تب و خونریزی از بینی چطور میتواند نشانه از خوب بودن باشد؟؟؟؟ بابا،مامان منم دخترتان.کم کم دارم از ذهنتان فراموش میشوم.شمارا به خدا گوش کنید.من درد دارم .مادر.پدر منم دخترتان میخواهم با شما حرف بزنم.قول میدهم مثل این 4سال مرا نبینید اما محض رضای خدا فقط یکبار دردم را گوش کنید مامان پرده های جدید خانه ات مبارک باشد.مامان خسته از خانه تکانی برای عید نباشی. میدانم برای شام شب عید تلاش میکنی تا پسرها و عروسها و نوه هایت مثل هر سال دورت جمع شوند و سال را تحویل کنید. مادر زمانی که سفره را پهن میکنی به یاد من هم هستی؟آیابرای من هم بشقاب میگذاری؟؟؟؟***V.S***وحید***
مادر وقتی بچه هایت دور هم جمع میشوند جای خالی مرا میبینی؟با چشمانت هر طرف دنبال من میگردی مادر؟
ازخودت پرسیدی دخترکم چه میکند؟چه برای خوردن دارد؟آیا حالش خوب است؟آیا اصلا اوهم شب عید دارد؟
نه مادر .میدانم که برایتان از غریبه ها هم نامحرم تر هستم.می دانم که مثل همیشه سهمی از داشتن تو ندارم مادر.
چه شد که 9 ماه به دل کشیدن من برابر شد با 27 سال فارغ شدن از من مادر؟
منهم از جنس تو بودم پس چرا محکوم به گناهکاریم کردی؟مگر من به خواست خودم به دنیا آمدم .تو خواستی که من آمدم.
دختر بچه ایی که مادرش همیشه در مسافرت بود و به جای آغوش مادرش باید ماه به ماه در کنار برادرانش زندگی میکرد.
هیچوقت به این موضوع فکر کردی که دختر مادر میخواهد.آرزو داشتم یکبار در آغوشت گریه کنم.یکبار از آرزوهایم برایت بگویم.موهای بلندمشکیم را شانه کنی سرمرا بر زانویت بگذارم و بگویی دخترم.اما نکردی مادر.اصلا یادت میاید که مرا مادرانه نوازش کرده باشی؟نه یادت نیست .هدیه ایی که برایت با پس انداز هرروز خرجی مدرسه ام که برایت خریدم را یادت هست.من هنوزهم ماجرای آن روزت را خوب به یاد دارم.هنوز یادم است که چطور بدون ترحم به تن ضعیفم مرا کتک میزدی .هنوز صدایت که از میخواستی خودم مرگم را انتخاب کنم و من به تو التماس میکردم را یادم است.هنوز چشمانت را زمانی که شال گردن را دور گردنم پیچیده بودی فشار میدادی
به یاد دارم مادر.و تو بی خیال از دختربجه ضعیف 8 ساله ات که چطور از شدت درد و تنگی نفس از حال رفت.هیج میدانستی دخترت 20 سال است که شبها کابوس کشته شدنش به دست مادرش را میبیند؟؟؟من از تو بودم.از گوشت تو .از پوست تو.از خون تو.چقدر برایم حسرت بود که باهم بیرون برویم.خرید برویم.اما تو هیچوقت نخواستی بفهمی دخترت کی بزرگ شد و کی خانوم شد.تو که میدانستی من اجازه ندارم هیچ دوستی داشته باشم پس چرا خودت دوستم نبودی.چرا مادر باور نکردی که محرم اسرار دختر مادرش است.هنوز هم صدایت را که دختر پاک خودرا با زشترین القاب آذین میکردی را فراموش نکرده ام.القابی که بارها و بارها به خاطر شنیدنشان و نسبت دادنشان به من از خدا
آرزوی مرگ میکردم و تو بی پروا در حضور برادران سنگدل و پدرم آنهارا بر زبان میاوردی مادر.نمیدانستی هر بار که بهمن میگویی تو ناخواسته بودی و صلاحی بود در دست اطرافیانم چطور من قطره قطره دوب میشوم.مادر من به چه گناهی محک
محکوم بودم که تو بودی اما من از داشتن تو محروم بودم.وحتی امروز هم اگر دختری را در کنار مادرش میبینیم بغض میکنم حسرت میخورم.چه بی رحمانه از من گرفتی حق مادر داشتن را و حق مادر شدن را.
بابا هرچند هفته ایی یکبار میایم و از دور تماشایت میکنم اما همیشه دلتنگت هستم.بابا میدانم تو هم دلت برای من تنگ شده اما نمی توانی به زبان بیاوری
بابا میگویند دخترو پدر علاقه عجیبی به یکدیگر دارند.بابا هنوزم تنها مرد زندگی من تو هستی.باور میکنی بابا که شبها چطور وقتی به تنها عکسی که ازتو دارم خیره میشوم تمام خستگی کار و دردهایم را فراموش میکنم.انگار عکس تو برای من باارزش ترین چیزی است که من در این خانه همیشه تاریک دارم.
من با عکست حرف میزنم و درد دل میکنم اما چرا تو همیشه مثل سابق ساکتی و فقط مرا نگاه میکنی.هیچ دانستی که چقدر دوستت دارم بابا حتی بیشتر از خودم چرا همیشه ساکت بودی ؟چرا صدای ناله و کمکم را زیر مشت و لگد پسرهایت میشنیدی اما کر بودی.بابا تو به پاکی و نجابت من ایمان داری میدانم پس چرا دخترت را مثل همیشه تک و بی یاور میان این گرگ بازار رها کردی.بابا تو میدانی دخترت مثل یک مرد چگونه تورا سربلند کرده اما چرا به زن وپسرانت نشان نمیدهی که پدر من هم هستی؟
مگر نه اینکه من به خواست تو برای رها شدن از دست آنها به اجبار ازدواج کردم.بابا بیا و هویت مرا حفظ کن.من دیگر آرام آرام دام از پا می افتم .بیا از این بره معصومت در مقابل این زندگیه سنکدل و مردمش مراقبت کن بابا.تو که میدانی من چقدر برای نگه داشتن زندگی ام به شوهرم التماس کردم.تو که دیدی چشم کبود و لب پاره دخترت را و دیدی
دخترت چگونه تلاش میکند تا زندگیش را از او نگیرند.بابا به خدا تنها بودم و کفشهایم از بازی پله های دادگاه پاره شده بودند.و حتی میدانستی که دخترت چقدر به وجود تو نیاز دارد
اما بازهم نبودی؟یک زن تنها و جوان چطور میتوانست حقش را بگیرد؟جز اینکه حقش را ببخشد ولی شرافتش را نفروشد؟و تو با اینکه دخترت را میشناختی به خواست همسر و پسرانت اورا به جرم مطلقه شدن و بخشیدن مهریه اش درهای خانه ات را به رویش بستی.بابا حال این منم .همان زن جوانی که روزی به خاطر خواست تو که گفتی ازدواج کن
تا از دست مادرو برادرانت آزاد بشوی و نفس بکشی تن دادم اما به فرق اینکه دخترت برای همیشه فراموش کرد که یک زن است و نیازهای زنانه اش را در محضر طلاقش
دفن کردهیچ وقت خبردار شدی بعد از ترد کردن دخترت او چطور 1 سال در خوابگاه دانشجویی هم در بهترین دانشگاه درس خواند و هم کار کرد.اصلا فهمیدی که من چطور خرج تحصیلم و خوراکم را از کارکردن درشرکت خدماتی نطافتی درمیاوردم.اما با همه اینها عشق من به تو کم نشد حتی زمانی که در تاریکی خوابگاه مرحم بر روی دستان زخمی ام میگذاشتم.
وبرادرانم.در مقابل اینکه هیچوقت از شما خوبیومهربانی ندیدم وهمیشه بنا به تفکرات غلط و سطحی شما من متحمل رفتارها و غرور جوانی شمابودم اما همیشه تحمل نداشتم حتی کوچکترین فکری شمارا آزار دهد.هیچوقت مرا به چشم یک خواهر ندیدید و در ذهنتان دختری از من تندیس کرده بودید که واجب به خراشیدن و سوهان کشیدنش.یادتان است
چقدر این پرنده بی بال و پر را در قفس خانه محبوس میکردید و تمام حق مرا به اینکه بتوانم دوستی داشته باشم ویا حتی به عروسی اقوام بروم به خاطر فرهنگ و باور غلطتان ازمن گرفتید.ویا درب خانه اتان را به جرم سرنوشتم به روی من بستیدو سفره اتان را جمع کردید .اما امروز خوشحالم که استاد دانشگاه ودکتر صدایتان میکنند.لقب مهندس گرفتید و
هر کدام از طریق حمایت مادر و مدرک درسی و خرج پدر نوع لباس پوشیدن و شکل و ظاهر و برای همسران و فرزندانتان افکارتان عوض شد.اما جناب آقایان به خودتان بپرسید هنگامی که خواهرمان به خاطر تنوع طلبی و بی مسئولیتی و کتکهای شوهرش به تنهایی از حق خود دفاع میکرد ما کجا بودیم.در پی خرید خانه یا تولد همسرمان یا مسافرت تفریحی خارج از کشور و یا وسط کنفرانس و سمینار.و 4 سال است با تمام این خوشیها خواهرمان را اگر در جایی ببینم نمیشناسیمش چرا که عکسهایش را از دیدمان برداشتیم دریغ از اینکه او همان خواهر پاک و معصوم درون عکس است.
و یکبار از روی صداقت و مردانگی به خودتان بگویید او هم میتوانست خانواده داشته باشد و مثل ما در کنار پدرو مادر و همسر و فرزند طعم خوش زندگی را به دهان بکشداما تنها هویتی که به او بخشیدیم این بود
(دختری کوچک با آرزوهای دیروزش را زنی با حسرتهای امروزش ببینیم)
نظاره ميكنم دور شدنت را .. آن قدر دور شو تا ديگر............. فرياد دلتنگي هايم قلب مهربانت را نرنجاند چشم هايم را باز ميكنم ميشمارم يك............ دو وهفتاد و پنج آهي ميكشم . . . . . . با غم دل
***حرفهایی برای نگفتن***حرف هایی هستند که هیچگاه گفته نمی شوند حرف هایی برای گفتن، اما ترس اما شک اما هزار چیز دیگه جلوی گفتنش رو می گیرن... و افسوس می مونه و افسوس و افسوس.... راه هایی هست برای رفتن برای تجربه کردن ولی ترس ولی عادت ولی شک جلوی تجربه کردنش رو می گیره و بن بست می مونه و عادت و افسوس و افسوس... اما کافیه شجاعت داشته باشی کافیه بدونی اونوقت تنها میشی همه می خوان تورو شبیه خودشون کنن رویاهاتو ازت می گیرن مسخره ات میکنه تنهات میزارن زخم میزنن... و تو می مونی یه دو راهی بین متفاوت بودن یا عادی شدن... بین زخم خوردن یا آرامش داشتن...
***دلم غصه نخور***زندگي قشنگه به شرطي كه هميشه در كنار اونكسي باشي كه عشقو تو دلت كاشت ! اشك وقتي زيباست كه از چشات بوي عشق بيرون بياد ! غروب وقتي قشنگه كه تو غربت شاهدش نباشي . قدم زدن تو روزاي پاييزي وقتي قشنگه كه در كنار سايه ي تو يه سايه ي ديگه باشه! و مرگ وقتي لذت داره كه از عشق به اون هيچوقت سيراب نشده باشي
سخت ترین دیدار ، دیدار اونی که به جای همه عشقی که بهش دادی یه قلب زخمی برات یادگار بذاره و تو نگاش کنی و بازمثل روز اول دلت بلرزه و حس کنی هنوزم دوستش داری. بخوای همه تنهایی رو که به امید اومدن دوبارش تحمل کردی تو گوشش فریاد کنی اما حتی نتونی ، به چشماش نگاه کنی که بفهمه با همه بدیهاش هنوزم باهمه قلبت دوستش داری. اما ببینی چشماش داد میزنه که دلش مال یکی دیگس .
***به خدا نمیری از یاد***غـروبـا ميون هــفته بر سـر قـبر يه عاشـق يـه جوون مـياد مـيزاره گـلاي سـرخ شـقايـق بي صـدا ميشکنه بغضش روي سـنـگ قبـر دلدار اشک ميريزه از دو چـشـمش مثل بارون وقت ديدار زير لب با گـريه مـيگه : مـهـربونم بي وفايـي رفتي و نيـسـتي بدوني چـه جـگر سـوزه جـدايي آخه من تو رو مي خواستم اون نجـيـب خوب و پاک اون صـداي مهـربون ، نه سـکــوت ســرد خــاک تويي که نگاه پاکت مـرهـم زخـم دلــــم بـود ديدنـت حـتي يه لـحــظه راه حـل مشکـلـم بود تو که ريـشه کردي بـا من، توي خـاک بي قراري تو که گفتي با جـدايي هـيـچ مـيونه اي نداري پس چـرا تنهام گذاشـتي توي اين فـصل ســياهي تو عـزيـزتريني اما يه رفيـق نــيـمه راهــي داغ رفتنـت عـزيـزم خط کـشـيـد رو بـودن مـن رفتي و ديگـه چـه فايده ناله و ضـجـّه و شيـون تو سـفر کردي به خـورشـيد ،رفتي اونور دقايق
منـو جا گذاشتي اينجا با دلي خـســته و عاشـق
نمـيـخـوام بي تو بمـونم ، بي تـو زندگي حرومــه
تو که پيش من نبـاشـي ، هـمـه چـي برام تمـومه
عاشـق خـسـته و تنها سـر گـذاشـت رو خاک نمناک
گفت جگر گـوشـه ي عـشـقو دادمـش دسـت تواي خاک
نزاري تنها بمونـه ، هــمـدم چـشـم سـيـاش باش
شونه کن موهاشو آروم ، شـبا قصـه گو بـراش باش
و غـروب با اون غـرورش نتونسـت دووم بـيـــاره
پاکشـيـداز آسـمـون و جاشـو داد به يـک سـتاره
اون جــوون داغ ديـده با دلـي شـکـسـته از غـم
بوسـه زد رو خـاک يار و دور شد آهسـته و کم کم
ولي چند قدم که دور شد دوباره گـريه رو سـر داد
روشــــو بــر گــردونـــد و داد زد
بـه خـدا نـمــيـري از ياد