دفـتـر ســُـرخ
یوسف از جرم زلیخا چند سالی حبس رفت ،، مهدی از اعمال ما حبس ابد گردیده است ..
دفـتـر ســُـرخ
یه روز یه ترک بود ،، اسمش ستار خان بود، شاید هم باقر خان. شجاع بود و نترس. در دوران استبداد که نفس کشیدن هم جرم بود ، با کمک دیگر مبارزان ترک ، در برابر دیکتاتوری ایستاد او برای مردم ایران ، آزادی می خواست و در این راه ، زیست و مبارزه کرد و به تاریخ پیوست تا فرزندان این ملک ، طعم آزادی و مردمسالاری و رهایی از استبداد را بچشند.
دفـتـر ســُـرخ
" من مسئولیت تام دارم كه در مقابل شداید و بلایا بایستم، تمام ناراحتى ها را تحمل كنم، رنج ها را بپذیرم، چون شمع بسوزم و راه را براى دیگران روشن كنم، به مردگان روح بدمم. تشنگان حق و حقیقت را سیراب كنم .. "
دفـتـر ســُـرخ
در بقیع آنجا که خاکش گِلی تر است، قبر مادر است!
دفـتـر ســُـرخ
" زبان انگلیسی نمی دانستم ؛ زیرا در دبیرستان و دانشگاه تهران فرانسه خوانده بودم.شاید تا شش ماه که در کلاس می نشستم ، صحبت های استاد را نمی فهمیدم و داستانهای شورانگیزی از این دوران دارم ! یک بار استاد آمد و گفت هفته دیگر فلان ساعت به بازدید می رویم.ولی من نفهمیدم چه گفت.هفته دیگر سر کلاس آمدم.دیدم هیچ کس نیست.تا آخر ساعت ، تنها نشستم.بعد فهمیدهم بچه ها رفته اند شهر دیگری برای بازدید از تأسیسات ! "
دفـتـر ســُـرخ
خانمش آمد ستاد، برای تسویه حساب. حساب چندانی نداشتیم. یک ساک پارچه ای، تویش یک پیراهن و دوتا زیرپوش.
دفـتـر ســُـرخ
بلبل لاکردار معلوم نبود چه طور رفته آنجا. به هزار بدبختی رادیاتور را باز کردیم که سالم بیاوریمش بیرون. دکتر این پا وآن پا می کرد تا بالاخره توانست دستش را ببرد لای پره ها و بکشدش بیرون. نگهش داشت تا حالش جا بیاید. می خواند. قشنگ می خواند.
دفـتـر ســُـرخ
اي آب نديده و آبي شدهها / بي جبهه و جنگ انقلابي شدهها / مديون فداكاري جانبازانيد / اي بر سر سفره آفتابي شدهها ..