دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

دفـتـر ســُـرخ

ستارگان سحر پیشمرگ خورشیدند .. درباره »
دفـتـر ســُـرخ
مرد - مجرد
امتیاز: 1550

دنبال‌شدگان

(204 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(317 کاربر)

گروه‌ها

(37 گروه)

بازدید

دفـتـر ســُـرخ
siCPHw_535.jpg دفـتـر ســُـرخ

کاش دل را مثل این قفل ها به پنجره فولادت می بستیم! ||

دفـتـر ســُـرخ
Imam-zaman_small (3).png دفـتـر ســُـرخ

دعا پشتِ دعا برای آمدنت / گناه پشتِ گناه برای نیامدنت / دل درگیر، میان این دو انتخاب؛ / کدام آخر؟ آمدنت یا نیامدنت؟

دفـتـر ســُـرخ
3f19827ebd3653e8660510d12c6cbef3.jpg دفـتـر ســُـرخ

" شما فرياد ما را نمی ‌شنويد ، چه‌ هياهوی روزگار گوشهايتان را پر کرده است، و با ماده سخت سالها بی‌اعتنايي به حقيقت، گوشهايتان بند آمده است ،، ما فرزندان اندوهيم و اندوه، بس عظيمتر از آن است که در دلهای حقير جای گيرد ،، ما فرزندان اندوهيم و اندوه ابری است متراکم، که از آن باران معرفت و حقيقت بر سر مردم می ‌بارد .. " ||

دفـتـر ســُـرخ
213986_682.jpg دفـتـر ســُـرخ

" گرچه به کمتر از شهادت راضی نیستم؛ ولی از خدا می خواهم که اگر شهید نشدم، اجر شهید را به من بدهد .. " ||

دفـتـر ســُـرخ
index.php دفـتـر ســُـرخ

مصطفی را که کشتند، خانواده‌ی آقا می‌خواستند از بیت آقا تماس بگیرند تهران. آقا نگذاشت. - تلفن اینجا از بیت‌المال است و کار شما شخصی است.

دفـتـر ســُـرخ
11.jpg دفـتـر ســُـرخ

خاك و انگشتر و تسبيح و پلاكي خونين // جاي خالي مرا در كفنم يادت هست؟ // آخرين دفعه باز آمدنم يادت ماند// لحظه ساده پرپر شدنم يادت هست؟

دفـتـر ســُـرخ
index.php دفـتـر ســُـرخ

كودك ، با گربه‌هایش در حیاط خانه بازی می‌كند .. مادر ، كنار چرخ خیاطی ، آرام رفته در نخ سوزن ، عطر بخار چای تازه .. در خانه می‌پیچد صدای در! ،، «شاید پدر!» .. ||

دفـتـر ســُـرخ
112307616222912892241601471896011213232.jpg دفـتـر ســُـرخ

آشپزخانه كابينت نداشت. آب‌گرمكن هم نداشتند كه لااقل ظرف‌ها و لباس‌ها را با آب گرم بشويند. كولري هم در كار نبود. با اين كه خانواده‌ي نخست وزير بودند، دنبال بيشتر از اين هم نبودند. مي‌گفتند خيلي‌ها همين چيزهايي كه ما داريم را هم ندارند.

دفـتـر ســُـرخ
tirbaranrezaei.jpg دفـتـر ســُـرخ

فردا شب، صدایی از سلول آمد. فهمیدم دارن می برندشان برای اعدام. وقتی می رفتن، طیب زد به میله سلول من و گفت: «محمد آقا، اگر یک روز خمینی رو دیدی، سلام منو بهش برسون و بگو؛ خیلی ها شما رو دیدند و خریدند؛ ما ندیده شما رو خریدیم.»

دفـتـر ســُـرخ
miidle.jpg دفـتـر ســُـرخ

اگر داغ دل بود، ما دیده ایم || اگر خون دل بود، ما خورده ایم || اگر دل دلیل است، آورده ایم || اگر داغ شرط است، ما برده ایم || اگر دشنه دشمنان، گردنیم! || اگر خنجر دوستان، گرده ایم! || گواهی بخواهید، اینک گواه: || همین زخمهایی که نشمرده ایم! || دلی سربلند و سری سر به زیر || از این دست، عمری به سر برده ایم ..

دفـتـر ســُـرخ
holydefence12larg.jpg دفـتـر ســُـرخ

آر.پي.جي زن بلند شد || "وما رَميتَ " رو خوند || تانک اونو زودتر زد || يه جفت پوتين ازش موند ..

دفـتـر ســُـرخ
01922242622974780374.jpg دفـتـر ســُـرخ

میگفتن همش دنبال مادرش میگرده ..

دفـتـر ســُـرخ
index.php دفـتـر ســُـرخ

«به نام خدا، من مي خواهم در آينده بشوم. براي اين كه....» معلم كه خنده اش گرفته بود، پريد وسط حرف مهدي و گفت: «ببين مهدي جان! موضوع انشا اين بود كه در آينده مي خواهيد چه كاره شويد. بايد در مورد يه شغل يا يه كار توضيح مي دادي. مثلاً پدر خودت چه كاره س؟»...«آقا اجازه!شهيد شده.» ||

این ارسال را بازنشر کرده است.
دفـتـر ســُـرخ
SA7IB ELZAMAN.JPG دفـتـر ســُـرخ

گفت:«لطفاً این پرونده ها را بشمار» ... گفتم:«مثل هفته قبل ... هنوز به سیصد تا هم نرسیده». غمی روی چهره اش نشست. گفت: «یاران من کی کامل می شوند؟...» ||

دفـتـر ســُـرخ
PIC337.JPG دفـتـر ســُـرخ

مادرم موقع خواستگاری برای مصطفی شرط گذاشته بود که" این دختر صبح که از خواب بلند می شه باید یه لیوان شیر وقهوه جلوش بذاری و... خلاصه زندگی با این دختر برات سخته".اما خدا می دونه مصطفی تا وقتی که شهید شد، با اینکه خودش قهوه نمی خورد همیشه برای من قهوه درست می کرد. می گفتم:" واسه چی این کارو می کنی؟ راضی به زحمتت نیستم". می گفت:" من به مادرت قول دادم که این کارها رو انجام بدم".