دفـتـر ســُـرخ
دعا پشتِ دعا برای آمدنت / گناه پشتِ گناه برای نیامدنت / دل درگیر، میان این دو انتخاب؛ / کدام آخر؟ آمدنت یا نیامدنت؟
دفـتـر ســُـرخ
مصطفی را که کشتند، خانوادهی آقا میخواستند از بیت آقا تماس بگیرند تهران. آقا نگذاشت. - تلفن اینجا از بیتالمال است و کار شما شخصی است.
دفـتـر ســُـرخ
خاك و انگشتر و تسبيح و پلاكي خونين // جاي خالي مرا در كفنم يادت هست؟ // آخرين دفعه باز آمدنم يادت ماند// لحظه ساده پرپر شدنم يادت هست؟
دفـتـر ســُـرخ
آشپزخانه كابينت نداشت. آبگرمكن هم نداشتند كه لااقل ظرفها و لباسها را با آب گرم بشويند. كولري هم در كار نبود. با اين كه خانوادهي نخست وزير بودند، دنبال بيشتر از اين هم نبودند. ميگفتند خيليها همين چيزهايي كه ما داريم را هم ندارند.
دفـتـر ســُـرخ
آر.پي.جي زن بلند شد || "وما رَميتَ " رو خوند || تانک اونو زودتر زد || يه جفت پوتين ازش موند ..
دفـتـر ســُـرخ
مادرم موقع خواستگاری برای مصطفی شرط گذاشته بود که" این دختر صبح که از خواب بلند می شه باید یه لیوان شیر وقهوه جلوش بذاری و... خلاصه زندگی با این دختر برات سخته".اما خدا می دونه مصطفی تا وقتی که شهید شد، با اینکه خودش قهوه نمی خورد همیشه برای من قهوه درست می کرد. می گفتم:" واسه چی این کارو می کنی؟ راضی به زحمتت نیستم". می گفت:" من به مادرت قول دادم که این کارها رو انجام بدم".