دفـتـر ســُـرخ
نگاه کنید رو تابوت چقدر قشنگ نوشتن / انگاری رو هر کدوم فقط یه اسم نوشتن / بزار برم ببینم، رو تابوتا رو آرام / آخ بمیرم الهی .. بازم شهید گمنام
دفـتـر ســُـرخ
هی رفیق ! این آرزویی که تو به آن رسیده ای مال من بود ..
دفـتـر ســُـرخ
آخرين نفري که از عمليات برميگشت خودش بود. يک کلاه خود سرش بود، افتاد ته دره. حالا آن طرف دموکراتها بودند و آتش سنگينشان. به هر زحمتی بود کلاه خود رو برداشت و آورد. گفتيم«اگه شهيد ميشدي…؟» گفت«اين بيت المال بود.»
دفـتـر ســُـرخ
اينها كه يافتيد تن يوسف من است// اين بازماندهي بدن يوسف من است // پيش همه عزيزترين مشتري خداست// پس سود من فروختن يوسف من است // چشمم دوباره باز شد و قصه تازهتر // اين كار، كار پيرhهن يوسف من است ..
دفـتـر ســُـرخ
از اهواز راه افتاديم ; دو تا لندرور. قبل از سه راهى ماشين اول را زدند. يك خمپاره هم سقف ماشين ما را سوراخ كرد و آمد تو، ولى به كسى نخورد، همه پريديم پايين، سنگر بگيريم.دكتر آخر از همه آمد. يك گُل دستش بود. مثل نوزاد گرفته بود بغلش. گفت «كنار جاده ديدمش. خوشگله؟»
دفـتـر ســُـرخ
رو كرد به من و گفت: «هيچ موقع نبايد فراموش كنم كه يك معلم بودهام و هستم و اينها وسايلي است براي آزمايش من .. فكر ميكنم ديگر چيزي از عمرم باقي نمانده. اين چهارده روز را بايد سپري كرد.» چهارده روز بعد فقط يك بدن سوخته از او مانده بود.
دفـتـر ســُـرخ
خبرنگارها در سالن مخصوص مصاحبههاي سازمان ملل جمع شدند تا با رئيس جمهور ايران مصاحبه كنند و از او دربارهي گروگانهاي آمريكايي در ايران سؤال كنند. گفت: «كشور ما بيست وپنج سال مستقيماً زير سلطهي كشور شما بوده است و خود من يكي از كساني بودهام كه تنها به دليل مخالفت با سياستهاي استعماري آمريكا زنداني شدهام.» پايش را از كفش و جوراب درآورد و به همه نشان داد. ـ اين هم نمونهي آثار شكنجههايي كه رژيم دست نشاندهي دولت شما به من دادهاند. همه بهت زده شده بودند.