دفـتـر ســُـرخ
All your armies, all your fighters , All your tanks, and all your soldiers , Against a boy holding a stone,Standing there all alone,In his eyes I see the sun ,In his smile I see the moon , And I wonder, I only wonder Who is weak, and who is strong?Who is right, and who is wrong? And I wish, I only wish That the truth has a tongue ..
بازی با کلمات و دِل واژه ...
شستم ،، هر آنچه از تو در دلم بود .. !
دفـتـر ســُـرخ
داشت می رفت ، برای چندمین بار ، همه آمده بودیم دم در ، بابا قرآن کوچکش را باز کرد.صورتش سرخ شد.احمدرضا را دوباره بغل کرد و بوسید.احمد رضا که رفت گفتیم چه آیه ای آمد؟گفت : « آیه ای بود که ابراهیم پسرش را می برد برای قربانی.»مکث کرد.صورتش هنوز سرخ بود.گفت:«این بار آخر است.»
And I wish, I only wish That the truth has a tongue

14 سال و 5 ماه و 15 روز و 8 ساعت و 44 دقيقه قبلو همچنین
14 سال و 5 ماه و 15 روز و 8 ساعت و 41 دقيقه قبل