جوان گفت:« زيارت بخوان.» گفت:« سواد ندارم.» جوان شروع کرد به خواندن. سلام داد به معصومين تا امام عسگري. پرسيد:« امام زمانت را مي شناسي؟» مرد جواب داد:« چرا نشناسم؟» گفت:« پس سلام کن» مرد دستش را روي سينه اش گذاشت: «السلام عليک يا حجه بن الحسن العسکري» جوان خنديد: « و عليک السلام و رحمه الله و برکاته»
پدر وقت رفتن گفته بود که زود برمیگردد، اما آنقدر دیر کرد که سرباز توانست با لگد در را باز کند و تا یک قدمی دخترک برسد. چشمهای سرخ و وقیح سرباز، روی گردنبندِ اللهِ طعمهاش قفل شده بود، دختر اما همهی توانش را ریخت توی دستهای عرقکرده و لرزانش و ماشهی اسلحهی روی شقیقهاش را کشید .. || #داستانک
شنیدم درصدی باهاتون حساب میکنند.برای هر درصد چند میگیری ؟ باید وضعت خیلی خوب باشه دیگه ؟ تمامی این نیش ها دوباره مثل ترکش در بدنش فرو میرفت. || #کوچه-های-باران
«اگر ذره ای از خاک وطنم به پوتین سرباز دشمن چسبیده باشد، آن را با خونم در خاک #وطن می شویم و نمی گذارم حتی ذره ای از خاک پاک #ایران را این وحشی های بی سر و پا با خود ببرند و مرگ در این راه را افتخار می دانم و اگر ارزشمندتر از جانم هدیه ای داشتم، حتما به این مردم خوب تقدیم می کردم.» شهید خلبان حسین خلعتبری ،، "حسین ماوریک"
.. شما حماسه سرودید و ما به نام شما ** فقط ترانه سرودیم و نان درآوردیم ** برای اینکه بگوییم با شما بودیم ** چقدر از خودمان داستان درآوردیم .. || سعید بیابانکی
روزی که مصطفی به خواستگاریش آمد مامان به او گفته بود : " شما می دانید این دختر که می خواهید با او ازدواج کنید چطور دختری است ؟ این صبح ها که بلند می شود هنوز نرفته صورتش را بشوید و مسواک بزند کسانی تختش را مرتب کرده اند ، لیوان شیرش را جلوی در اتاقش آورده اند و قهوه آماده کرده اند.شما نمی توانید با مثل این دختر ازدواج کنید. " مصطفی خیلی آرام اینها را گوش داد و گفت : " نمی توانم برایش مستخدم بیاورم اما قول می دهم تا زنده ام ، وقتی بیدار شد تختش را مرتب کنم و لیوان شیر و قهوه را روی سینی بیاورم دم تخت " و تا شهید شد این طور بود .. || #چمران#روایت-فتح
[لینک]
14 سال و 16 روز و 5 ساعت و 46 دقيقه قبلlikeeeee
14 سال و 16 روز و 5 ساعت و 41 دقيقه قبلlink ham kheili ziba bod
merc
جلب بود .ممنون
14 سال و 16 روز و 2 ساعت و 56 دقيقه قبلجالب بود .ممنون.
14 سال و 16 روز و 2 ساعت و 55 دقيقه قبل