دفـتـر ســُـرخ
دیـشب گـرسنه بود دختـری که مُرد... چه آسان به خاک پس دادیمش؛ و همسایه اش، زیارتش قبول... دیشب از سفر رسید، مکه رفته بـود!
دفـتـر ســُـرخ
یه روز یه رشتی بود ،، اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی. او می توانست از سبزی جنگل های شمال و از دریای آبی اش لذت ببرد و عمری را به خوشی و آرامش سپری کند اما سرزمین اش را دوست داشت و مردمانش را و برای همین در برابر ستم ایستاد ،، آنقدر که روزی سرش را از تنش جدا کردند.