دفـتـر ســُـرخ
ميگفتند: «چرا برنميگردي عقب با اين همه تركش؟» ميگفت: «آدم براي اين خردهريزها كه برنميگرده. تركش بايد اندازه ليوان باشه تا آدم خجالت نكشه بره عقب.» آخر سر هم با يكي از همين تركشهاي ليواني رفت. عقب نه، بهشت.
دفـتـر ســُـرخ
از دورهي مدرسه صدايش ميكرديم «كريم چهل سانتي.» از بس قد و قوارهاش كوچك بود. خمپاره كه آمد، شهيد كه شد، واقعاً چهل سانت بيشتر نميشد.
دفـتـر ســُـرخ
جيبهايش را گشتند. فقط يك قرآن، يك زيارت عاشورا و يك عكس كه همگي خوني بودند. غلامرضا ١٧ سال بيشتر نداشت.
دفـتـر ســُـرخ
" هدی و طه جان! دیگر بابا آب داد تمام شده است زمان، زمانِ بابا خون داد است .. " از وصیت نامه شهید محمد رضا عسگری خطاب به فرزندانش
دفـتـر ســُـرخ
اون روزا امامقلی خان تو جنوب | پشت پرتغالیا رو خوب شکست | قصه ی دلیری رییس علی | یاد انگلیسیا همیشه هست .. || به یاد شهید رئیسعلی دلواری رهبر قیام تنگستان علیه استعمار انگلیس
دفـتـر ســُـرخ
خاك و انگشتر و تسبيح و پلاكي خونين // جاي خالي مرا در كفنم يادت هست؟ // آخرين دفعه باز آمدنم يادت ماند// لحظه ساده پرپر شدنم يادت هست؟
دفـتـر ســُـرخ
اي آب نديده و آبي شدهها / بي جبهه و جنگ انقلابي شدهها / مديون فداكاري جانبازانيد / اي بر سر سفره آفتابي شدهها ..