دفـتـر ســُـرخ
ياد از آن روز كه در خانهي ما / جشن زيباي عروسك ها بود / هيچكس فكر نميكرد كه باز / خانهمان مقصد موشك ها بود ..
دفـتـر ســُـرخ
" این آرمیتاست، دختر یکی از هزاران شهید ایرانی، زنده و ایستادهایم پای خونشان، برای ایران و برای آرمانشان .. "
دفـتـر ســُـرخ
توی تدارکات لشکر، یکی دو شب، می دیدم ظرف ها ی شام را یکی شسته. نمی دانستیم کار کیه. یک شب، مچش را گرفتیم. آقا مهدی بود. گفت «من روزها نمی رسم کمکتون کنم. ولی ظرف های شب با من.»
دفـتـر ســُـرخ
صورتش بود نمیشد دید. رفتم نزدیکتر، نیم رخش را دیدم. آقا مهدی بود. او هم مرا دید. با چشم و ابرو اشاره کرد چیزی نگویم بگذارم کارش را بکند. همه یک گونی میبردند و آقا مهدی دو گونی. دل توی دلم نبود. بار که تمام شد و چای آوردند آقا مهدی گفت: "برویم دیگر!" طاقت نیاوردم. رفتم به انباردارش گفتم که فرماندهاش را به کار گرفته. انباردار شرم کرد. قسم خورد نمیشناخته. رفت معذرت خواهی. حتی خواست دستش را بوسد نگذاشت. گفت: "وظیفهام بود. خودت را ناراحت نکن. من خودم اینطور خواستم." به من گفت: "الله بندهسی! چی میشد یک دقیقه دندان روی جگر میگذاشتی؟! "
دفـتـر ســُـرخ
فقیر آمدم و دل شكسته پرسیدم : مگر كه شاه-خراسان گــدا نمیخواهد ؟
دفـتـر ســُـرخ
پرده هایی از خیانت مسئولین
دفـتـر ســُـرخ
بازديدش تمام شده بود. آمد سوار شود كه برويم. راننده در عقب ماشين را باز كرد. سوار نشد. در عقب را بست و رفت جلو نشست تا راننده ياد بگيرد كه قرار نيست مثل سابق، ديگران در ماشين را به احترام وزير برايش باز كنند.
دفـتـر ســُـرخ
رو كرد به من و گفت: «هيچ موقع نبايد فراموش كنم كه يك معلم بودهام و هستم و اينها وسايلي است براي آزمايش من .. فكر ميكنم ديگر چيزي از عمرم باقي نمانده. اين چهارده روز را بايد سپري كرد.» چهارده روز بعد فقط يك بدن سوخته از او مانده بود.