دفـتـر ســُـرخ
یه روز یه رشتی بود ،، اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی. او می توانست از سبزی جنگل های شمال و از دریای آبی اش لذت ببرد و عمری را به خوشی و آرامش سپری کند اما سرزمین اش را دوست داشت و مردمانش را و برای همین در برابر ستم ایستاد ،، آنقدر که روزی سرش را از تنش جدا کردند.
دفـتـر ســُـرخ
یه روز یه ترک بود ،، اسمش ستار خان بود، شاید هم باقر خان. شجاع بود و نترس. در دوران استبداد که نفس کشیدن هم جرم بود ، با کمک دیگر مبارزان ترک ، در برابر دیکتاتوری ایستاد او برای مردم ایران ، آزادی می خواست و در این راه ، زیست و مبارزه کرد و به تاریخ پیوست تا فرزندان این ملک ، طعم آزادی و مردمسالاری و رهایی از استبداد را بچشند.
دفـتـر ســُـرخ
دیـشب گـرسنه بود دختـری که مُرد... چه آسان به خاک پس دادیمش؛ و همسایه اش، زیارتش قبول... دیشب از سفر رسید، مکه رفته بـود!
عبدالجبار کاکایی
14 سال و 5 روز و 1 ساعت و 27 دقيقه قبل