یکی از بچه ها شیرینی تولد بچه اش را آورده بود. تعارف کردیم حاجی یکی برداشت . گفتم « خب حاجی . شما کی شیرینی تولد بچه تون رو می آرید؟ » گفت « من نمی بینمش که شیرینی هم بیارم.» || #خزازی
ترکش توپ خورده به گلوشان ؛خودش و راننده اش. خون ریزیش شدید شده ، نمی گذارد زخمش را بندم. میگوید «اول اون! » راننده اش را می گوید.با خودش حرف میزند« اون زن و بچه داره امانته دست من..» بی هوش می شود. || #خرازی
همه دور هم نشسته بوديم.اصغر برگشت گفت«احمد،تو که کاري بلد نيستي. فکر کنم تو جبهه جاروکشي ميکني،ها؟» احمد سرش رو پايين انداخت،لب خند زد و گفت«اي… تو همين مايه ها.» از مکه که برگشته بود،آقاي فراهاني يک دسته گل بزرگ فرستاده بود در خانه.يک کارت هم بود که رويش نوشته شده بود«تقديم به فرمان ده رشيد تيپ بيست و هفت محمد رسول الله،حاج احمد متوسليان.» || #متوسلیان#روایت-فتح
صبح زود جلوي چادر فرمان دهي ميايستادند؛ مثل نماز صبح. انگار که نبايد قضا ميشد. يک بار از يکيشان پرسيدم«منتظر چي هستي؟» گفت«منتظر سيلي.حاج احمد بياد،سهميهي امروزمون رو بزنه و ما بريم دنبال کارمون.» هر روز ميآمدند. || #متوسلیان#روایت-فتح
آمد طرف بچهها.از دور پرسيد«چي شده؟» يک نفر آمد جلو و گفت«هرچي بهش گفتيم مرگ بر صدام بگه،نگفت.به امام توهين کرد،من هم زدم توي صورتش.» حاجي يک سيلي خواباند زير گوشش. " کجاي اسلام داريم که ميتونيد اسير رو بزنيد ؟ اگه به امام توهين کرد،يه بحث ديگهس.تو حق نداشتي بزنيش. " || #متوسلیان#روایت-فتح
مثلت کربلا سه ضلع دارد : " حسینیان " ، " یزیدیان " و " بی تفاوت ها " ! نمی دانی بدان ؛ در ریختن خون حسین " بی تفاوت ها " بیش از یزیدیان نقش داشتند ! || #سقوط-آزاد