دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

دفـتـر ســُـرخ

ستارگان سحر پیشمرگ خورشیدند .. درباره »
دفـتـر ســُـرخ
مرد - مجرد
امتیاز: 1550

دنبال‌شدگان

(204 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(317 کاربر)

گروه‌ها

(37 گروه)

بازدید

دفـتـر ســُـرخ
ImamMahdi2.jpg دفـتـر ســُـرخ

می شود یک لحظه باشد و به یاد تو نباشد؟ ||

دفـتـر ســُـرخ
ba90c2c4f73bdcb77036e220d4ec7ad7-300 دفـتـر ســُـرخ

چندیست جان به حجم تنت جا نمی شود / هِی سرفه می کنــی نفست وا نمی شود / طعنه زده به دختر تو همکلاسی اش: / " این سرفه ها برای تو بابا نمی شود " ..

دفـتـر ســُـرخ
baghi.jpg دفـتـر ســُـرخ

در بقیع آنجا که خاکش گِلی تر است، قبر مادر است!

دفـتـر ســُـرخ
index.php دفـتـر ســُـرخ

گرفتند انتقام کوچه ها را / شکستند ازدحام کوچه ها را / سفرکردند و ما با نیشخندی / عوض کردیم نام کوچه ها را ..

دفـتـر ســُـرخ
index.php دفـتـر ســُـرخ

با صـبا در چمـــــن لالــه سـحــر می گفتــم / که شهیدان که اند این همه خونین کفنان ؟

دفـتـر ســُـرخ
hajahmad-7.jpg دفـتـر ســُـرخ

اين روزهاي آخر خيلي حرف از شهادت مي‌زد، مدام مي‌گفت:«برام دعا کنيد. قول مي‌دم اگر شهيد شدم، تنهاتون نذارم .» هفته آخر به دلم افتاد بابا شهيد مي‌شه. وقتي از دانشگاه مي‌آمدم خانه از مادرم مي‌پرسيدم براي بابا اتفاقي نيفتاده ؟ » يکي دو هفته قبل از شهادتش گفت:«قلم و کاغذ بياريد من يک وصيت‌نامه بنويسم. اولين چيزي که نوشت اين بود:« شما را قسم مي‌دهم به حضرت زهرا (س) که مرا کنار حسين خرازي دفن کنيد.» که يک‌باره سعيد برگه را گرفت و پاره کرد و به بابا گفت:«چرا اين قدر ما را اذيت مي‌کني؟» ||

این ارسال را بازنشر کرده است.
دفـتـر ســُـرخ
shahidkazemi-35.jpg دفـتـر ســُـرخ

" چه بگویم، سینه‌ام از دوری دوستان سفر کرده از درد دیگر تحمل ندارد. خداوندا تو کمک کن. چه کنم فقط و فقط به امید و لطف حضرت تو امیدوار هستم. خداوندا خود می‌دانم بد بودم و چه کردم که از کاروان دوستان شهیدم عقب مانده‌ام و دوران سخت را باید تحمل کنم. ای خدای کریم، ای خدای عزیز و ای رحیم و کریم، تو کمک کن به جمع دوستان شهیدم بپیوندم .. " ||

دفـتـر ســُـرخ
bah_1.JPG دفـتـر ســُـرخ

" تعجب می کنم کسی نماز اول وقت بخواند ولی به هرآنچه از خواسته های حلال دارد نرسد و یا معادلی والاتر بدان داده نشود . "

این ارسال را بازنشر کرده است.
دفـتـر ســُـرخ
weblogsaheb.jpg دفـتـر ســُـرخ

رابطه تو با بعضیا مثل رابطه ات با خدا می مونه ! تا شادی به فکرشون نیستی .. اما همین که یه بغضی ته گلوت نشست ، یادت می افته که هستن ، که از اولش بودن ، که آرووم داشتن خنده هاتو تماشا می کردن! ||

دفـتـر ســُـرخ
125791467920020017921621939532176012211671.jpg دفـتـر ســُـرخ

ازش گله کردم که چرا دير به دير سر مي زنه. گفت: «پيش زن هاي ديگه م ام.» گفتم: «چي؟» گفت: «نمي دونستي؟!! چهار تا زن دارم!!» ديدم شوخي مي کنه چيزي نگفتم. گفت: «جدي مي گم. من اول با سپاه ازدواج کردم، بعد با جبهه، بعد با شهادت، آخرش هم با تو.» ||

دفـتـر ســُـرخ
دفـتـر ســُـرخ

شب است و سكوت است و ماه است و من /فغان و غم اشك و آه است و من /شب و خلوت و بغض نشكفته‌ام / شب و مثنوي‌هاي ناگفته‌ام / شب و ناله‌هاي نهان در گلو / شب و ماندن استخوان در گلو ..

دفـتـر ســُـرخ
152245247596665227178148824920860131107157.jpg دفـتـر ســُـرخ

فرمانده های گردان گوش تا گوش نشسته بودند . آمد تو ، همه مان بلند شدیم. سرخ شد، گفت « بلند نشید جلوی پای من.» گفتیم « حاجی ! خواهش می کنیم. اختیار داری. بفرمایید بالا.» باز جلسه بود. ایستاده بود برون سنگر ، می گفت« نمی آم. شماها بلند می شید.» قول دادیم بلند نشویم. ||

دفـتـر ســُـرخ
index.php دفـتـر ســُـرخ

ده دقیقه ای از آغاز نطق دکتر می گذشت و ساعت 8:20 را نشان می داد . دکتر مکثی کرد و به مستمعین دور تا دور جلسه نگاه کرد و گفت : " بچه ها بوی بهشت می آید ، آیا شما هم این بو را استشمام می کنید ؟ " در همین لحظه انفجار مهیبی حزب جمهوری اسلامی را لرزاند و ساختمان فروریخت ..

دفـتـر ســُـرخ
index.php دفـتـر ســُـرخ

سه مدل دشمن داشت : چون یک " روحانیِِ روشنفکر " بود ، روحانیون سنتی با او مخالف بودند.چون یک " روشنفکرِِ روحانی " بود ، از سوی روشنفکرهای بی دین مورد غضب قرار می گرفت و به دلیل آن که یک " روحانیِ روشنفکرِ سیاستمدار " بود ، سیاستمداران منحرف و وابسته هم با او دشمنی می کردند .

دفـتـر ســُـرخ
index.php دفـتـر ســُـرخ

وارد خانه که شد ، دید که لامپ را عوض کرده ام ، خوشحال شد و کلی تشکر کرد که دیگر دارم مرد می شوم و از این حرفها.اما وقتی گفتم که آن را از تعاونی دادگستری آورده اند ، از ناراحتی صورتش سرخ شد. بعد هم چراغ را خاموش کرد و لامپ را باز کرد و گفت : شما فکر می کنید پدرتان بعد از انقلاب با قبل از انقلاب تفاوت کرده است که گفته اید برایتان لامپ بیاورند؟

این ارسال را بازنشر کرده است.