دفـتـر ســُـرخ
خبرنگارها در سالن مخصوص مصاحبههاي سازمان ملل جمع شدند تا با رئيس جمهور ايران مصاحبه كنند و از او دربارهي گروگانهاي آمريكايي در ايران سؤال كنند. گفت: «كشور ما بيست وپنج سال مستقيماً زير سلطهي كشور شما بوده است و خود من يكي از كساني بودهام كه تنها به دليل مخالفت با سياستهاي استعماري آمريكا زنداني شدهام.» پايش را از كفش و جوراب درآورد و به همه نشان داد. ـ اين هم نمونهي آثار شكنجههايي كه رژيم دست نشاندهي دولت شما به من دادهاند. همه بهت زده شده بودند.
دفـتـر ســُـرخ
آشپزخانه كابينت نداشت. آبگرمكن هم نداشتند كه لااقل ظرفها و لباسها را با آب گرم بشويند. كولري هم در كار نبود. با اين كه خانوادهي نخست وزير بودند، دنبال بيشتر از اين هم نبودند. ميگفتند خيليها همين چيزهايي كه ما داريم را هم ندارند.
دفـتـر ســُـرخ
از کنار مغازة طلافروشی که رد شدند، دختر چادر مادر را کشید. «مامانی! برام ازین پلاکها میخری که هر وقت مُردم،زودی پیدام کنن؟»
دفـتـر ســُـرخ
زیرِ پلک اش را فشار داد ،با خنده گفت:« مامانی نیگا، اینجوری همه چی دو تا می شه. شما، توپم. پای بابا هم دو تا می شه.»