دفـتـر ســُـرخ
توسط موبایل
بریز آب روان اسما .. به روی جسم اطهر زهرا .. ولی آهسته آهسته ..
دفـتـر ســُـرخ
توسط موبایل
یه هفته ای می شدکه اومده بود گردان ما . تو این مدت کسی جز سلام و علیک ازش چیزی نشنیده بود . همه کارهاش هم پنهانی بود . خصوصا موقع لباس عوض کردن که عجیب اصرار داشت دور از چشم بقیه باشد .. موج انفجار اون قدر شدید بود که هیچی از بدنش باقی نمونده بود ؛ جز یه تیکه از بازوی خالکوبی شده اش : << توبه کردم .>>
دفـتـر ســُـرخ
توسط موبایل
" اگر تمام خوبی ها به صورت شخصی درآید آن شخص فاطمه می شود ؛ بلکه فاطمه از تمام خوبی ها خوب تر است .. " || حضرت محمد - ص -
دفـتـر ســُـرخ
عـمری گـشتیم بـه دنـبال دسـت خدا برای گرفتن . . . غـافل ار آنـکه دست خدا ، دسـت هـمان بـنده اش بـود ، بـنده ای کـه نـیاز بـه دسـتگیری داشـت !
دفـتـر ســُـرخ
بی تو ، هر سال؛ تنها سالهای تازه کهنهتر میشود و غمی کهنه تازهتر .. !
دفـتـر ســُـرخ
آوردنش سنگر من. خیلی کم سن و سال بود. بهش گفتم: « مگه سن سربازی توی ایران هجده سال نیست؟ » سرش را تکان داد. گفتم: « تو که هنوز هجده سالت نشده! » بعد هم مسخره اش کردم و گفتم: «شاید به خاطر جنگ ، {امام} خمینی کارش به جایی رسیده که دست به دامن شما بچه ها شده ؟ » جوابش خیلی من رو اذیت کرد. بالحن فیلسوفانه ای گفت: « سن سربازی پایین نیومده ، سن " عاشقی " پایین اومده .. »
دفـتـر ســُـرخ
آه جبهه کو برادر های من ..