روز آخری که بین ما بود ، خیلی خوش گذشت . با هم رفتیم سینما ، بعد هم رفتیم حمام عمومی پایگاه . همین جور که می خندید ، گفت " امروز می خوام غسل شهادت کنم . " کلی به ش خندیدیم . گفتم " یکی تو شهید می شی ، یکی من . " فردایش من تنها برگشتم . یک روز سرد و ابری آذر ماه بود . || #روزگاران ؛ کتاب هوانیروز
گردنش را راست گرفت و با غرور گفت : " محال است تو شهید شی ! " و زیر چشمی نگاهش کرد؛ کنار علاءالدین نشسته بود و آستینهایش را می کشید پایین . پرسید : " چرا ؟ " گفت : " برای این که تو همه کس منی ؛ پدرم ، مادرم ، برادرم .. خدا دلش نمی آد همه کس آدم رو یه جا ازش بگیره . " || #نیمه_پنهان_ماه ؛ کتاب همت
" فرهنگ ما ، فرهنگی است که انسانهای اندیشمند غرب هم آن را می پسندند و رفتارشان همین طور است . در آنجا هم خانمهای عفیف و سنگین و متین و زن هایی که برای خودشان ارزشی قائلند ، حاضر نیستند خودشان را برای ارضای غرایز شهوانی هرزه چشمها وسیله ای قرار دهند . "
" تکبر از همه ی انسانها مذموم است ، مگر از زنان در مقابل مردان نامحرم . زن باید در مقابل مرد نامحرم متکبر باشد . این ، برای حفظ کرامت زن است . اسلام این را می خواهد و این الگوی زن مسلمان است . "
" بساط آن چیزی که امروز به عنوان آزادی زن در دنیا و از سوی فرهنگ منحط غربی پهن شده است ، برپایه این است که زن را در معرض دید زن غرار دهند تا از او تمتعات جنسی ببرند . این آزادی زن است ؟"
یکی می گفت : ستاره سهیل شده ! دیگری می گفت : اصلاٌ کجاست؟ زنده هست.؟سومی گفت : نه بابا.هنوز نیومده. اگه آقا زنده بود که این قدر گرفتار وبدبخت نبودیم .!او که این حرف را می شنید. در دلش آنقدر افسوس خورد و پنهانی گریه کرد که از حال رفت... || #emam12
" می خواهم همه چیز خودم را بدهم ، می خواهم خود را قربانی کنم . با کمال اخلاص آنچه دارم تقدیم می کنم . ملکی ندارم ، بی چیزم ؛ فقط قلبی سوزان دارم که آن را اتقدیم کرده ام .. " || #چمران
نمی توانستیم برویم جلو ؛ زیاد بودند . یازده تا گلوله زدم ، هیچ کدامش نخورد . چشمهایم را بستم و چهارتای آخر را زدم ؛ هر چهارتایش خورد به هدف . " یا الوالفضل " که می گفتم ، ردخور نداشت . || #روزگازان ؛ کتاب جنگ دریایی
بچه ی شوخ طبعی بود ؛ اهل دزفول . توی جبهه فرمانده بود . موشک خورده بود خانه شان و همه شهید شده بودند . یکی رفته بود خبر بدهد . کلی در مورد شهادت و فضیلت آن سخنرانی کرده بود . طرف هم طاقتش طاق شده بود که " اصل حرفتو بزن " جواب داده بود که " خانواده ات توی موشک باران مجروح شده اند . " درآمده بود که " خوب از اول بگو . فکر کردم شهید شدن . کار دارم ؛ باید بمونم . " " راستش زخمی نشدن ، شهید شدن . " " خوش به سعادتشون . حالا دیگه اصلا برنمی گردم ؛ نمی تونم برگردم . " بر هم نگشت ؛ هیچ وقت . || #یادگاران ؛ کتاب دزفول