دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

velveshia

velveshia
زن - مجرد
امتیاز: 2337.95

دنبال‌شدگان

(496 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(259 کاربر)

گروه‌ها

(15 گروه)

بازدید

velveshia
velveshia

اینجا چت روم نداره؟

velveshia
velveshia

سلام دوستان من بازم اومدم

velveshia
velveshia

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است

velveshia
velveshia

می دانم... نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولیکن سخت مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد بدست طفلکی گستاخ و بازیگوش او یکریز و پی در پی دم گرم چموشش را در گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدین سان بشکند هر دم سکوت مرگبارم را!!! "دکتر علی شریعتی"

velveshia
velveshia

از چشم یا آسمان فرقی نمی‌کند باران وقتی بر زمین افتاد دیگر باران نیست....

velveshia
velveshia

من تو را دوست دارم.. تو دیگری را دوست داری.. دیگری دیگری را دوست دارد.. و این چنین است که ما تنهاییم.. دکتر علی شریعتی

velveshia
velveshia

به کوچه ای رسیدم که پیر مردی از آن خارج میشد ... به من گفت : نــرو که بن بسته ! گوش نکردم و رفتم ... وقتی برگشتم و به سر کوچه رسیدم پیر شده بودم

velveshia
velveshia

همیشه تلاش کن تا زنده بمونی تا زندگی کنی نه این که زندگی کنی تا زنده بمونی

velveshia
velveshia

پایانم نزدیک است نبودنم را تمرین کن

velveshia
velveshia

سلام دوستان

velveshia
velveshia

دوستان تا اطلاع ثانوی خدا نگهدار

velveshia
velveshia

دلم گرفته ازادمایی که میگن دوست دارم.امامعنیشونمیدونن.. ازادمایی که میخوان مال اوناباشی ولی خودشون مال تو نیستن... از اونایی که زیربارون برات میمیرن ووقتی افتاب میشه همه چی یادشون میرن

velveshia
6O3N4G3.jpg velveshia

اشکم قطره قطره می چکد از ناودان تنهایی این ناودان مدتهاست چشم به راه توست ... برگرد تنهایی عجیب درد دارد ...

velveshia
57714_563.jpg velveshia

باید می دانستم سرانجام تو را از اینجا خواهد برد این جاده که زیر پای تو نشسته بود

velveshia
velveshia

زمانيكه مردي در حال پوليش كردن اتوموبيل جديدش بود كودك 4 ساله اش تكه سنگي را برداشت و بر روي بدنه اتومبيل خطوطي را انداخت.مرد آنچنان عصباني شد كه دست پسرش را در دست گرفت و چند بار محكم پشت دست او زد بدون انكه به دليل خشم متوجه شده باشد كه با آچار پسرش را تنبيه نموده در بيمارستان به سبب شكستگي هاي فراوان چهار انگشت دست پسر قطع شد وقتي كه پسر چشمان اندوهناك پدرش را ديد از او پرسيد "پدر كي انگشتهاي من در خواهند آمد" !آن مرد آنقدر مغموم بود كه هیچي نتوانست بگويد