velveshia
بزرگ بود و از اهالی امروز بود و باتمام افق های باز نسبت داشت و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید. صداش به شکل حزن پریشان واقعیت بود. و پلک هاش مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد. و دست هاش هوای صاف سخاوت را ورق زد و مهربانی را به سمت ما کوچاند به شکل خلوت خود بود و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را برای آینه تفسیر کرد. و او به شیوه ی باران پر از طراوت تکرار بود. و او به سبک درخت میان عافیت نور منتشر می شد. همیشه کودکی باد را صدا می کرد. همیشه رشته ی صحبت را به چفت آب گره می زد. برای ما ، یک شب سجود سبز محبت را چنان صریح ادا کرد که ما به عاطفه ی سطح خاک دست کشیدیم و مثل یک لهجه ی یک سطل آب تازه شدیم. و بارها دیدیم که با چه قدر سبد برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت. ولی نشد که روبروی وضوح کبوتران بنشیند و رفت تا لب هیچ و پشت حوصله ی نورها دراز کشید و هیچ فکر نکرد که ما میان پریشانی تلفظ درها برای خوردن یک سیب چقدر تنها ماندیم. این شعر را سهراب به مناسبت درگذشت فروغ فرخ زاد سروده است
velveshia
دلتنگ که باشی آدم دیگری میشوی خشنتر ، عصبیتر ، کلافهتر و تلختر ... و جالبتر اینکه با اطراف هم کاری نداری همه اش را نگه می داری و دقیقا سر کسی خالی میکنی که دلتنگش هستی ..!
velveshia
عشق خشن است و شدید و ناپایدار دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار
velveshia
نمی دانم... نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولیکن سخت مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد بدست طفلکی گستاخ و بازیگوش او یکریز و پی در پی دم گرم چموشش را در گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدین سان بشکند هر دم سکوت مرگبارم را!!! "دکتر علی شریعتی"
velveshia
موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ..
velveshia
كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود میداند آئین بزرگ كردنت را .. بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی .
velveshia
کودک که بودم .... وقتی زمین میخوردم ... مادرم مرا می بوسید... تمام دردهایم از یادم میرفت ... دیروز زمین خوردم،دردم نیامد ...!! اما به جایش تمام بوسه های مادرم به یادم آمد...