دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

velveshia

velveshia
زن - مجرد
امتیاز: 2337.95

دنبال‌شدگان

(496 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(259 کاربر)

گروه‌ها

(15 گروه)

بازدید

velveshia
velveshia

زنـــي.. تنهايي اش را گريه مي کند .. . مردي گريـــه اش را تنهايي ! چه دنيـــــــاي عجيبيست!

velveshia
velveshia

آنشرلی هم نبودیم ! یکی ازمون بپرسه : آنه ... تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت ؟

velveshia
velveshia

بزرگ شدن ... آرزوی کودکانه ای بود که به پشیمانی اش نمی ارزید ... !!

velveshia
velveshia

شبایی که تورو دارم توی لحظه سحر میشه ....تو هر باری که میخندی جدایی سخت تر میشه تو نیستی تازه میفهمم جدایی ها چقدر سختن .... ولی نه گفتن آسون نیست به روزایی که خوشبختم

velveshia
velveshia

"دل"... این کلمه ی بی نقطه ، گاهی تنگ می شود تا حدّ ِ یک "نقطه"...!

velveshia
velveshia

خنده های تـــو آرزوهـــای مـن انـد بخــند تا برآورده شوند . . .

velveshia
velveshia

دنیا را بغل گرفتیم گفتند امن است هیچ کاری با ما ندارد خوابمان برد بیدار شدیم دیدیم آبستن تمام دردها یش شده ایم حسین پناهی

این ارسال را بازنشر کرده است.
velveshia
velveshia

میگن اگه دعا دسته جمعی باشه , خدا زودتر نظر میکنه ... بیاین همه باهم , از ته ته دلامون ازش بخوایم یه لایک به آرزوهامون بزنه

velveshia
velveshia

گاهی خدا آنقدر صدایت را دوست دارد که سکوت میکند تا تو بارها بگویی.. خـــــــدای مـــــــن

velveshia
velveshia

دوستان واقعی، از روبرو خنجر میزنند. "جاناتان دیویس"

velveshia
velveshia

آدم ها عادت می کنند به هر چیزی… حتی به خنجر هایی که از پشت می خورند

velveshia
velveshia

حـالا اشکها هـم شـبـیـه تـو شـده انـد گـریـه کـه میکنم نـمی آیـنـد

velveshia
velveshia

من به داشتنت، حتی در رویاهایم افتخار می کنم !!!! امشب دلتنگ تر از همیشه به خواب میرم !!! شاید این آخرین خواب خوش من باشد !

بازی با کلمات و دِل واژه ...
بازی با کلمات و دِل واژه ...
توسط velveshia

شاهزاده....

velveshia
velveshia

يك روز خانم مسني با يك كيف پر از پول به يكي از شعب بزرگترين بانك كانادا مراجعه نمود و حسابي با موجودي 1 ميليون دلار افتتاح كرد . سپس به رئيس شعبه گفت به دلايلي مايل است شخصاً مدير عامل آن بانك را ملاقات كند . و طبيعتاً به خاطر مبلغ هنگفتي كه سپرده گذاري كرده بود ، تقاضاي او مورد پذيرش قرار گرفت . قرار ملاقاتي با مدير عامل بانك براي آن خانم ترتيب داده شد .پيرزن در روز تعيين شده به ساختمان مركزي بانك رفت و به دفتر مدير عامل راهنمائي شد . مدير عامل به گرمي به او خوشامد گفت و ديري نگذشت كه آن دو سرگرم گپ زدن پيرامون موضوعات متنوعي شدند . تا آنكه صحبت به حساب بانكي پيرزن رسيد و مدير عامل با كنجكاوي پرسيد راستي اين پول زياد داستانش چيست آيا به تازگي به شما ارث رسيده است . زن در پاسخ گفت خير ، اين پول را با پرداختن به سرگرمي مورد علاقه ام كه همانا شرط بندي است ، پس انداز كرده ام . پيرزن ادامه داد و از آنجائي كه اين كار براي من به عادت بدل شده است ، مايلم از اين فرصت استفاده كنم و شرط ببندم كه شما شكم داريد! مرد مدير عامل كه اندامي لاغر و نحيف داشت با شنيدن آن پيشنهاد بي اختيار به خنده افتاد