velveshia
زنـــي.. تنهايي اش را گريه مي کند .. . مردي گريـــه اش را تنهايي ! چه دنيـــــــاي عجيبيست!
velveshia
آنشرلی هم نبودیم ! یکی ازمون بپرسه : آنه ... تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت ؟
velveshia
بزرگ شدن ... آرزوی کودکانه ای بود که به پشیمانی اش نمی ارزید ... !!
velveshia
شبایی که تورو دارم توی لحظه سحر میشه ....تو هر باری که میخندی جدایی سخت تر میشه تو نیستی تازه میفهمم جدایی ها چقدر سختن .... ولی نه گفتن آسون نیست به روزایی که خوشبختم
velveshia
"دل"... این کلمه ی بی نقطه ، گاهی تنگ می شود تا حدّ ِ یک "نقطه"...!
velveshia
خنده های تـــو آرزوهـــای مـن انـد بخــند تا برآورده شوند . . .
velveshia
میگن اگه دعا دسته جمعی باشه , خدا زودتر نظر میکنه ... بیاین همه باهم , از ته ته دلامون ازش بخوایم یه لایک به آرزوهامون بزنه
velveshia
گاهی خدا آنقدر صدایت را دوست دارد که سکوت میکند تا تو بارها بگویی.. خـــــــدای مـــــــن
velveshia
دوستان واقعی، از روبرو خنجر میزنند. "جاناتان دیویس"
velveshia
آدم ها عادت می کنند به هر چیزی… حتی به خنجر هایی که از پشت می خورند
velveshia
حـالا اشکها هـم شـبـیـه تـو شـده انـد گـریـه کـه میکنم نـمی آیـنـد
velveshia
من به داشتنت، حتی در رویاهایم افتخار می کنم !!!! امشب دلتنگ تر از همیشه به خواب میرم !!! شاید این آخرین خواب خوش من باشد !
velveshia
يك روز خانم مسني با يك كيف پر از پول به يكي از شعب بزرگترين بانك كانادا مراجعه نمود و حسابي با موجودي 1 ميليون دلار افتتاح كرد . سپس به رئيس شعبه گفت به دلايلي مايل است شخصاً مدير عامل آن بانك را ملاقات كند . و طبيعتاً به خاطر مبلغ هنگفتي كه سپرده گذاري كرده بود ، تقاضاي او مورد پذيرش قرار گرفت . قرار ملاقاتي با مدير عامل بانك براي آن خانم ترتيب داده شد .پيرزن در روز تعيين شده به ساختمان مركزي بانك رفت و به دفتر مدير عامل راهنمائي شد . مدير عامل به گرمي به او خوشامد گفت و ديري نگذشت كه آن دو سرگرم گپ زدن پيرامون موضوعات متنوعي شدند . تا آنكه صحبت به حساب بانكي پيرزن رسيد و مدير عامل با كنجكاوي پرسيد راستي اين پول زياد داستانش چيست آيا به تازگي به شما ارث رسيده است . زن در پاسخ گفت خير ، اين پول را با پرداختن به سرگرمي مورد علاقه ام كه همانا شرط بندي است ، پس انداز كرده ام . پيرزن ادامه داد و از آنجائي كه اين كار براي من به عادت بدل شده است ، مايلم از اين فرصت استفاده كنم و شرط ببندم كه شما شكم داريد! مرد مدير عامل كه اندامي لاغر و نحيف داشت با شنيدن آن پيشنهاد بي اختيار به خنده افتاد