velveshia
یه شب یه نفر از کنار قبرستون رد میشده، می بینه همه مرده ها روی قبرشون نشستن! ازشون می پرسه: چی شده؟ میگن: سؤالات شب اول قبر لو رفته، گفتن بیرون بشینید تا دوباره سوال طرح کنیم.
velveshia
پسر : پدر، من به دوست دخترم چی هدیه بدم ؟ * پدر : دوست دخترت چه شکلیه ؟!!! ... * پسر : ماه ، عسل ، پنجه آفتاب ، خوشگل ، زیبا ، عالی و البته دوست داشتنی ♥ ♥ * پدر : شماره ی منو بهش بده
velveshia
براي بيان خوب بودن نيازي به بد نمودن ديگران نيست
velveshia
خداوندا تومیدانی که انسان بودن وماندن چه دشوار است چه زجری میکشد آنکس که انسان واز احساس سرشار است
velveshia
تلنگر!!!!!!!!!!!!!!!! ما آمده ایم زندگی کنیم تا قیمت پیدا کنیم نه اینکه به هر قیمتی زندگی کنیم! زندگی ما حکایت یخ فروشی است که از او پرسیدند فروختی؟گفت! نه،ولی تمام شد. (آیت ا... بهجت)
velveshia
قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه، قدرت زن. گابریل گارسیا مارکز
velveshia
دقت کردین تو این اخبارا مردا آدم نیستند؟ مثلا میگه در انفجار اخیر 10 نفر کشته شدن که 2 نفر زن و 3 نفر کودک بودن انگار مردا کلا واسه مردن آفریده شدن...والا...!
velveshia
مجریه تو رادیو میگه بخشندهترین آدمی که تو زندگیتون دیدین کیه؟
طرف زنگ زده میگه خدا!!
velveshia
حیات آدم ها همه می پندارند که زنده اند؛ برای آنها تنها نشانه ی حیات؛ بخار گرم نفس هایشان است! کسی از کسی نمی پرسد : آهای فلانی! از خانه ی دلت چه خبر؟! گرم است؟ چراغش نوری دارد هنوز؟ .
velveshia
شاید “درد” را از هر طرف بخوانی درد داشته باشد اما “درمان” که نباشی “نامرد” می شوی …
velveshia
وقتي واقعيت ها ادم را فريب دهند چه كار ميشود كرد؟ روزگاريست كه حقيقت هم لباسي از دروغ برتن كرده استو راست راست توي خيابان راه ميرود عشق نشسته است كنار خيابان كلاهي كشيده بر سر ودارد گدايي ميكند و مرگ در قالب دختري زيبا گلهاي زرد ميفرشدوزندگي درلباس افسر پليس براي ماشين هاي تمدن سوت ميزند
velveshia
اولین سوال دخترا در شروع ترم
استاد منابع امتحانی چیا هستن؟
اولین سوال پسرا از استاد در شروع ترم
استاد نه و نیم ده میدین؟
velveshia
گاهے دلمـ دو کلمه حرف مهربانانه مےخواهد...! نه به شکل ِ دوستت دارم و یا نه بــ ِ شکل ِ بے تو مے میرمـــ...! ساده شاید ، مثل دلتنگ نباش... فردا روز دیگر ے ست ...
velveshia
قلمی از قلمدان قاضی افتاد.
شخصی که آنجا حضور داشت گفت: جناب قاضی کلنگ خود را بردارید.
قاضی خشمگین پاسخ داد: مردک این قلم است نه کلنگ.
تو هنوز کلنگ و قلم را از هم باز نشناسی؟
مرد گفت: هر چه هست باشد، تو خانه مرا با آن ویران کردی
"عبید زاکانی"