دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

velveshia

velveshia
زن - مجرد
امتیاز: 2337.95

دنبال‌شدگان

(496 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(259 کاربر)

گروه‌ها

(15 گروه)

بازدید

velveshia
velveshia

غصه زیاد بخورین ... خلاصه هر کاری که میتونین انجام بدین تا زود پیر شین! آخه خانه سالمندان هنوز مختلطه (ستاد مبارزه با طرح جداسازی زنان از مردان)

velveshia
velveshia

روزی یک زوج، بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند. آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند. تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختی شونو) بفهمن. سردبیر میگه: آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟ مرد روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه: بعد از ازدواج برای ماه عسل به شمیلا رفتیم. اونجا برای اسب سواری، دو تا اسب مختلف انتخاب کردیم. اسبی که من انتخاب کرده بودم خوب بود. ولی اسب همسرم به نظر یه کم سرکش بود. سر راهمون اسب ناگهان پرید و همسرم رو از زین انداخت. همسرم خودشو جمع و جور کرد و به پشت اسب زد و گفت :"این بار اولته" بعد از چند دقیقه دوباره همون اتفاق افتاد. این بار همسرم نگاهی با آرامش به اسب کرد و گفت : " این بار دومته "‌و بعد سوار اسب شد و راه افتادیم. وقتی که اسب برای سومین بار همسرم رو انداخت؛ همسرم خیلی با آرامش تفنگشو از کیف در آورد و با آرامش شلیک کرد و اون اسب رو کشت. سر همسرم داد کشیدم و گفتم : " چیکار کردی روانی؟دیوونه شدی؟ حیوون بیچاره رو چرا کشتی

velveshia
velveshia

مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر کشاورزي بود. کشاورز گفت برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر را آزاد مي کنم اگر توانستي دم يکي از اين گاو نرها را بگيري من دخترم را به تو خواهم داد. مرد قبول کرد. در طويله اولي که بزرگترين بود باز شد . باور کردني نبود بزرگترين و خشمگين ترين گاوي که در تمام عمرش ديده بود. گاو با سم به زمين مي کوبيد و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشيد تا گاو از مرتع گذشت. دومين در طويله که کوچکتر بود باز شد. گاوي کوچکتر از قبلي که با سرعت حرکت کرد .جوان پيش خودش گفت : منطق مي گويد اين را ولش کنم چون گاو بعدي کوچکتر است و اين ارزش جنگيدن ندارد. سومين در طويله هم باز شد و همانطور که فکر ميکرد ضعيفترين و کوچکترين گاوي بود که در تمام عمرش ديده بود. پس لبخندي زد و در موقع مناسب روي گاو پريد و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگيرد... اما.........گاو دم نداشت!!!!

velveshia
velveshia

روزی مردی ثروتمند در اتومبیل جدید و گران قیمت خود با سرعت فراوان از خیابان كم رفت و آمدی می‌گذشت. ناگهان ازبین دو اتومبیل پارك شده در كنار خیابان یك پسر بچه پاره آجری به سمت او پرتاب كرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد كرد. مرد پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده شد و دید كه اتومبیلش صدمه زیادی دیده است. به طرف پسرك رفت و او را سرزنش كرد. پسرك گریان، با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی كه برادرفلجش از روی صندلی چرخدار به زمین افتاده بود جلب كند. پسرك گفت: "اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت كسی از آن عبور می كند. برادر بزرگم از روی صندلی چرخدارش به زمین افتاده و من زور كافی برای بلند كردنش ندارم. برای اینكه شما را متوقف كنم ناچار شدم از این پاره آجر استفاده كنم". مرد بسیار متأثر شد و از پسر عذر خواهی كرد. برادر پسرك را بلند كرد و روی صندلی نشاند و سوار اتومبیل گران قیمتش شد و به راهش ادامه داد.

velveshia
velveshia

آدمیزاد بی غذا ، دو ماه دوام می آورد ؛ بی آب ، دو هفته ؛ بی هوا ، چند دقیقه ؛ بی "وجـــدان" ، خـیلی.. متاسفانه خیلی ! بعضیها حتی نمیدونند چیزی به نام وجدان و شرف هست

velveshia
velveshia

دقت کردین تو تاکسی کرایه ماشین آقایون همیشه توی اون جیبیه که کنار یه خانومه؟

velveshia
velveshia

دقت کردین یکـی از سختترین کارهای دنیا این است که ، برای دیگری توضیح بدهـی... دقیقاً چه مرگت است ...!

velveshia
velveshia

جهان سوم جایست که اگر مرد جماعت مثل گاو رانندگی کنه واسه هیچکی عجیب نیست، اما زن جماعت اگر سوتی کوچکی بدهد میگن: کی به تو گواهینامه داده؟

velveshia
velveshia

سخت است همزيستي دائم با کساني که دغدغه هايت را نمي فهمند اما عزيزان تو اند....

velveshia
velveshia

لحظاتی هست که... لحظاتی هست که : هیــــچ چیز این زندگی قانعت نمی کند ؛ فقط و فقط نیاز به اندکـی مُـــــردن داری !!!

velveshia
velveshia

این روزهــــــ ـــا عجیب دلم بچــــگی می خـــــوا هــــــد.. . خستــــه ام...! یک قلم لطفـــا... .؟! میـــ ــخوا هم خـــــــودم را خطــــ خطــــی کنــــــم!

velveshia
velveshia

یخ یکشنبه 4 دی ماه سال 1390 توسط حس سبز خاک جان یافته است تو چرا سنگ شدی؟ تو چرا این همه دلتنگ شدی؟ باز کن پنجره ها را و بهاران را باور کن. فریدون مشیری

velveshia
velveshia

(دکترشریعتی) مرادرگورستان سگ ها دفن کنید... تادمی درمیان باوفایان باشم...

velveshia
velveshia

یه مخاطب خاص نداریم که تو inbox مون بین مسیج های ایرانسل یه فاصله ای بندازه حتی..!

velveshia
velveshia

تاحالا دقت کردین چهره کسانی که تو صف یه دستشویی عمومی اند چقدر جدیست