velveshia
چقدر بده که تو میتونی خودتو خر کنی داغون کنی...بدبخت کنی اما نمی تونی خودتو بغل کنی...اروم کنی...از تنهایی در بیاری!!
velveshia
هیچوقت حسرت 3 چیز رو نخور: تیپ، قیافه، سخاوت! حالا ما که داریم به چی رسیدیم ؟!
velveshia
نميدونم چرا وقتي سگ ميشم هيچكي دوسم نداره ولي وقتي خر ميشم همه عاشقم ميشن؟؟؟؟!!!!
velveshia
داشتم واسه امتحان پایان ترم تو خونه تقلب مینوشتم...یهو دیدم مامانم بالا سَرمه... اومد تقلب رو پاره کرد..موند چی بگه....... گفت:ما تو این خونه نماز میخونیم!!!!!
velveshia
ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺣﯿﻮﻭﻧﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯﻩ ﺗﻮ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩﻥ، ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ ﯾﮑﯽ ﺩﺍﺭﻩ ﺟﻮﻣﺎﻧﺠﯽ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯿﮑﻨﻪ، ﺑﻌﺪﺍً ﺻﺪﺍﺵ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﺩ
velveshia
هر مادري فكر ميكنه بچهش خوشگلترين بچه دنياست. ولي متاسفانه فقط يكيشون درست فكر ميكنه كه اونهم مادر منه
velveshia
هر موجودی در طبیعت «آنچنان است که باید باشد» و تنها انسان است که هرگز آنچنان که باید باشد نیست. آدمی هرچه روح می گیرد و هرچه از آن که «هست» فاصله می یابد از آنکه «باید باشد» نیز دورتر می شود و این است که هرکه متعالی تر است, از وحشت ابتذال هراسناک تر است و از بودن خویش ناخوشنودتر و این است فرق میان انسان و حیوان کویر / ص 175 "دکتر علی شریعتی"
velveshia
چه فرقی می کند...
من عاشق تو باشم...
یا عاشق رنگین کمان...
وقتی هردو هفت خطید!!!
velveshia
آن "امانت" که خدا بر زمین و آسمانها و کوهها عرضه کرد و از برداشتنش سرباز زدند و انسان برداشت، همین است. نه عشق است و نه معرفت و نه طاعت ... "مسئولیت ساختن خویش" است. "دكتر علی شریعتی"
velveshia
به اندازه ی باور های هر کسی ،با او حرف بزن بیشتر که بگویی تو را احمق فرض خواهد کرد ! به همین سادگی...!!
velveshia
استاد سر کلاس گفت کسی خدا رو دیده؟ همه گفتند : . . . نه . . . ! استاد گفت کسی صدای خدا را شنیده ؟ همه گفتند : . . . نه . . . ! استاد گفت کسی خدا را لمس کرده؟ همه گفتند : . . . نه . . . ! استاد گفت پس خدا وجود ندارد یکی از دانشجویان بلند شد و گفت : کسی عقل استاد را دیده ؟ همه گفتند : . . نه .. ! دانشجو گفت کسی صدای عقل استاد را شنیده ؟ همه گفتند : . . نه . . ! دانشجو گفت کسی عقل استاد را لمس کرده ؟ همه گفتند : . . نه . . ! دانشجو گفت پس استاد عقل نداره !!!
velveshia
برایم نوشته بود : گاهی اوقات دستهایم به آرزوهایم نمی رسند شاید چون آرزوهایم بلندند ... ولی درخت سرسبز و شاداب صبرم می گوید : امیدی هست ؛ چون خدایی هست ... آری ، وچه زیبا نوشته بود ... همواره با خود تکرار میکنم، امیدی هست ؛ چون خدایی هست ...
velveshia
دوستت دارم نه به خاطر اینکه چه کسی هستی، به این خاطر که وقتی با توام چه کسی میشوم.
velveshia
کارگر خسته ای سکه ای از جیبش درآورد تا صدقه دهد.
ناگهان جمله روی صندوق را خواند و منصرف شد.
(صدقه عمر را زیاد میکند)
velveshia
گوشه ای می گریستم ...
عابری گفت : حالتان خوب است ؟!
گفتم خوبم !
تنها تکه ای تنهایی توی چشمم رفته است...