velveshia
چه زیبا گفته ای سهراب : تا شقایق هست زندگى باید كرد ، پس عشق كه رفت زندگى را چه كنم ؟؟؟؟ سایه تلخ جدایى آمد عاشقى را چه كنم ؟؟؟؟ دل و جان را به نگاهى باختم سادگى را چه كنم؟؟؟
velveshia
تونخواهی که عزیزم بشوی،زور که نیست، یانگاهم بکندچشم تو مجبورکه نیست، شده یک روزبیایی به دلم سربزنی؟ بی وفا خانه ی تنهایی من دوركه نیست
velveshia
بعضی وقتا دلم میخواد یکی باشه که سر به سرم بزاره.
velveshia
بعضیا هستن هروقت میبینمشون یا یادشون می افتم احساس تنهایی بیشتری می کنم.
velveshia
بعضی وقتا واسه اینکه اصطکاک بین دو نفر کم بشه باید یکم از هم فاصله بگیرن.
velveshia
تو در صورت داشتن شرایط زیر آدم بیکاری هستی : . . . . 1-عضو دنبالر یا [!] بوک باشی!!! . . . . . . 2-موبایل داشته باشی! . . . . . . 4-وقتتو واسه خوندن این مطلب تلف میکنی! . . . . . . . 5- نفهمیدی تو این مطلب شماره 3 وجود نداره؟!!!!!! . . . . . . . 7-الان چک کردی ببینی که شماره 3 هست یا نه؟!!!! . . . . . . . . . 8- شماره 6 کجاست؟!! . . . . . . 9-حالا لبخند می زنی!!! . . . . . 10- شماره 1 کجاست؟ . . . 11-هه هه هه رفتی چک کنی ببنی شماره 1 هست . . . . . حالا خداییش فکر می کنی آدم بیکـــــــاری نیستی؟؟
velveshia
اولین روز بارانی را به خاطر داری؟ غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم وبه شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم دومین روز بارانی چطور؟پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم سعی می کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود و سومین روز چطور؟گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد. وچند روز پیش را چطور؟به خاطر داری؟که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم...فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو...
velveshia
سهراب گفتی:چشمها را باید شست..... .شستم ولی !. گفتی: جور دیگر باید دید.......دیدم ولی !. گفتی زیر باران باید رفت........رفتم ولی !... او نه چشمهای خیس و شسته ام را..نه نگاه دیگرم را...هیچ کدام را ندید !!! فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت: " دیوانه باران ندیده
velveshia
پیرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود.
دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت.
وقتی به ایستگاه رسیدند، پیرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد
و گفت: می دانم از این گل ها خوشت آمده است. به زنم می گویم
که دادم شان به تو. گمانم او هم خوشحال می شود. دختر جوان
دسته گل را پذیرفت و پیرمرد را نگاه کرد که از پلههای اتوبوس پایین
می رفت و وارد قبرستان کوچک شهر می شد.
velveshia
نیا باران... زمین جای قشنگی نیست من از اهل زمینم خوب می دانم که گل در عقد زنبور است ولی سودای بلبل دارد و پروانه را هم دوست می دارد.... نیا باران...
velveshia
می رسد روزی که بی من روز ها را سر کنی می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی می رسد روزی که بی من در کنار قبر من شعرهای گفته ام را مو به مو از بر کنی
velveshia
دکتر شريعتی: لحظه ها را گذرانديم که به خوشبختی برسيم، غافل از اینکه خوشبختی همان لحظاتی بود که گذراندیم!.
velveshia
انتخاب با توست باد می وزد ............... می توانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی ...! تصمیم با توست ...
velveshia
گاهـی حجـم دلــــتنـگی هایـم آن قــَـــدر زیـاد میشود که دنیــــا با تمام وسعتش برایـَم تنگ میشود ... ... دلتنــگـم ... دلتنـــــگ کسی کـــــه گردش روزگــــارش به من که رسیــــد از حرکـت ایستـاد ... دلتنگ کسی که دلتنگی هایم را ندید ... دلتنگ خود َم ... خودی که مدتهــــــــــاست گم کـر د ه ام ...
velveshia
کاش اون لحظه ای که یکی ازت می پرسه " حالت چطوره ؟ " و تو جواب میدی " خوبم! " کسی باشه که محکم بغلت کنه و آروم تو گوشت بگه : " می دونم خوب نیستی ... "!!!