velveshia
شیطان محترم است...! نخستین کسی بودکه فهمید انسان لیاقت سجده کردن راندارد...!
velveshia
لطفا همه جواب بدید فکر کن لبه ی پرتگاه دارن 2 نفر پرت میشن ! یکیشون اونیه که تو دوستش داری ولی اون دوستت نداره . اون یکیم تو رو دوست داره تو دوستش نداری. فقطم یکی رو میتونی نجات بدی کدوم رو نجات میدی ؟
velveshia
من زنم بی هیچ آلایشی… بی هیچ آرایشی! او خواست که من زن باشم… که بدوش بکشم بار تو را که مردی و برویت نیاورم که از تو قویترم… من زنم… من ناقص العقلم… با همین عقل ناقصم از چه ورطه هایی که نجاتت نداده ام و تو عقلت کاملتر از من بود!!! من زنم... یاد گرفته ام عاشقت بمانم و همیشه متهم به هرزگی شوم... حال آنکه تو بی آنکه عاشقم باشی تظاهر کردی با من خواهی ماند! من زنم... کوه را حرکت میدهم بدون اینکه کلمه ای از خستگی و دلسردی به زبان آرم و تو همواره ناراضی و پرصدا سنگریزه ها را جابجا میکنی چرا که تو نیرومند تری!!! من زنم... وقت تولد نوزاد ... تلخی بیداری شبها بر بالین فرزندمان... سکوت و صبر در زمان خشم تو مال من، لذتهای شبانه... خوابهای شیرین و افتخار مردانگی مال تو! عادلانه است نه؟؟؟ من زنم... آری من زنم... او خواست که من زن باشم ... همچنان به تو اعتماد خواهم کرد... عشق خواهم ورزید... به مردانگی ات خواهم بالید ... با تمام وجود از تو دفاع خواهم کرد... پشتیبانت خواهم بود... و تو مرد بمان!این راز را که من مرد ترم به هیچ کس نخواهم گفت
velveshia
ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی میفروختند برایم بخر ... تا در غذا بریزم ترجیح میدهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !
velveshia
دو نفر که همديگر را خيلي دوست داشتند و يک لحظه نمي توانستند از هم جدا باشند، با خواندن يک جمله معـــروف از هــم جـــدا مي شــوند تا يکديگر را امتحان کنند و هــر کــدام در انتظار ديگــري همديگر را نمي بينند. چون هر دو به صورت اتفاقي به جمله معروف ويليام شکسپير بر مي خورند: « عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده» آنها هر کدام منتظر بودند تا دیگری شرط عشق را به جا بیاورد
velveshia
ماه به من گفت، اگر دوستت به تو پیامی نمی دهد چرا ترکش نمی کنی؟ به ماه نگاهی کردم و گفتم آیا آسمان تو را ترک می کند زمانی که نمی درخشی؟
velveshia
عشق یعنی وقتی هزار دلیل برای رفتن داری بازم دنبال یه دلیل برای موندن بگردی
velveshia
به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم یا اگر شادی زیبای ترا به غم غربت چشمان خودم می بندم من صبورم اما… چقدر با همهء عاشقیم محزونم و به یاد همهء خاطره های گل سرخ مثل یک شبنم افتاده ؛ زغم مغمومم من صبورم اما… بی دلبل از قفس کهنهء شب میترسم بی دلیل از همهء تیرگی تلخ غروب و چراغی که تو را ؛ از شب متروک دلم دور کند می ترسم من صبورم اما… آه…این بغض گران صبر نمی داند چیست
velveshia
کاش دلها آنقدر پاک و خالص بودند که دعا ها قبل از پایین آمدن دست ها مستجاب می شد … کاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک کویر می کرد … کاش واژه حقیقت آنقدر با لبها صمیمی بود که برای بیان کردن آن نیازی به شهامت نبود … کاش مهتاب با کوچه های تاریک آشنا بود … کاش بهار آنقدر مهربان بود که باغ را به دست خزان نمی سپرد …
velveshia
خالق من بهشتی دارد نزدیک زیبا و بزرگ و "دوزخی" دارد به گمانم کوچک و بعید و در پی سوداییست که ببخشد ما را...
velveshia
ی نفر ازم پرسید : میدونی چرا آیینه میشکنه؟! .. گفتم نمیدونم! .. گفت : وقتی قلب کسی بشکنه همون موقع ی آیینه هم میشکنه .. با خودم گفتم: .. هی!من چقد آیینه شکستم! .
velveshia
زندگی به من یاد داد که به هر کسی اعتماد نکن به من یاد داد که عشق در یک نگاه دروغ محض است(عشق بی نگاه حقیقته.) که اگر یکی بهت گفت پشتتم تا آخرش اون آخرش جایی است که خودش تو دردسر نیفته و از همه مهمتر یاد گرفتم که خدا اون بالا جای حق نشسته.....!
velveshia
ساعت 3 شب بود که صدای تلفن، پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود.پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟ مادر گفت : 25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی! فقط خواستم بگویم تولدت مبارک...! پسر از این که دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد، صبح سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت، ولی مادر دیگر در این دنیا نبود .
velveshia
از کودک فال فروشی پرسیدم چه میکنی!؟ گفت به آنان که در دیروز خود مانده اند فردا را میفروشم..!!
velveshia
یک مرد عاقل سوار بر یک مرکب می گذشت که مرد خفته ای را دید که ماری سیاه و خطرناک در دهانش وارد می شود . بیدریغ به طرف آن مرد تاخت و با گرز به پهلوی مرد زد که بیدار شود . ولی مار در درون مرد داخل شده بود . مرد سوار ،مرتب مرد خفته را می زد تا اینکه او را بیدار کرد .مرد خفته به سوی درخت سیبی که در طرف دیگر قرار داشت دوید .مرد سوار گفت :از سیب های گندیده پای درخت بخور . و آنقدر به مرد سیب گندیده خوراند که حالت تهوع به او دست داد ؛ در حالی که آن مرد مرتب سوار را نفرین می کرد . بالاخره آنقدر در اثر ضربات گرز جست و خیز کرد که ، مرد به استفراغ افتاد و مار خطرناکی از شکم او بیرون آمد . مرد خفته با دیدن مار ، شروع به دعا و ثنا گفتن مرد سوار کرد . و می گفت که ای مرد بزرگوار ،چقدر من احمق بود م که در باره این عمل نیک تو به تو فحش می دادم . این من نبودم که فحش می دادم ، بلکه جهل و نادانی من بود که به تو ناسزا می گفت . مرد سوار می گوید که اگر من به جای ایذاءو اذیت تو ؛واقعیت را به تو می گفتم ؛ زهره تو آب می شد و در دم می مردی .