velveshia
صدای قلب نیست صدای پای توست که شب ها در سینه ام می دوی کافی است کمی خسته شوی کافی است کمی بایستی . . . .
velveshia
به كسي كه دوستش داري بگو كه چقدر بهش علاقه داري و چقدر در زندگي براش ارزش قائل هستي چون زماني كه از دستش بدي، مهم نيست كه چقدر بلند فرياد بزني اون ديگر صدايت را نخواهد شنيد
velveshia
پیرمرد به زنش گفت بیا یادی از گذشته های دور کنیم من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بزنیم. پیرزن قبول کرد. فردا پیرمرد به کافه رفت دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیومد وقتی برگشت خونه دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه ازش پرسید چرا گریه میکنی؟ پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت: بابام نذاشت بیام...
velveshia
عشق عينک سبزی است که با آن انسان کاه را يونجه میبيند. مارک تواين
velveshia
در مراسم تودیع پدر پابلو، کشیشی که ۳۰ سال در کلیسای شهر کوچکی خدمت کرده و بازنشسته شده بود، از یکی از سیاستمداران اهل محل برای سخنرانی دعوت شده بود... در روز موعود، مهمان سیاستمدار تاخیر داشت و بنابرین کشیش تصمیم گرفت کمی برای مستمعین صحبت کند. پشت میکروفن قرار گرفته و گفت: ۳۰ سال قبل وارد این شهر شدم،انگار همین دیروز بود. راستش را بخواهید، اولین کسی که برای اعتراف وارد کلیسا شد، مرا به وحشت انداخت. به دزدی هایش، باج گیری، رشوه خواری، هوس رانی، زنا با محارم و هر گناه دیگری که تصور کنید اعتراف کرد. آن روز فکر کردم که جناب اسقف اعظم مرا به بدترین نقطه زمین فرستاده است ولی با گذشت زمان و آشنایی با بقیه اهل محل دریافتم که در اشتباه بودهام و این شهر مردمی نیک دارد. در این لحظه سیاستمدار وارد کلیسا شده و از او خواستند که پشت میکروفن قرار گیرد. در ابتدا از اینکه تاخیر داشت عذر خواهی کرد و سپس گفت که به یاد دارد که زمانیکه پدر پابلو وارد شهر شد، من اولین کسی بود که برای اعتراف مراجعه کردم.
velveshia
قبر منو خیلی بزرگ بسازین…. چون یه دنیا ارزو با خودم به گور میبرم ! امیدوارم اون روز دور نباشه چون بدجور خسته شدم از دنیا...
velveshia
دوستای دنبالر یه خواهشی داشتم / میشه تا چهارشنبه از شب یلدا حرف نزنین خواهشا
velveshia
دلتنــــــــــگم! برای کسی که مدتهاست بی آن که باشد هر لحظه زندگی اش کرده ام ...!
velveshia
جــناق می شکــستیم می گفتـــیم: "یـــادم تـــــو را فرامـــــــــوش " ولی امــــــــــــــروز ، تمــام استخوانهایم شکـــــــــته باز هــم تورا فراموش نکردم!
velveshia
چه مهربان است یلدا
نگاه کن
چقدر برای با هم بودن
زیر بغل آدمها هندوانه میگذارد
velveshia
دزدی از نردبان خانه ای بالا می رفت. از شیار پنجره شنید که کودکی می پرسد:خدا کجاست؟ صدای مادرانه ای پاسخ می دهد: خدا در جنگل است، عزیزم. کودک می پرسید: چه کار می کند؟ مادر می گفت: دارد نردبان می سازد. دزد از نردبان خانه پایین آمد و در سیاهی شب گم شد. سالها بعد دزدی از نردبان خانه حکیمی بالا می رفت. از شیار پنجره شنید که کودکی می پرسید: خدا چرا نردبان می سازد؟ حکیم از پنجره به بیرون نگاه کرد. به نردبانی که سالها پیش، از آن پایین آمده بود و رو به کودک گفت: برای آنکه عده ای را از آن پایین بیاورد و عده ای را بالا ببرد.
velveshia
امشب دلم میخواد گریه کنم..! فقط همین!
velveshia
گاهی نیاز داری به یه آغوش بی منت ، كه تو رو فقط و فقط واسه خودت بخواد...كه وقتی تو اوج تنهایی هستی ،.... با چشماش بهت بگه : هستم تا ته تهش
velveshia
وقتي خدا مشكلت رو حل ميكنه... به تواناييش ايمان داري ...! وقتي خدا مشكلت رو حل نمي كنه.... به تواناييت ايمان داره ......!
velveshia
آدمی به خودی خود نمی افتد اگر بیفتد از همان سمتی می افتد که به خدا تکیه نکرده است.