velveshia
مهم نیست چه باشم ، باید خوب باشم!
velveshia
گاهی یک تصمیم اشتباه ، تصمیمات اشتباه دیگری را در پی دارد!
velveshia
نگران نباش... حال دلم خوب است نه از شیطنت های كودكانه اش خبری هست نه از شیون های مداومش به وقت خواستن تو آرام گوشه ای نشسته و رویاهایش را به خاك میسپارد!!!
velveshia
دل خوش میکنی به گذراندن امروز غافل از اینکه فـردا ادامه ی اِمروز است با همین بی حوصلگی ها... ... کـلافگی ها... دلـتَـنگی ها.....
velveshia
هربار از بیرون میام خونه، بابام میپرسه :کجا بودی؟ منم هربار میگم :بیرون بودم! بعدش دیگه هیچی نمیپرسه! فکر کنم دوست داره فقط مطمئن شه که خونه نبودم ..
velveshia
اگه یه وقت تنها شدی اینو بدون: خدا همه رو بیرون کرده تا... خودت باشی و خودش....! فقط.
velveshia
با تمام وجود گناه کردیم نه نعمت هایش را ازما گرفت، و نه گناهانمان را فاش کرد. فکرکن اگر بندگی میکردیم... چه میکرد؟؟؟!!!
velveshia
پشت همه دلتنگی ها... خدایی است که داشتنش جبران همه نداشتن هاست!!!
velveshia
پيرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود . دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت. وقتی به ايستگاه رسيدند، پيرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت: می دانم از اين گل ها خوشت آمده است. به زنم مي گويم كه دادم شان به تو. گمانم او هم خوشحال می شود. دختر جوان دسته گل را پذيرفت و پيرمرد را نگاه كرد كه از پله هاي اتوبوس پايين می رفت و وارد قبرستان كوچك شهر می شد
velveshia
منطقِ پدر و مادر از تحصیل در دانشگاه: “این همه درس خوندی، درِ یه نایلون رو نمی تونی باز کنی!
velveshia
هیچ کس نمی تواند ما را بهتر از خودمان فریب دهد . گوته
velveshia
مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به او گفت : - می خواهم ازدواج کنم پدر خوشحال شد و پرسید !؟ - نام دختر چیست ؟ مرد جوان گفت : - نامش سامانتا است و در محله ما زندگی می کند ... پدر ناراحت شد ، صورت در هم کشید و گفت : - من متاسفم به جهت این حرفی که می زنم ، اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج کنی چون او خواهر توست ، خواهش می کنم از این موضوع چیزی به مادرت نگو... مرد جوان نام سه دختر دیگر را آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود ... با ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت: مادر من می خواهم ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او خواهر توست! و نباید به تو بگویم . مادرش لبخند زد و گفت : - نگران نباش پسرم ، تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی ، چون تو پسر او نیستی . . . !
یعنی زحمت کشیدی الان...
14 سال و 9 ماه و 3 روز و 7 ساعت و 23 دقيقه قبل
14 سال و 9 ماه و 3 روز و 7 ساعت و 20 دقيقه قبل