دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

velveshia

velveshia
زن - مجرد
امتیاز: 2337.95

دنبال‌شدگان

(496 کاربر)

دنبال‌کنندگان

(259 کاربر)

گروه‌ها

(15 گروه)

بازدید

velveshia
velveshia

مهم نیست چه باشم ، باید خوب باشم!

velveshia
velveshia

گاهی یک تصمیم اشتباه ، تصمیمات اشتباه دیگری را در پی دارد!

velveshia
velveshia

نگران نباش... حال دلم خوب است نه از شیطنت های كودكانه اش خبری هست نه از شیون های مداومش به وقت خواستن تو آرام گوشه ای نشسته و رویاهایش را به خاك میسپارد!!!

velveshia
velveshia

دل خوش میکنی به گذراندن امروز غافل از اینکه فـردا ادامه ی اِمروز است با همین بی حوصلگی ها... ... کـلافگی ها... دلـتَـنگی ها.....

velveshia
velveshia

هربار از بیرون میام خونه، بابام می‌پرسه :کجا بودی؟ منم هربار می‌گم :بیرون بودم! بعدش دیگه هیچی نمی‌پرسه! فکر کنم دوست داره فقط مطمئن شه که خونه نبودم ..

velveshia
velveshia

اگه یه وقت تنها شدی اینو بدون: خدا همه رو بیرون کرده تا... خودت باشی و خودش....! فقط.

velveshia
velveshia

با تمام وجود گناه کردیم نه نعمت هایش را ازما گرفت، و نه گناهانمان را فاش کرد. فکرکن اگر بندگی میکردیم... چه میکرد؟؟؟!!!

velveshia
velveshia

پشت همه دلتنگی ها... خدایی است که داشتنش جبران همه نداشتن هاست!!!

velveshia
velveshia

پيرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود . دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت. وقتی به ايستگاه رسيدند، پيرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت: می دانم از اين گل ها خوشت آمده است. به زنم مي گويم كه دادم شان به تو. گمانم او هم خوشحال می شود. دختر جوان دسته گل را پذيرفت و پيرمرد را نگاه كرد كه از پله‏ هاي اتوبوس پايين می رفت و وارد قبرستان كوچك شهر می شد

velveshia
velveshia

خدایا در لیست آدم هایت اشتباهی شده است اسم من که ایوب نیست . . .

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
velveshia
velveshia

منطقِ پدر و مادر از تحصیل در دانشگاه: “این همه درس خوندی، درِ یه نایلون رو نمی تونی‌ باز کنی‌!

velveshia
velveshia

هیچ کس نمی تواند ما را بهتر از خودمان فریب دهد . گوته

velveshia
velveshia

من یه پیشنهاد دارم بیاین برای هر مطلبی که دوستامون مینویسن نظر بدیم هر چند کوتاه ولی یه چیزی بنویسیم آخه من دلسرد میشم وقتی میبینم کسی نیس به حرفای من به نوشته های من توجه کنه

velveshia
velveshia

هـــے فلانے ! دیگر هوای برگرداندنت را ندارم هر جا که دلت می خواهد بــــرو ! فقط آرزو میکنم وقتی دوباره هوای من به سرت زد انقدر آسمان دلت بگیرد که با هزار شب گریه چشمانت باز هم آرام نگیری .....

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
velveshia
velveshia

مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به او گفت : - می خواهم ازدواج کنم پدر خوشحال شد و پرسید !؟ - نام دختر چیست ؟ مرد جوان گفت : - نامش سامانتا است و در محله ما زندگی می کند ... پدر ناراحت شد ، صورت در هم کشید و گفت : - من متاسفم به جهت این حرفی که می زنم ، اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج کنی چون او خواهر توست ، خواهش می کنم از این موضوع چیزی به مادرت نگو... مرد جوان نام سه دختر دیگر را آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود ... با ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت: مادر من می خواهم ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او خواهر توست! و نباید به تو بگویم . مادرش لبخند زد و گفت : - نگران نباش پسرم ، تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی ، چون تو پسر او نیستی . . . !