velveshia
می دونی ! گاهی نمی خوامت ... گاهی هیچ کسو نمی خوام ... میدونی دارم تمرین میکنم دل سنگ باشم؟ چطور بدون اینکه اعتماد کنم باید روزامو بگذرونم؟ این سوالیه که هنوز جوابی واسش ندارم ! تنها میدونم که از اعتماد کردن دوباره میترسم ... من ترســــــــــــــ و ام
velveshia
تمام آنچه ریسیده بودم ... تمام قول هام رو زیر پا گذاشتم .. خیلی بد شد .. دلم ..
قول داده بودم دیگه آرامشم رو از دست ندم
قول داده بودم رفتارام رو کنار بذارم
قول داده بودم مراقب دلم باشم
قول داده بودم خودمو فراموش نکنم
قول داده بودم اعتماد نکنم
قول داده بودم توجهی بهت نکنم
قول داده بودم ..
حالا من موندم و تمام قول هایی که شکستم و پشیمانم ..
velveshia
گاه در اوج تمنا باید نخواست ..
velveshia
فراموشی... گوشه به گوشه خانه ی دلم را می گردم تا شاید بهانه ای برای دیدن تو باشد. دستهایم رابر دیواره قلبم می کشم تا شاید صدای تورا از آن سو بشنوم.گاهی چشمانم را می بندم تا در رویاهای بی کران غرق شوم. گاهی.... آنچنان در خیال محو تماشای تو می شوم که خود را فراموش می کنم. آری............. من غرق تماشای خیالی توام، ولی می دانم که تو مرا دست فراموشی سپرده ای!
velveshia
به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از ان خارج می شد به من گفت: نرو که بن بسته! گوش نکردم، رفتم وقتی برگشتم و به سر کوچه رسیدم پیر شده بودم..! . . (همه چيز را نبايد تجربه کرد)
velveshia
برای خوشبخت بودن ، به هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن ! پس تا می توانی خر باش تا خوش باشی.
velveshia
من بدهکار توام ای مادر همه جانی که به من بخشیدی لحظاتی که برای امن من جنگیدی و بدهکار توام عمرت را روزهایی که ز من رنجیدی اشک ها دزدیدی، و به من خندیدی .... من بدهکار توام ای مادر!
velveshia
روی تخته سنگی نوشته شده بود: اگر جوانی عاشق شد چه کند؟ من هم زیر آن نوشتم: باید صبر کند.برای بار دوم که از آنجا گذر کردم زیر نوشته ی من کسی نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟من هم با بی حوصلگی نوشتم: بمیرد بهتر است.برای بار سوم که از آنجا عبور می کردم. انتظار داشتم زیر نوشته من نوشته ای باشد.اما زیر تخته سنگ جوانی را مرده یافتم
velveshia
خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد
دیگران ابراز انزجار می کند که
در خودش وجود دارد
دكتر علي شريعتي
velveshia
دستم بوی گل ميداد من رو به جرم گل چيدن گرفتند و محاکمه کردند ولی کسی فکر نکرد شايد من گلی کاشته باشم
velveshia
مينويسم نامه و روزي از اينجا ميروم با خيال او ولي تنهاي تنها ميروم در جوابم شايد او حتي نگويد کيستي شايد او حتي بگويد لايق من نيستي مينويسم من که عمري با خيالت زيستم گاهي از من ياد کن ، حالا که ديگر نيستم
velveshia
در کودکی : پاك کن هایی ز پاکی داشتیم، یک تراش سرخ لاکی داشتیم، کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت، دوشمان از حلقه هایش درد داشت، ... ... گرمی دستانمان از آه بود ، برگ دفترهایمان از کاه بود، تا درون نیمکت جا میشدیم ، ما پراز تصمیم کبری میشدیم ، با وجود سوز و سرمای شدید ، ریزعلی پیراهنش را میدرید، کاش میشد باز کوچک میشدیم ، لااقل یک روز کودک میشدیم ...!
velveshia
یک پایان تلخ بهتر از یک تلخی بی پایان است ............................