velveshia
عجب آدمایی پیدا می شن ...
velveshia
بچه ها اینجا جایی واسه حرف زدن نداره من خسته شدم از بس تنهایی یه چیزایی نوشتم
velveshia
برای کشتن پروانه او را له نکن! بالهایش را بچین - خاطرات پرواز او را خواهد کشت
velveshia
در روزهائی که دلم شکسته بود یاد حرف های پدر ژپتو به پینوکیو افتادم که می گفت: پینوکیو! چوبی بمان آدم ها سنگی اند، دنیایشان قشنگ نیست
velveshia
خــدایا ! میــوه کدام درخـت باغـت را گاز بزنــم تا از زمیــن رانده شوم ؟؟
velveshia
خدایا تنهاییم قدر دریاست و محبت تو قدر اقیانوسی عظیم ... پس تو بزرگترینی و می توانی تو می توانی محبتت را به تنهاییم ببخشی و تنهاییم را غرق در عشق کنی ...
velveshia
هــــي با تـــو ام! این روز هــا از کنـار مــن که میگــذری احتیــاط کـن هزاران کارگــر در مــن مشغـــول کارنــد روحیــه ام در دســت تعویض اســت
velveshia
خدایا ببخشیدا! جسارته البته! ولی امکانش هست اینقدر هوای دو نفره ت رو به رخ آدمای تنها نکشی؟!
velveshia
التماست نمی کنم هرگز گمان نکن ،که این واژه را در وادی آوازهای من خواهی شنید.. تنها می نویسم: بیا...!!!
velveshia
اندوه که از حد بگذرد،
جایش را می دهد به یک بی اعتنایی مزمن.
دیگر مهم نیست بودن یا نبودن، دوست داشتن یا نداشتن،
آن چه اهمیت دارد کش داری رخوتناک حسی است که دیگر ترا به واکنش نمی کشاند
و در آن لحظه فقط در سکوت نگاه می کنی و نگاه می کنی
velveshia
من پذیرفتم شکست خویش را پندهای عقل دور اندیش را من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است می روم شاید فراموشت کنم با فراموشی هم آغوشت کنم می روم از رفتنم دل شاد باش از عذاب دیدنم آزاد باش گرچه تو تنهاتراز ما می روی آرزو دارم ولی عاشق شوی آرزو دارم بفهمی درد را تلخی برخوردهای سرد را
velveshia
قوی ترین آدم جهان هم که باشی وقت هایی هست که دستی باید لمس ات کند تنی تن ات را داغ کند و لبی طعم لب ات را بچشد مستقل ترین آدم جهان هم که باشی وقت هایی هست که دلت پر میزند برای کسی که برسد و بخواهد که آرام رانندگی کنی و شام ات را نخورده روی میز نگذاری و بروی مسافرترین آدم دنیا هم دست خطی می خواهد که بنویسد برایش " زود برگرد " طاقت دوری ات را ندارم
velveshia
گاهی دلت بهانه هایی می گیرد که خودت انگشت به
دهان می مانی...
گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان
بزنی اما سکوت می کنی ...
گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات...
گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری
انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که...
گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در
آغوش بگیری و گوشه ای گوشه ترین گوشه ای...!
که می شناسی بنشینی و"فقط" نگاه کنی...
گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود...
گاهی دلگیری...شاید از خودت...شاید
velveshia
روزی از یک ریاضیدان نظرش را در باره انسانیت پرسیدند ، در جواب گفت : اگر زن یا مرد دارای ادب و اخلاق باشند : نمره یک میدهیم 1 اگر دارای زیبائی هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم : 10 اگر پول هم داشته باشند 2 تا صفرجلوی عددیک میگذاریم : 100 اگردارای اصل ونسب هم باشند 3 تا صفرجلوی عدد یک میگذاریم : 1000 ولی اگر زمانی عدد 1 رفت ( اخلاق )؛ چیزی به جز صفر باقی نمیماند ، 000
velveshia
سالها رفت و هنوز یک نفر نیست بپرسد از من
که تو از پنجره ی عشق چه ها میخواهی؟
صبح تا نیمه ی شب منتظری
همه جا می نگری
گاه با ماه سخن میگویی
گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی
راستی گمشده ات کیست؟
کجاست؟
صدفی در دریاست
نوری از روزنه فرداهاست
یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست....