velveshia
درد و دل های یک دختر ! دختری هستم به سن سی و سه فارغ از درس و کلاس و مدرسه مدرک لیسانس دارم در زبان دارم از خود خانه و جا و مکان مرغم و خواهم زبهر خود خروس مانده ام در حسرت تاج عروس مبل واسباب ولوازم هرچه هست پنکه وسرویس خواب وفرش وتخت هست موجود وجهازم کامل است پول نقد و زانتیا هم شامل است هرچه گویی هست وتنهاشوی نیست برسرم گیسو و زلف و موی نیست ترسم از بی شوهری گردم تلف بر دهانم آید از اندوه کف کاش جای این همه پول و پِله گیر میکرد شوهری توی تله میشدم عبد و کنیز شوی خود می نمودم چاره درد موی خود گیسوانی عاریت چون یال اسب می نشاندم بر سرم با زور چسب زلف خود را چون پریشان کردمی حتم دارم در دلش جا کردمی آنچنان شوری زخود برپاکنم تاکه شاید در دلش ماًوا کنم بارالها تو کرم کن شوی را خود مرتب می کنم این موی را !
velveshia
كاش كودك بودم تا بزرگترين شيطنت زندگي ام نقاشي روي ديوار بود، اي كاش كودك بودم تا از ته دل مي خنديدم نه اينكه مجبور باشم همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم ، اي كاش كودك بودم تا در اوج ناراحتي و درد با يك بوسه همه چيز را فراموش مي كردم
velveshia
میزی برای کار... کاری برای تخت... تختی برای خواب... خوابی برای جان... جانی برای مرگ... مرگی برای یاد... یادی برای سنگ... این بود زندگی...!! «زنده یاد حسین پناهی»
velveshia
مادر گفت: عشق يعني فرزند. پدر گفت :عشق يعني همسر. دخترک گفت: عشق يعني عروسک. معلم گفت :عشق يعني بچه ها. خسرو گفت: عشق يعني شيرين. شيرين گفت: عشق يعني خسرو . اما فرهاد هيچ نگفت. فرهاد نگاهش را به آسمان برد. باچشماني باراني. ميخواست فرياد بزند اماسکوت کرد!ميخواست شکايت کند اما نکرد. نفسش ديگر بالا نمي آمد.سرش را پايين آورد و رفت! هر چند که باران نمي گذاشت جلوي پايش را ببيند! ولي او نايستاد. سکوت کرد و فقط رفت. چون ميدانست او نبايد بماند. و عشق معنا شد!!!
velveshia
زندگی زيباست، زشتی های آن تقصير ماست در مسيرش هرچه نازيباست، آن تدبير ماست زندگي آب رواني است روان ميگذرد.......... آنچه تقدير من و توست، همان می گذرد
velveshia
پیرمرد صبح زود از خانه بیرون آمد. پیاده رو در دست تعمیر بود. در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان ماشینی به او زد. به زمین افتاد. مردم دورش جمع شدند و او را به بیمارستان رساندند. پس از پانسمان زخم ها، پرستاران از او خواستند که آماده شود تا از استخوان هایش عکسبرداری شود. پیرمرد به فکر فرو رفت و یکباره از جا بلند شد و لنگ لنگان به سمت در رفت. به پرستاری که می خواست مانع رفتنش شود گفت که عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستار سعی کرد او را برای ماندن و ادامه درمان قانع کند ولی موفق نشدند. از پیرمرد دلیل عجله اش را پرسید. در جواب گفت: زنم در خانه سالمندان است. من هر صبح به آنجا میروم و صبحانه را با او می خورم. نمیخواهم دیر شود! پرستار گفت: اصلا نگران نباشید. ما به او خبر میدهیم که امروز دیرتر می رسید. پیرمرد جواب داد: متاسفم! او بیماریِ فراموشی دارد و متوجه چیزی نخواهد شد و حتی مرا هم نمیشناسد! پرستار با تعجب پرسید: پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید در حالی که شما را نمیشناسد؟ پیرمرد با صدایی غمگین و آرام گفت: اما من که میدانم او کیست!
velveshia
حرف هایم را تعبیر میکردی... سکوتم را تفسیر... دیروزم را فراموش... فردایم را پیشگوئی... به نبودنم مشکوک بودی... در بودنم مردد... از هیچ گلایه میساختی ...از همه چیز بهانه... من کجای این نمایش بودم؟
velveshia
دختره ميره تو كتاب فروشي ميگه آقا ببخشيد كتاب برتري زن بر مرد دارين؟ مرده نگاش ميكنه ميگه خانم شرمنده ما اينجا رمان تخييلي نميفروشيم
velveshia
دو سال پیش در مدرسه ای به فرزندان کارگران مهاجر درس می دادم. زمان برگزاری امتحانات فرا رسید و من سوألات ریاضی را برای دانش آموزان سال اول مدرسه طرح کردم یکی از سوألات این بود :"خانه شما پنج نفره است، اگر ده تا سیب داشته باشید، هر نفر چند سیب خواهد داشت؟" فکر کردم این سوأل برای بچه های هفت یا هشت ساله بسیار آسان خواهد بود. پس از برگزاری امتحان ، ناگهان متوجه یک اشتباه تایپی شدم. عدد "10" اشتباهاً عدد "1" تایپ شده بود . حتم داشتم که بچه ها آن سوأل را پاسخ نخواهند داد. اما با تعجب دیدم که تقریباً هر کدام از شاگردان جوابی به این سوأل داده اند. در میان جواب های مختلف ، پاسخی مرا تحت تاثیر قرار داد. دانش آموزی نوشته بود که: هر نفر در خانه ام یک سیب خواهد داشت. زیرا اگر پدربزرگم این سیب را ببیند، خودش آن را نمی خورد و حتماً به مادربزرگ که اکنون سخت بیمار است خواهد داد. ولی می دانم مادر بزرگم هم آن سیب را نمی خورد و به من که نوه دختری اش هستم و دوستم دارد، می دهد. من این سیب را به مادرم خواهم داد . مادرم هر روز در خیابان روزنامه می فروشد و دلش می خواهد سیب شیرین بخورد. اما مادرم هم این س
velveshia
دو تا برادره آخره شر بودن و پدر محل رو درآورده بودن دیگه هروقت هرجا یک خراب کاریی میشده، ملت میدونستن زیر سر این دوتاست. خلاصه آخر بابا ننشون شاکی میشن، میرن پیش کشیشِ محل، میگن: تورو خدا یکم این بچههای مارو نصیحت کنید، پدر مارو درآوردن. کشیشه میگه: باشه، ولی من زورم به جفتِ اینا نمیده، باید یکی یکی بیاریدشون. خلاصه اول داداش کوچیکه رو میارن، کشیشه ازش میپرسه: پسرم، میدونی خدا کجاست؟ ... پسره جوابشو نمیده، همین جور در و دیوار ر و نگاه میکنه. باز یارو میپرسه: پسرجان، میدونی خدا کجاست؟ دوباره پسره به روش نمیاره. خلاصه دو سه بار کشیشه همینو میپرسه و پسره هم بروش نمیاره آخر کشیشه شاکی میشه، داد میزنه: بهت گفتم خدا کجاست؟! پسره میزنه زیر گریه و در میره تو اتاقش، در رو هم پشتش میبنده. داداش بزرگه ازش میپرسه: چی شده؟ پسره میگه: بدبخت شدیم! خدا گم شده، همه فکر میکنن ما برش داشتیم
velveshia
اینقـدر خرابتیــم کـه هـر كـي ازكنـارمون رد ميـشه میگـه .. اين خـراب شـده مـال كيـه !!